بابک نبی: بیست و هفتم اردیبهشت است. بهار تهران از پنجره میتابد و کوچههای محله هفتتیر، همان کوچههایی که یک بار در سطرهای رضا امیرخانی زندگی کردند، بیخیال از همه چیز در آفتاب دراز کشیدهاند. اما صاحب آن سطرها، در خانهای ساکت، رویایی میبیند که هنوز برایمان تعریف نکرده است. صد و شصت و نه روز گذشته از آن آذر سرد. صد و چهل روز که راوی ما در میانه پروازش، زمین را انتخاب کرد. این روزها، بعد از آنچه جنگ رمضان بر این سرزمین گذراند، کمبود صدایش را حس میکنیم. کمبود آدمی که دوچرخهاش را برمیداشت، به دل شهر میزد و از میان غبار رویدادها، چیزی مینوشت که ته دل آدم را قرص میکرد.
رضا امیرخانی در سال ۱۳۵۲ در همین تهران چشم گشود. مهندسی مکانیک خواند در شریف، خلبانی کرد، در پروژههای هوایی جوانیاش را گذاشت اما ادبیات مثل جاذبهای که از آن گریزی نیست، او را به خودش کشید. از «ارمیا» شروع کرد؛ روایت جوانی گمشده در سکوت بعد از جنگ. بعد «من او» آمد. ماهها در اسناد تهران قدیم غرق شد تا از شهری بنویسد که داشت خودش را فراموش میکرد. آن رمان، یکی از پرخوانندهترین آثار دهه هشتاد شد. سپس «بیوتن» آمد، «قیدار» آمد، «رهش» آمد. هر بار دستی میبرد زیر پوست زمان و چیزی بیرون میکشید که ما در آن خودمان را میدیدیم. رسمالخطش هم مثل نگاهش بود؛ کلمهها را میشکست و دوباره میساخت. میگفت میخواهد ریشه واژهها دیده شود. شاید این تصویری باشد از کل کارش: چیزهایی را که عادت کرده بودیم نادیده بگیریم، میشکست و جلوی چشممان میگذاشت.
در روزهای جنگ دوازدهروزه، وقتی شهرها نفسشان را حبس کرده بودند، یاد جملهای از امیرخانی افتادیم که گفته بود: «در روزهای سخت باید با مردم حرف زد.» او همیشه این کار را میکرد. مینشست و مینوشت. از مرزداران مینوشت، از همبستگیای که فراتر از سیاست است، از شرف ملتی که در سختی خودش را نشان میدهد.
اما این بار صدایش در کار نبود. جنگ رمضان گذشت. شهرها دوباره نفس کشیدند. مردم از خاکستر روزهای دشوار برخاستند. روایتهای بسیاری نوشته شد، حرفهای زیادی زده شد. با این همه، چیزی کم بود. آن لحن خاص، آن نگاهی که هم منتقد بود هم دلسوز، هم تیزبین بود هم مهربان. صدایی که وقتی میشنیدی، حس میکردی کسی هست که این روزگار را واقعاً میفهمد.
ما که دوستانش هستیم، میدانیم چه چیزی در این روزها جای خالی دارد. آدمی که شهر را دوست داشت، از مردمش مینوشت و در همان حال بیپروا و جدی بود. کسی که حتی در روزهای جنگ، رکاب میزد و به سطح شهر میرفت تا ببیند و بنویسد. او از «قدرت مردمی» میگفت که در لحظههای بحران از قدرت سیاسی و نظامی بالاتر میرود. این جملهها را آدمی مینویسد که زیسته، دیده و باور کرده است.
حالا همان آدم، در خانهای در تهران، در سکوتی است که دست خودش نیست. خانوادهاش در این ماهها چیزی نگفتهاند و شاید این خود نوعی احترام است؛ احترام به مردی که همیشه از حریم خصوصیاش محافظت کرد. امروز، بیست و هفتم اردیبهشت، روز تولد رضا امیرخانی است. مردی که عاشق پرواز بود و آسمان، این بار امانتش را برای مدتی روی زمین گذاشته است. ما منتظریم. منتظر روزی که دوباره دوچرخهاش را بردارد، زیر آفتاب اردیبهشت برود و از این روزهای عجیب برایمان بنویسد. ایران در این روزها به راویهایش بیش از همیشه نیاز دارد و جای امیرخانی، میان ما دوستانش، سخت خالی است.
پارک ملی بوجاق که چند دههای است تحت این عنوان مدیریت میشود، از نگاه فعالان…
بورس تهران در حال حاضر سهم مهمی در اقتصاد پیدا کرده، این بورس نخستین روز…
اگر به دنبال یک سرمایهگذاری امن، با سودآوری بالا و بازگشت سرمایه کمتر از یک…
صادرات طلای سبز ایران به کشورهایی مانند عراق، پاکستان و چین نه تنها کاهش پیدا…
یکی از پدیدههای عجیب و غریب این روزها ظهور طبقه و قشری است که شاید…
افزایش قیمت نان، دیگر یک خبر نیست؛ یک فاجعه معیشتی است. از نان لواش ۲…