تقلیل دادن تاریخ چند هزار سالهی ایران به دوقطبیِ «حذف یا ماندن» در برابر اسرائیل، نادیده گرفتن آشکار قوانین ژئوپلیتیک، دکترینهای امنیت ملی و از همه مهمتر، اصالت و تابآوری تاریخی ملت ایران است.
یدالله کریمی پور: جناب عبدالکریمی به عنوان استاد فلسفه، با ورود به حوزهی تخصصی ژئوپلیتیک، حکمی قطعی و صفر و یکی صادر کرده و میگوید: «یا ایران باقی خواهد ماند یا اسرائیل! راه سومی وجود ندارد.» شگفتی در آن است که ایشان این دوقطبیِ هستیشناختی را نه میان «جمهوری اسلامی و اسرائیل»، بلکه میان «ایرانِ تاریخی (بماهو ایران) و اسرائیل» ترسیم میکند. این حکم با هیچیک از استنتاجات و اصول ژئوپلیتیک همخوانی ندارد. این ادعا را میتوان در چند بند اساسی به چالش کشید و رد کرد:
۱- تاب آوری تمدنی ایران
تاریخ نظامی ایران گواه است که این سرزمین بیش از ۲۳۰ هجوم و اشغال بزرگ و ویرانگر را تجربه کرده و از سر گذرانده است؛ از مقدونیان و یونانیان گرفته تا هپتالیان، کوشانیان، اعراب، مغولان، تاتارها و در سدههای اخیر، روسها، انگلیسیها و آمریکاییها. با این حال، ایران کمر خم نکرد و پابرجا ماند.
تمدنی که در برابر انواع هجوم های دهشتناک نابود نشد، چگونه ممکن است موجودیت و سرنوشتش به دولتی خردتر، کم جمعیت تر و با عمق استراتژیک ناچیز، در صدها کیلومتر دورتر، گره خورده باشد؟! دگرگونی های سیاسی ممکن است رخ دهد، ولی مابودی ایران به عنوان یک جغرافیا و ملت، فرضیه ای کاملا غیر تاریخی است.
۲- کدام اختلاف ژئوپلیتیک
در ژئوپلیتیک، تضادهای بنیادین و آشتیناپذیر معمولا بر سر مرزهای جغرافیایی، ادعاهای ارضی، منابع آب مشترک یا ژئومورفولوژی خطوط تماس شکل میگیرد. ایران و اسرائیل:
هیچ مرز مشترکی ندارند و بین آنها چندین کشور (عراق، سوریه، اردن) فاصله انداخته است.
هیچ مناقشه ارضی، سرزمینی یا دعوایی بر سر منابع طبیعی با یکدیگر ندارند. بنابراین، از منظر ژئوپلیتیک کلاسیک، هیچ عامل جغرافیایی پایداری برای دشمنی ذاتی میان «ایران بماهو ایران» و دولت اسرائیل وجود ندارد و تضاد کنونی، تضادی ایدئولوژیک و محصول دوران پس از سال ۱۳۵۷ است.
۳- حذف با کدام الگو؟
نکته شگفتآور دیگر در حکم دکتر عبدالکریمی این است که چرا چنین دوقطبیِ مرگباری برای همسایگان بلافصل اسرائیل صادر نمیشود؟ کشورهایی مانند مصر، اردن، سوریه و حتی عربستان سعودی: بیشترین مرزهای مشترک و بالاترین تنشهای سرزمینی را با اسرائیل داشتهاند.
چندین جنگ خونین و مستقیم (۱۹۴۸، ۱۹۵۶، ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳) را با این دولت تجربه کردهاند. ولی امروز همین کشورها بر اساس دکترین «واقعگرایی و منافع ملی» به سمت همزیستی، معاهدات صلح (کمپ دیوید و وادی عربه) یا عادیسازی روابط (پیمان ابراهیم) حرکت کردهاند. اگر قرار بود بقای یک کشور در گرو نابودی اسرائیل باشد، این حکم باید پیش از همه شامل حال مصر یا اردن میشد، نه ایرانی که فرسنگها از معرکه دور است.
۴- خلط مبحث
خطای متدولوژیک این استاد فلسفه در آن است که «منافع ملی و ژئوپلیتیک ایران» را با «رویکرد آرمانگرایانه فراملی» یک ساختار سیاسی اشتباه گرفته است. دشمنی کنونی میان تهران و تلاویو، ناشی از هویت تاریخی ایران نیست، بلکه حاصل دکترین صدور انقلاب و تعریف هویت حاکمیت فعلی بر پایهی «محور مقاومت» است. با تغییر یا تعدیل این دکترین ایدئولوژیک و بازگشت به سیاست خارجیِ ملت-دولتمحور، تعارض وجودی نیز فورا جای خود را به یک رابطه عادی دیپلماتیک یا حداکثر یک رقابت استراتژیک استاندارد منطقهای (مانند رابطه ایران و ترکیه) خواهد داد.
۵- راه سوم هم هست
حتی با فرض تداوم ساختار سیاسی کنونی، حکم به اینکه «راه سومی وجود ندارد» از نظر استراتژی مردود است. در نظام بینالملل، بازیگران لزوماً یکدیگر را حذف نمیکنند، بلکه بارها به نقطه «بازدارندگی پایدار» یا جنگ سرد مدیریتشده رسیدهاند (مانند تجربه شوروی و آمریکا).
راه سوم، همین وضعیت موازنه وحشت و تنش کنترلشده است که در آن هیچکدام توان یا ارادهی پذیرش هزینه نابودی دیگری را ندارد و دو طرف در یک همزیستی متخاصمانه به حیات خود ادامه میدهند.
حکم صادر شده توسط این استاد فلسفه، بیش از آنکه یک تحلیل علمی و ژئوپلیتیکی باشد، یک شعار رادیکال خطابی است. ایران به عنوان یک حقیقت تمدنی، اصیلتر و پایدارتر از آن است که بقایش به سرنوشت یک بازیگر سیاسی نوظهور در مدیترانه گره خورده باشد. تقلیل دادن تاریخ چند هزار سالهی ایران به دوقطبیِ «حذف یا ماندن» در برابر اسرائیل، نادیده گرفتن آشکار قوانین ژئوپلیتیک، دکترینهای امنیت ملی و از همه مهمتر، اصالت و تابآوری تاریخی ملت ایران است.
به کجا چنین شتابان؟!
همچنین جناب کیومرث یزدانپناه، استاد جغرافیای سیاسی دانشگاه تهران نیز در گفتگویی مفصل به صف مخالفان تفاهمنامه اخیر پیوستهاند. آن هم با مدل حجت الاسلام نبویان. ارزیابی استدلالهای ایشان به عنوان استاد یک رشتهی مادر، خالی از لطف نیست. در این یادداشت، نخستین لایه از رویکرد تحلیلی ایشان را به نقد میکشم.
جناب یزدانپناه از همان آغاز مصاحبه، چند بار تأکید میکنند که به متن اصلی تفاهمنامه دسترسی نداشته و دادههای خود را صرفا از رسانهها و اهل خبر اخذ کردهاند. پرسش بنیادین این است: جناب استاد، با چه جرات و منطقی کتاب ناخوانده را تفسیر میکنید؟!
مگر نه اینکه پیششرط اولیه و بدیهیِ هر نقدی، «احراز موضوع» است؟ یعنی منتقد باید ابتدا بر حقیقت عینی و مستند آنچه نقد میکند، اشراف کامل داشته باشد. وقتی کسی متن سند را ندیده،ولی کلیدواژهها و مفاد آن را زیر سوال میبرد، در واقع نه یک سند واقعی، بلکه «تصور ذهنی خود» و «روایت مهندسیشدهی رسانهها» را نقد میکند.
اندیشمندانی چون یورگن هابرماس، نوام چامسکی و ریمون آرون بر این باورند که اعتبار نقد، ارتباطی مستقیم و ارگانیک با «دقت دادهها» دارد و اتکای صرف به موجهای خبری، سقوط به دامچالهی «فریب رسانهای» است. همچنین هانس مورگنتا، نظریهپرداز بزرگ مکتب واقعگرایی، تأکید میکند که در سیاست خارجی، این «واقعیات سخت و عینی» هستند که ملاک تحلیل قرار میگیرند، نه پندارها و ذهنیات.
صدور حکم قطعی و رد مطلقِ یک توافق بدون رویت متن آن، نمونهی کلاسیک «سوگیری تأییدی» است؛ یعنی تحلیلگر از پیش تصمیم خود را گرفته و حالا از اخبار رسانهها صرفاً به عنوان ابزاری برای اثبات فرضیهی ازپیشتعیینشدهی خود استفاده میکند.
کوتاه آنکه، مخالفت با یک کلانپروژهی ملی یا بینالمللی بدون مطالعهی متن حقوقی آن، از نظر ناقدان مشهور، «پیشداوری ایدئولوژیک» نامیده میشود، نه «نقد استراتژیک». یک منتقد منصف، علمی و اصالتمدار—حتی اگر با اصل مذاکره با آمریکا مخالف باشد—قضاوت دربارهی بندهای تفاهمنامه را تا زمان انتشار متن رسمی به تعویق میاندازد، یا نقد خود را به صورت مشروط (گزارههای «اگر… آنگاه…») مطرح میکند، نه اینکه شتابان، حکمی قطعی، نهایی و تعصبآمیز صادر کند.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا