حمیدرضا خالدی: وقتی امروز از کنار آن عبور میکنید، با تابلویی دردناک روبهرو میشوید. بازارچهای که تا همین چند ماه پیش نگین مراکز خرید شمال غرب تهران و یکی از نقاط جذاب و پرنشاط منطقه محسوب میشد، حالا به تلی از خاکستر تبدیل شده است. بازارچه «جنت» که روزگاری نماد سرزندگی و تحرک و داد و ستد بود، اکنون به لکهای بدقواره در کنار مرکز خرید مجلل و لاکچری «نیایش مال» تبدیل شده است. ویرانهای که دور تا دور آن را با گونیهای آبی رنگ پوشاندهاند تا شاید عمق فاجعه از نگاه عابران کنجکاو پنهان بماند، گرچه هیچ مانع و حصاری نمیتواند بوی سوختگی و سکوت مرگبار حاکم بر آنجا را مخفی کند کمااینکه بادی که میوزد همین حالا هم رقص گونیهای آبی رنگ باعث میشود تا داخل بازار که حالا دیگر نه از دیوار و ویترینهای رو به خیابان آنها اثری مانده و نه از وسایل داخل آن، به راحتی چون تابلویی بد ترکیب در برابر عابران و رانندههای گذری عرض اندام کند.
درون این حصارها، دیگر هیچ خبری از رفت و آمد مشتریان و صدای گرم کاسبها نیست. تنها چیزی که در گشت و گذار اطراف این بازارچه به چشم میخورد، تودههای عظیم آهن و فولاد است. قفسهها، صندلیها و ورقههای آهنی که بر اثر دمای بالای آتش مچاله و در هم تنیده شدهاند، تصویری شبیه یک مجسمه فولادی را ترسیم میکنند. تصویری از یک شهر ارواح. وزش هر بادی، آهنهای سوخته را به حرکت وادار کرده و باعث ایجاد صداهایی ناهنجارو بعضا گوش خراش میشود؛ گویی این اسکلتهای فلزی در حال بازگو کردن مرثیهای برای آن همه رونق و حیاتی هستند که حالا زیر خاکستر دفن شده است.
حالا هیبت ترسناک این تابلوی عظیم باعث میشود تا عابران بیاختیار با بهت و افسوس چند دقیقهای توقف کنند، نگاهی به داخل آن بیاندازند و سری به تاسف تکان دهند و هر کدام با جملهای طعنه آمیز یا پر از تاسف برداشتشان از این غول آهنی را به زبان آورند. درست مثل زن و مرد سالخوردهای که لحظهای درنگ میکنند و با حسرت میگویند:« چه حیف شد، آنهمه سرزندگی چه شد». مرد در حالی که سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد، زیر لب میگوید: «واقعا خدا به کاسبهای اینجا رحم کند، تمام زندگیشان از دست رفت، اما انگار قرار نیست این بازار دوباره احیا شود.».
در این میان وعدهها همچنان با جدیت ادامه دارند! چند روز قبل مدیرعامل شرکت ساماندهی صنایع و مشاغل شهر تهران در خبری اعلام کرده بود که کار عمرانی پروژه بازار سیمون بولیوار که قرار است جایگزین بازار جنتآباد برای کاسبهای آنجا باشد آغاز شده و تاکنون تا مرحله تسطیح زمین پیش رفته و تا نیمه تیرماه به بهرهبرداری میرسد. این در حالی است که به گفته کسبه خسارت دیده این بازار، تنها اقدامی که تاکنون در مورد احداث این محل صورت گرفته، یک خط کشی ساده بوده و بس! گزارش میدانی زیر تلاشی است برای اطلاع از سرانجام سرنوشت بازار جنت که حالا دقیقا چهار ماه از وقوع آتش سوزی مهیب 14 بهمن 1404 در آن میگذرد.
آیلین آگاهی، زن ۴۴ سالهای است که ۲۶ سال از عمرش را با موسیقی و آموزش به کودکان اوتیسمی و مبتلایان به سندرم داون گذرانده است. بچههایی که طی سالهای گذشته گروههای موسیقیشان در سطح جهانی، از فرانسه تا گرجستان و حتی در برنامههای زنده صداوسیما و مراسمهای ریاستجمهوری بارها درخشیدهاند. آیلین برای این بچهها در بازار «جنت» فضایی را با عنوان «کافه دان»ساخته بود که ۶۰ نفر ازاین بچهها آنجا هویت پیدا کرده بودند؛ ۳۰ نفر مستقیم کار میکردند و ۳۰ نفر دیگر هم محصولات ساخت خودشان مثل کیک و شمع را برای فروش به آنجا میآوردند.
اما این دنیای زیبا در بازارچه جنتآباد، با یک فاجعه خاکستر شد. فاجعهای که به گفته وی شاید قابل پیشبینی بود! ماجرای قطعی مکرر برق و اتصالیها در این بازار، داستانی کهنه بود. آیلین از ایامی میگوید که هفتهای یک یا دو بار برقها میپرید و هر بار که اعتراض میکردند، تاسیسات میآمد و با یک «سرهمبندی» ساده میگفت: «مشکلی نیست، درست شد.» اما هیچچیز درست نشده بود. گزارش رسمی آتشنشانی هم بعداً تایید کرد که پیمانکار مقصر اصلی این حادثه است چرا که هشدارهای مکرر درباره ناایمن بودن این پاساژ را نادیده گرفته بود. نتیجه این بیخیالی، ۳ میلیارد تومان خسارتی بود که به آیلین و بچههایش (و البته صدها میلیارد تومان خسارت به سایر غرفه دارها)، وارد شد.
بعد از آتشسوزی، وعدهها شروع شد. شهرداری قول داد که در اسفندماه جایی را در منطقه سیمون بولیوار به آنها میدهند تا دوباره شروع کنند، اما آن قول هم مثل بقیه وعدهها روی هوا ماند. آیلین که نمیتوانست شاهد نابودی روحیه بچهها باشد، دست به یک ریسک بزرگ زد. او با تمام وسایلی که قسطی خریده و با کلی قرض، فضایی را در پاساژ «نیایش مال» گرفت و دوباره کافه را راه انداخت. او میداند برای کودکی با اوتیسم، تغییر محیط چقدر وحشتناک است و آنها به سختی به جای جدید عادت میکنند. برای همین، با وجود هزینههای سرسامآور شارژ و اجاره در این پاساژ، این فشار را به جان خرید تا فقط روتین زندگی بچهها به هم نخورد.
حالا آیلین مانده و کوهی از بدهی و سازمانهایی که فقط پاسکاری میکنند. او تعریف میکند که چطور هر روز با اسنپ، این بچهها را که تنها گذاشتنشان خطرناک است، از این اداره به آن اداره میبرد تا پرونده خسارت کافه را پیگیری کند؛ پروندههایی که خیلی وقتها میگویند اشتباه شده و باید جای دیگری برود. در این میان تمام کمکی که شهرداری کرده، دو بن خرید ۵ میلیونی و دو کمکمعیشت ۵۰ میلیونی بوده است ضمن آنکه وام یک میلیارد تومانی که بنیاد علوی قولش را داده بود هم کلاً کنسل شد.
آیلین با یک خنده تلخ میگوید:«خدا خودش بهخیر کند. نمیدانم با این همه قسط و قرض چه کار کنم؟ گرچه پشیمان نیستم». او و ۶۰ کودکش، قربانی سیستمی شدهاند که نه در زمان ناایمن بودن بازارچه حرفشان را شنید و نه حالا که همه چیزشان سوخته، مسئولیتش را میپذیرد. آیلین همچنان میان ادارات میچرخد، نه برای خودش، بلکه برای بچههایی که تنها امیدشان به همان کیکها و موسیقیهایی است که لای دود و بیتدبیری گم شده است.
یکی از غرفهداران قدیمی بازارچه جنتآباد که ۱۲ سال هر روز برای نان شبش با تعمیر و فروش لوازم خانگی جنگیده، حالا از ترس کارشکنیها در پرداخت خسارت و حمایتهای وعده داده شده، حتی نمیخواهد نامش فاش شود. او در گفتوگو با «هفتصبح» میگوید: «ترسیدهایم؛ چون هر کسی حرف بزند، بایکوتش میکنند. ما حتی نمیتوانیم مدیران را ببینیم؛ مثلا جلوی در ساختمان شرکت ساماندهی، نگهبانها نمیگذارند وارد شویم و هیچکس جواب سلاممان را نمیدهد.»
این کاسب که مغازهاش اجارهای بوده، حالا چهار ماه است که بیکار شده و تمام زندگیاش را در آتش سوزانده است.
او میگوید اکثر جنسهایی که برای فروش در مغازه داشته، امانی بود و حالا کوهی از چکهای برگشتی و بدهیها، زندگیاش را سیاه کرده است. او با خشم از وعدههای توخالی مسئولان شهرداری میگوید: «آقای گودرزی، معاون شهردار و مدیران شرکت ساماندهی به ما قول دادند که وام میدهند و در اسفندماه جایی در سیمون بولیوار برایمان درست میکنند تا دوباره کاسبی کنیم، اما هیچکدام از اینها محقق نشد. وامهای بنیاد علوی هم که قولش را داده بودند خودشان تکذیب کردند و کنسل شد! حتی آن کمکمعیشت ۵۰ میلیونی هم به همه نرسید؛ چون پیمانکار در یک اقدام عجیب، اسم من و گروهی دیگر را رد نکرد و در عوض اسم بعضیها را نوشت که اصلاً غرفهدار نبودند!
دردناکتر اینکه، آخرین باری که با تمام امیدشان جلوی شورای شهر رفتند، تنها نتیجه این بود که خیلی ساده و بیتفاوت به آنها اعلام کردند: «ما دیگر به شما وام – وام یک میلیاردی بنیاد علوی- را نمیدهیم!»؛ جملهای که تمام امیدهای باقیماندهشان را هم با خودش برد.او از روزهای سخت تجمع در مقابل شورای شهر و تلاش برای صحبت با مسئولان میگوید؛ روزهایی که فقط با پاسکاری روبهرو شدند. اما تلخترین جای این داستان، وقتی است که میگوید: «از شدت فشار و ناامیدی، یکی از همکارهایمان تصمیم گرفت خودش را بکشد؛ اما خوشبختانه بقیه توانستند او را منصرف کنند و جلویش را بگیرند. البته فعلا!»
این اتفاق تکاندهنده، فقط داستان یک نفر نیست؛ بلکه سرنوشتی است که سایهاش روی سر تمام غرفهداران بازارچه جنتآباد سنگینی میکند. آنها که سالها زحمت کشیدند، حالا بین زمین و هوا معلق ماندهاند. این آدمها نه فقط مغازهشان را از دست دادند، بلکه امیدشان را هم در میان شعلههای آتش و بیتوجهی مسئولان و افرادی سوزاندند که حالا حتی اجازه نمیدهند صدایشان را بشنوند. او حالا فقط به این فکر میکند که چطور جواب طلبکارانی را بدهد که خانهاش را یاد گرفتهاند!
علی آقا، عاقله مردی که ۱۷ سال تمام عمرش را در بازارچه جنتآباد صرف تکفروشی لباسهای مردانه کرده، حالا با قلبی پر از غصه از درد و رنجی میگوید که طی این 4 ماه با آن دست و پنجه نرم کرده است. او که به دلیل ملاحظات خاص حاضر نیست نام خانوادگیاش را فاش کند، در گفتوگو با «هفتصبح» از فاجعهای میگوید که زندگیاش را زیر و رو کرده است. علی آقا میگوید تمام این سالها را برای این روزهای تلخ نسوزانده؛ او در این آتشسوزی، حدود ۳ تا ۴ میلیارد تومان خسارت دیده است.
وقتی از وضعیت زیرساختهای بازارچه میپرسیم، با کلافگی و صراحتی تلخ میگوید: « همه چیز آبدوغ خیاری بود!»؛ سیستمیکه از همان ابتدا ناقص و بیکیفیت بود و حالا همه چیز را با خود برد. علی آقا میگوید با وجود اینکه کمکمعیشت ۵۰ میلیونی را دریافت کرده، اما این مبلغ در برابر خسارت میلیاردی او، هیچ است. او میگوید هر بار برای پیگیری حقوقش به دنبال مسئولان میرود، تنها پاسخی که میشنود یک جمله تکراری و خستهکننده است: «صبر کنید!»؛ صبری که انگار هیچ پایانی ندارد و فشار زندگی را هر لحظه بر او بیشتر میکند.
او که سابقه فعال بودنش در این بازار به ۱۷ سال میرسد، حالا میبیند که تمام زحمات و سرمایهاش در یک لحظه به خاکستر تبدیل شد. علی آقا، نماد کسانی است که در این بازارچه نه تنها مال و منالشان را از دست دادند، بلکه با وعدههای «صبر کنید»، امیدشان را هم از دست دادهاند. او حالا میان خاطرات ۱۷ سال کاسبی و واقعیت تلخ امروز، مانده است و منتظر است تا کسی صدای او را بشنود و به این انتظار بیپایان پایان دهد.
او فقط یک غرفهدار نیست بلکه شخصی است که ۲۶ سال از عمرش را وقف هنر رنگ و مدل مو کرده، دورههای تخصصی را در خارج از کشور گذرانده و حالا به عنوان مدرس سازمان فنی و حرفهای، راه و رسم این حرفه را به دیگران میآموزد. مهر فروغ آمنه، در گفتوگو با «هفت صبح»، با لحنی قاطع و جسورانه، از تضاد عجیبی میگوید که میان تخصص او و وضعیت دشوار کنونی که نتیجه کم توجهی مسئولان بازارچه جنتآباد است، شکل گرفته. او با صدایی نگران میگوید؛ تمام سرمایهاش در نیمه بهمنماه، درست در حساسترین زمان سال و پیش از شب عید، در آتش سوخت.
او با اشاره به تورمیکه در این چند ماهه رخ داده است میگوید: «رنگی که من ۲۳۵ هزار تومان میفروختم، حالا باید خودم ۶۰۰ هزار تومان بخرم تا جایگزین کنم؛ یعنی در حالی که دستهایم خالی شده، قیمتها چند برابر شده است.» او نیز از پوچ بودن وعدههای مسئولان به شدت انتقاد دارد:« بازار موقت سیمون بولیوار قرار بود برای شب عید آماده شود، اما هر کس امروز به آنجا برود، میبیند که فقط یک خطکشی بیمعنی روی زمین کشیده شده است و هیچ اتفاقی خاصی نیفتاده است»!
و شاید باز هم تلخترین بخش روایت او همان داستان وام یک میلیاردی بنیاد علوی باشد. مهر فروغ میگوید تمام مراحل طی شد، مدارک ما را گرفتند و حتی با نماینده بنیاد در محل بازارچه به عنوان مدرک عکس گرفتند تا همه چیز رسمی باشد، اما در لحظه آخر، این نهاد به طور ناگهانی «منصرف» شد! او با لبخندی تلخ میگوید:«وقتی که یکدفعه سازمانی از چنین تصمیمی منصرف میشود معلوم است که چیزی در این بین درست نیست!»
اما پشت این صدای قاطع، کوهی از فشارهای مختلف قرار دارد. او اکنون سرپرست خانواده است و همسری بیمار دارد که باید از او مراقبت کند. در حالی که چکهایش یکی پس از دیگری برگشت میخورند و فشار طلبکارها بردوشش روز به روز بیشتر میشود، او برای نجات از وضعیت کنونی به سراغ بانکها رفته است اما با در بسته مواجه شد. بانکها به او اعلام کردهاند چون قسطهای وامهای قبلیاش عقب افتاده و چکهای برگشتی دارد، دیگر هیچ «اعتبار» و امتیازی برای دریافت وام جدید ندارد. یعنی دقیقاً در لحظهای که او برای بازسازی زندگیاش به حمایت نیاز دارد، سیستم بانکی آخرین پل نجات را هم زیر پایش شکسته است.
با وجود تمام این فشارها، او با غروری مثالزدنی میگوید: «من اعتقاد دارم باید روی پای خودم بایستم. نمیخواهم برای کمک فقط به حمایت نهادها متکی باشم یا منتظر صدقهای بمانم.» مهر فروغ آمنه، نمادی از یک نسل از زنان متخصص و سختکوش است که نه تنها مال و منالشان را در یک محل کسب و کار ناایمن از دست دادهاند بلکه با وعدههای توخالی مسئولان، به دیوار سختِ بیتفاوتی برخورد کردهاند و با تمام این تفاصیل همچنان با سری بالا ایستاده تا حقش را پس بگیرد.
سعید علیدوست، که خود پانزده سال در بازار جنتآباد به کسبوکار مشغول بوده، حالا به عنوان نماینده 254 واحد صنفی، از روزهای سختی میگوید که پس از آتشسوزی بر آنها گذشته است. او هم مانند دیگران روایت میکند که چگونه وعدههای شیرین مسئولان، یکی پس از دیگری به تلخی گراییده و باری بر دوش این مالباختگان شده است. از جلسهای که با گودرزی، معاون خدمات شهری شهرداری داشتهاند و در آنجا قول داده شد تا از فردا تشکیل پروندهها آغاز و وامهای یک میلیارد تومانی از سوی بنیاد علوی ظرف یکی دو هفته پرداخت شود تا وعده زمین معروف منطقه سیمون بولیوار که قرار بود ظرف مدت یک ماه ساخته و تحویل کسبه شود.
اما به گفته او پس از تجمعات اعتراضی مقابل شورای شهر و شهرداری، بنیاد علوی به سادگی از زیر بار مسئولیت خود شانه خالی کرد و با لحنی غیرمنتظره اعلام کرد که هیچ تعهدی نسبت به این افراد ندارد و حتی آنها را نمیشناسد!
علیدوست با گلایه از وضعیت معیشتی همکارانش میگوید که حدود 230 نفر از کسبه، مبلغ پنجاه میلیون تومان به ازای هر کد ملی دریافت کردهاند، اما این مبلغ در برابر خسارتهای میلیاردی و زندگیهای ویران شده، هیچ گرهای از گرههای مشکلات آنها باز نمیکند.
اکنون پس از پیگیریهای فراوان و تجمع در مقابل شورای شهر، وعده جدیدی مبنی بر اعطای وام یک میلیاردی از طریق بانک «مهر» مطرح شده است. اما باز هم اگر همه چیز خوب پیش برود، همچنان یک مشکل اساسی باقی میماند. همان مشکلی که مهر فروغ آمنه هم به آن اشاره کرده است. اینکه کسبه چهار ماه است که هیچ درآمدی نداشتهاند. تمام قسطهای آنها معوق شده و چکهایشان برگشت خورده است. در چنین وضعیتی، اعتبار بانکی آنها کاملاً نابود شده و عملاً هیچ بانکی به فردی با چک برگشتی وام نمیدهد!
او میگوید حتی در دیدار با جانشین دادستان تهران، این مشکلات را مطرح کردهاند و او هم قول پیگیری داده، اما بعد از چند هفته هنوز هیچ گشایشی اتفاق نیفتاده است. امروز بسیاری از این کسبه که سرپرست خانوار هستند، به چنان بنبستی رسیدهاند که حتی به فکر فروش اعضای بدن خود افتادهاند تا فقط بتوانند شکم خانوادهشان را سیر کنند. اما تاکنون به گفته کسبه خسارت دیده این بازار، تنها چیزی که عایدشان شده سرگردانی میان وعدههای توخالی شهرداری و کاغذبازیهای بیسرانجام بانکی بوده که هیچکدام دردی از این مردم رنجدیده دوا نمیکند.
سالهاست مسئولان از «مافیای کنکور» میگویند و خانوادهها از بازاری بزرگ اظهار نگرانی میکنند که…
هلیا شکری میگوید زمانی بازیگران لباسهای نمایش را از خانه میآوردند و طراحی لباس هنوز…
حسینی درباره احتمال بازگشت تنشها پس از ۶۰ روز و تأثیر آن بر بازار نفت…
اختلاف مالی چهار میلیارد تومانی میان یک مهندس و مربی تکواندو به قتل و آتشسوزی…
خیلیها تزریق ژل را راهی برای افزایش اعتماد به نفس، افزایش رضایت از ظاهر خود…
در دنیایی که هر روز مرزهای تازهای از فناوری گشوده میشود، شاید مهمترین سرمایهگذاری یک…