فاطمه میرزایی: دهههای گذشته برای تئاتر و سینمای ایران سالهای گذار عجیبی بود. سالهایی که بسیاری از تخصصها هنوز شکل واقعی خود را پیدا نکرده بودند و مفاهیمی چون «طراحی لباس» بیشتر به یک شوخی شبیه بود تا یک حرفه جدی. در میان نسلی که تلاش کردند به این آشفتگی فرم بدهند و استانداردهای جدیدی تعریف کنند، «هلیا شکری» یکی از نامهای آشناست. دختری که با ذهنی پر از معادلات ریاضی پا به دنیای پر از احساس و بینظمی هنر گذاشت، اما سرنوشت برای او مسیری متفاوت از رشته تحصیلیاش نوشته بود.
مسیری که در آن به جای حل کردن مسائل روی کاغذ باید چالشهای فیزیکی و بصری روی صحنه را حل میکرد. حالا او از روزهای آغازین کارش میگوید، از دورانی که کارگردانها خودشان برای لباس تصمیم میگرفتند، از محدودیتهایی که برایش خلاقیت به همراه آورد و البته از دغدغههای اقتصادی که هنوز هم گلوی تئاتر را میفشارد. آنچه میخوانید روایتی است ترکیبی از گفتوگوی ما با طراح لباسی که معتقد است بزرگترین چالش کارش نه در انتخاب رنگ، که در درک متقابل بدن بازیگر و روح نمایشنامه است.
قصه هلیا شکری از آنجایی شروع میشود که یک دانشجوی رشته ریاضی کاربردی، ناگهان خود را در میان پارچهها و الگوهای طراحی پیدا میکند. او درباره این تضاد و اولین مواجههاش با دنیای طراحی لباس میگوید:«به طور کلی ذهنم بیشتر به سمت هنر بود. ابتدا در دانشگاه رشته ریاضی کاربردی خواندم، اما همزمان کلاسهای طراحی لباس را هم شروع کردم. زمانی که من وارد این حوزه شدم، طراحی لباس به شکلی که امروز میبینید وجود نداشت. فضای کار کاملاً متفاوت بود؛ در واقع چیزی به عنوان «طراحی لباس» به شکل حرفهای در تئاتر هنوز شکل نگرفته بود.
در سینما تا حدی جا افتاده بود، اما آن هم بیشتر در قالب ترکیب طراحی صحنه و لباس پیش میرفت و تئاتر هنوز در این زمینه ساختار مشخصی نداشت.» او با لبخندی که نشان از یادآوری روزهای سخت گذشته دارد، ادامه میدهد: «طراحی لباس در تئاتر آنقدر ابتدایی بود که بازیگرها حتی خودشان لباسهایشان را از خانه میآوردند و کارگردان برای خودش تصمیم میگرفت که چه کسی چه بپوشد. اما به مرور، با اتفاقاتی که در این رشته افتاد، اوضاع بهتر شد و طراحی لباس قشنگ جای خود را در تئاتر پیدا کرد. من هم با اینکه ریاضی کاربردی میخواندم و اتفاقا رشتهام را هم دوست داشتم، اما وقتی خیلی اتفاقی به کلاسهای طراحی رفتم، دیدم چقدر به این کار علاقه دارم. اصلا در یک دوراهی مانده بودم که کدام را ادامه دهم، اما وسط راه، ناگهان طراحی لباس برایم جذابتر شد. البته از همان دانش ریاضیام برای درآوردن پولِ کلاسهای طراحی استفاده میکردم؛ کار میکردم تا بتوانم هزینه کلاسهایم را بدهم و مهارتهایم را شکل دهم.»
یکی از بحثهای مهم در طراحی لباس، تفاوت فاحش میان مدیومهای مختلف است. شکری این موضوع را با پوست و گوشت لمس کرده است. وقتی از او درباره تفاوت کار در سینما و تئاتر میپرسیم، به پویایی عجیب صحنه تئاتر اشاره میکند: «طراحی لباس در تئاتر و سینما کاملا متفاوت است. در تئاتر، بازیگر در حال حرکتِ زنده است، همان لحظه عرق میکند، احتمالا باید فورا لباسش را در پشت صحنه عوض کند و دوباره برگردد. تو در سینما، سر فیلمبرداری، بالاخره حساب «کات» میخورد. هزار تا فرصت هست که اگر مشکلی پیش آمد، همهچیز در ادیت اصلاح شود.
البته سینما هم محدودیتهای خودش را دارد، اما تئاتر خیلی متفاوتتر است چون زنده و در لحظه جلوی تعداد زیادی مخاطب اجرا میشود.» او به نکتهای فلسفی در کارش اشاره میکند؛ اینکه محدودیت چگونه به موتور محرک خلاقیت تبدیل میشود: «میگویند محدودیت، خلاقیت میآورد و این اتفاق دقیقا در تئاتر میافتد. نسبت به حرکت بازیگر و تمام کارهایی که باید روی صحنه انجام دهد، تو باید همهچیز را در آن لباس لحاظ کنی. آدم شخصیتپردازی میکند، فرم لباس را درمیآورد، اما یکوقت میبینی نسبت به حرکت خاص بازیگر، اصلا نمیتوانی آن طرح اولیه را اجرا کنی. بالاخره اینجاست که آن خلاقیت شکل میگیرد؛ اینکه تو چه کار کنی تا لباس را هم از لحاظ حرکتی ایمن و راحت کنی و هم زیبایی بصری و ایده اصلی نمایشنامه حفظ شود.»
در نگاه عموم، طراحی لباس کاری ساده و صرفا سلیقهای به نظر میرسد. شکری با تلخی از این نگاه سطحی یاد میکند و میگوید که کار یک طراح، بیشتر از ست کردن دو تکه لباس است: «سختی و چالش اصلی کار ما این است که همه فکر میکنند طراحی لباس چیز سادهای است. چون موضوع لباس است و در زندگی روزمره، اگر دو نفر بتوانند دو لباس را با هم ست کنند و کسی به آنها بگوید «چقدر تیپت خوب است» و فورا صاحبنظر میشوند! اما چالش اصلی، مخصوصاً در تئاتر، این است که آن طرح را با حرکات صحنه هماهنگ کنی. در واقع، انگار یکسری مخفیکاریها و ترفندهای مهندسی در لباسهای تئاتر انجام میشود که در لباس نرمال روزمره اصلا وجود ندارد. اینکه بتوانی این ترفندها را انجام دهی و در نهایت از لحاظ بصری هم کار جذابی ارائه کنی، واقعا چالشبرانگیز است.»
او درباره فرآیند ذهنیاش توضیح میدهد: «وقتی نمایشنامهای را برای اولین بار میخوانم، اول از همه «فرم» در ذهنم ساخته میشود. ترجیح میدهم ابتدا بازیگرها را ندیده باشم تا خودم تصویرسازی کنم؛ اینکه این شخصیت میتواند چاق باشد، بلند باشد، کوتاه یا لاغر. بعد ناگهان بازیگر را میبینی و ممکن است کاملا با تصور تو متفاوت باشد. تو کسی را کوتاه و چاق تصور کرده بودی، اما میبینی بازیگر یک فرد قدبلند و لاغر است. اینجاست که طراح باید آنچه در ذهنش بوده را با بدنی که در اختیار دارد و تواناییهای آن بازیگر، تلفیق کند.»
بخش دردناک گفتوگوی ما جایی است که شکری از اقتصاد تئاتر میگوید. گویی در تمام این سالها، تئاتر ایران همچنان بر مدار فداکاری و عشق میچرخد تا منطق اقتصادی: «تئاتر بیشتر دلی و عشقی است. از نظر مالی، اینکه بگوییم میتوانیم صرفا از طریق تئاتر زندگی را بگذرانیم، اتفاق نمیافتد. در هر بخشی از تئاتر، چه بازیگر، چه طراح لباس و چه گریمور، معمولا همه یک کار دیگر در کنارش دارند یا از منبع دیگری درآمد کسب میکنند. من خودم کلا شغلم طراحی لباس است، اما در کنار تئاتر، سفارشهای شخصی میگیرم یا پروژههای دیگری انجام میدهم. اینکه فقط بشود از تئاتر نیازهای زندگی را برآورده کرد، کار بسیار سختی است. بودجه در تئاتر به شدت محدود است و این یکی از چالشهای بزرگ ماست. پول آنچنانی وجود ندارد که بگوییم حالا این طرح نشد، میرویم سراغ بعدی. جای خطای زیادی وجود ندارد.»
هلیا شکری تجربه طراحی صحنه را نیز در کارنامه دارد. از او میپرسیم بین طراحی لباس و صحنه کدام دشوارتر است؟ پاسخ او تاملی عمیق در روانشناسی بازیگری دارد: «من فکر میکنم لباس باز هم سختتر است. در لباس، تو با خودِ شخصیت و روان شخص بازیگر در ارتباطی. خودِ آن آدم، با تمام ویژگیها و فرم بدنیاش، در کار تو تاثیرگذار است. اما در طراحی صحنه، تو فقط با کارگردان در ارتباطی؛ ایدهای طراحی میشود، به یک نقطه نهایی میرسد و ساخته میشود. درست است که بازیگر در صحنه دخیل است و از دکور استفاده میکند، اما در لباس، چون قرار است روی تن بازیگر برود، باید شرایط را با یک انسان زنده و شاید حساس مچ کنی. صحنه را میچینی و هندل کردنش راحتتر است تا لباس پوشاندن به یک بازیگر.»
در پایان گفتوگو، وقتی از خاطرهانگیزترین کارهایش میپرسیم، چشمانش برق میزند. او به قدرت اولین قدمها اشاره میکند: «همهشان جذابیت خود را داشتهاند، اما اولین کاری که انجام دادم برایم خیلی خاص بود. با اینکه زمان بسیار محدود بود و استرس کار با پیشکسوتان را داشتم، اما همان محدودیتها باعث شد به شدت دیده شود. میتوانم بگویم ۹۵ درصد کارهایی که بعد از آن به من پیشنهاد شد، به واسطه دیده شدنِ همان کار اول بود؛ به قول معروف، میخ اول را خوب کوبیدم. هیجان آن کار از تمام کارهای بعدیام بیشتر بود.» اما اوج احساسات شکری در این مصاحبه، زمانی است که از نمایش «دیوار سیاه» یاد میکند؛ جایی که هنر از مرز تکنیک عبور کرد و به روح آدمها گره خورد: «کار در اپرای «اشکها و لبخندها» و «آینههای روبرو» جذاب بود. اما در «دیوار سیاه» که طراحی صحنهاش را هم بر عهده داشتم، اتفاق عجیبی افتاد. کاراکترهای ما زندانیانی در زندان نازیها بودند. وقتی بازیگرها لباسها را پوشیدند و گریم شدند، چنان فضایی سنگین شد که اصلا یک بغضی گلوی همه را گرفت.
آدم حس میکرد واقعا اینها همان کسانی هستند که در آن زندان مخوف آسیب دیدهاند. خودِ شخص بازیگر وقتی لباس و گریم روی تنش نشست تبدیل به آدم دیگری شد. دیدن آن لحظه، برای من به عنوان طراح، تجربهای بود که هیچوقت فراموش نمیکنم.» هلیا شکری امروز، با همان اشتیاق روزهای اول، همچنان در حال طراحی است. او ثابت کرده است که میتوان با ذهنی ریاضیوار، بینظمیهای هنر را به زیباترین فرمها تبدیل کرد. مسیری که شاید از نظر اقتصادی پر از فراز و نشیب باشد، اما جادوی خلق کردن در آن، ارزش تمام این سختیها را دارد.
سالهاست مسئولان از «مافیای کنکور» میگویند و خانوادهها از بازاری بزرگ اظهار نگرانی میکنند که…
حسینی درباره احتمال بازگشت تنشها پس از ۶۰ روز و تأثیر آن بر بازار نفت…
اختلاف مالی چهار میلیارد تومانی میان یک مهندس و مربی تکواندو به قتل و آتشسوزی…
خیلیها تزریق ژل را راهی برای افزایش اعتماد به نفس، افزایش رضایت از ظاهر خود…
در دنیایی که هر روز مرزهای تازهای از فناوری گشوده میشود، شاید مهمترین سرمایهگذاری یک…
ایران امروز نه فقط به خاطر برنامه هستهای یا سیاستهای منطقهای، بلکه به عنوان آخرین…