به گزارش سرمایه فردا، حکومتها در طول تاریخ تغییر کردهاند، این موضوع نتیجه عملکرد خود صاحبان قدرت است و هرگاه منافع مردم نادیده گرفته میشود روزی میرسد که مردم دوباره دست به انتخاب میزنند.
مرضیه حاجی هاشمی معتقد است که در تاریخ، نمونههایی وجود دارد که پس از انقلاب یا هر نوع شیفت عینی یا ذهنی به سمت جمهوری و استقرار یک دوره جمهوری پس از سقوط پادشاهی، دوباره جمهوری به سلطنت تغییر ماهیت داده و ماندگار شده است. در مقابل نمونههای دیگری هستند که در آنها پس از شکست جمهوری اول، جمهوری پابرجا ماند. آیا الگوی مشترکی در این دو دسته کشورها وجود دارد؟
در دسته اول میتوان دریافت که جمهوریهای تازه تاسیس معمولاً با سه مشکل همزمان روبرو شدند: فقدان نهاد پایدار، شکاف مشروعیت و فشار بحران (جنگ، اقتصاد و امنیت). در این کشورها جمهوری نتوانست نشان دهد که کم هزینهتر و با ثباتتر یا عادلانهتر از سلطنت است و شکست آن فقط سیاسی نبود؛ بلکه نمادین بود. شکست جمهوری اول یا دوم به طور نمادین، سلطنت را بیاعتبارتر نکرد که حتی دوباره بدان اعتبار بخشید.
این نمونههای تاریخی شامل: «اسپانیا»، «کامبوج» و «تایلند» هستند. در اسپانیا جمهوری دوم (۱۹۳۱- ۱۹۳۹) سقوط کرد و سلطنت «بوربونی» بازگشت به گونهای که پس از بیثباتی، سلطنت به چارچوب نمادین ثبات تبدیل شد؛ نه اینکه تنها به عنوان رقیب جمهوری مطرح شود. در کامبوج پس از آنکه با جمهوری، فاجعه «خمرهای سرخ» آمد، نتیجه چندان ویرانگر بود که هیچ تردیدی برای بازگشت پادشاهی وجود نداشت؛ زیرا جمهوری به طور کامل اعتبار اخلاقیاش را از دست داد. در «تایلند» گرچه هیچگاه سلطنت سقوط نکرد؛ اما هرگونه تلاش ضد سلطنتی مدرن موجب تقویت بیشتر ستونهای هویتی سلطنت شد.
در دسته دوم میتوان «فرانسه»، «آلمان»، «ایتالیا» یا حتی «ایالات متحده» را به عنوان نمونهای خاص در نظر آورد در فرانسه، جمهوری اول به ترور و امپراتوری منجر شد، جمهوری دوم سقوط کرد؛ اما جمهوری سوم با زحمت نهاد ساخت، جمهوری چهارم بیثبات بود و جمهوری پنجم همانی است که امروز به عنوان یک نمونه ایدهآل جمهوری دموکراتیک سکولار از آن یاد میشود. فرانسه سلطنت را نه یک بار؛ بلکه چند بار آزمود و هر بار به بنبست رسید. در اینجا شکست سلطنت، تکرار شونده بود؛ نه شکسته جمهوری.
در نمونه آلمان، «جمهوری وایمار» شکست خورد و به فاجعه «نازیسم» ختم شد؛ اما پس از نازیسم و جنگ، جمهوری فدرال آلمان چنان نهادسازی کرد که امروز یکی از پایدارترین جمهوریهای دنیاست و در نمونه ایتالیا پس از سقوط «فاشیسم» مردم در همه پرسی، سلطنت را کنار نهادند و گرچه جمهوری اول پرتنش بود؛ ولی حتی بازگشت سلطنت، گزینه ذهنی هم نشد؛ اما ایالات متحده به عنوان یک نمونه خاص، جمهوری اولش هرگز با شکست مواجه نشد و همچنان ادامه دارد؛ زیرا قبل از انقلاب که بیشتر انتقال حاکمیت بود؛ نه براندازانه، نهادهای محلی، حقوقی و سیاسی را تمرین کرده بود.
اگر جمهوری نتواند یا به دلیل مصادره شدن نخواهد نهادهای دموکراتیک، فراگیر و کثرتگرا بسازد، احتمال شکست آن بسیار بالاست و اگر این شکست تحقیر کننده باشد با احتمال بالا نوع حکومت تغییر میکند؛ زیرا این باور ذهنی برای کثیری شکل میگیرد که به هر دلیل، قدرتِ تشخیص و توان انتخاب درست ندارد و رهاییاش را در فردی نجات دهنده میجویند؛ چرا که وقتی جامعه تحقیر شد، به دنبال بازگرداندن کرامت فوری و غرور از دست رفتهاش است و جمهوری نه با غرور؛ بلکه با مرور حافظه دقیقِ خطاها و نهادسازی آرام میسر است.
نکته اساسی اینجاست که چه آنهایی که شهد دموکراسی را در ظرف جمهوری نیوشیدهاند و چه آنهایی که در جام پادشاهی مشروطه، قرن ها جهد نهادسازی نمودهاند. به طور مثال در «انگلستان» که از ۱۲۱۵ با «ماگناکارتا» بدعت نهادی گذاشته شد که در آن زمان بسیار خطرناک مینمود (اینکه قدرت شاه قابل محدود شدن است)، نهادها در طول قرنها لایه لایه بر هم نشستند و یک بیاعتمادی نهادیِ سترگ به قدرت مطلقه بود که سلطنت را بیخطر، پایدار و قراردادی کرد. پیش شرط نهادسازی دموکراتیک نیز وجود ظرفیت گفتگوست و گفتگو مبتنی بر پذیرش یکدیگر به عنوان طرف گفتگو است؛ در غیر این صورت، بدون نهادسازی، پادشاهی و جمهوری هر دو بازتولید_استبداد خواهند شد.
حسین قتیب تاکید دارد که ماکس وبر دولت را نه با پرچم و ایدئولوژی، بلکه با «انحصار مشروع خشونت» تعریف میکند. پلیس و نهادهای نظامی صورتبندی عینی این انحصارند. هدف قرار دادن آنها به شکل خشن و مسلح صرفا مخالفت با یک نظام سیاسی نیست؛ در منطق دولت مدرن، این کنش مستقیما پروژهی تضعیف دولت(state) است، یعنی فرسایش ستون فقرات اقتدار و ظرفیت حاکمیت.کاری نیمه کاره که آغازش در جنگ ۱۲ روزه بود و ادامه دارد.
«خشونت» نزد وبر صرفا سرکوب نیست؛ هر نوع اجبار فیزیکی سازمانیافته است، از بازداشت و اعمال قانون تا جنگ.
«مشروع» بودن یعنی این زور نه صرفا از قدرت عریان، بلکه از پذیرش اجتماعی، قانون، بوروکراسی و نظم نهادی تغذیه میکند.
پلیس و ارتش دقیقا ابزارهای نهادیشدهی این انحصارند؛ یعنی نقطهای که در آن، اقتدار حقوقی و توان قهری به هم گره میخورند.
در سوریه و لیبی پس از بهار عربی نیز نخستین چیزی که عملا زیر ضرب رفت، نه صرفا مشروعیت ایدئولوژیک رژیمها، بلکه هستهی قهری دولت بود: ارتش، پلیس، دستگاههای امنیتی و زنجیرهی فرماندهی. با نظامیشدن منازعه و تکثیر بازیگران مسلح، انحصار خشونت از دست دولت خارج شد و به شبهنظامیان، قبایل، گروههای ایدئولوژیک و قدرتهای خارجی منتقل گردید. نتیجه، حتی پس از سقوط یا تضعیف رژیم، «انتقال قدرت» به معنای وبری آن نبود، بلکه فروپاشی ظرفیت دولت بود: ناتوانی در اعمال قانون، کنترل قلمرو، اخذ مالیات، تامین امنیت و انباشت اقتدار بوروکراتیک.
ابوالفضل فاتح معتقد است که وقایع ونزوئلا نشان داد که الگوی نظم جدید جهانیِ مطلوب آمریکا در قرن سیاسی جدید، چیست؟
آمریکا در نقطه گریز سرنوشتساز قرار گرفته و برای بازتولید هژمونی، زمان محدودی در اختیار دارد. منازعات ماهیت تمدنی پیدا کرده و صرفاً نزاع دولتها یا مرزها نیست. در این چارچوب، جهان حداقل در چهار منطقه در معرض تنشهای بزرگ قرار گرفته است.
چپاول منابع حیاتی و تسلط بر گلوگاهها، اولویت راهبردی آنهاست و کسی از آن مستثنا نیست. تنها مشغول امکانسنجی، اولویتبندی و هزینه–فایده هستند
جهان در معرض نقشهها و مرزهای جغرافیایی جدیدی است که در کشوی میز رئیسجمهور آمریکا منتظر تحقق و چاپ و نشر است و ما در آستانه اپیزود دوم خاورمیانه قرار گرفتهایم
ایران در معرض آزمون خطیر دیگری است. آرایش قدرتها نشان میدهد ایران آخرین دژ منطقه است
ایران دروازهی ورود به شرق است. اگر بتوانند، نابودی توان نظامی و اقتدار راهبردی کشور، از برنامهی اصلی است و مسئله، صرفاً زمان و میزان کامیابی است. اگر مجال یابند، تا تجزیه و حتی اشغال نیز پیش خواهند رفت. همراهی چین و روسیه تا جایی است که به تقابل مستقیم با آمریکا نینجامد. اتکای راهبردی به هیچ قدرت خارجی، جایگزین قدرت داخلی نیست. تحریک به جنگ و غفلت از بیگانه هر دو خیانت است و مهمترین عنصر بازدارنده، بیداری و انسجام ملی است. هیچ ملت توسعهیافتهای بر سر قدرت دفاعی مناقشه نکرده یا از آن کوتاه نخواهد آمد.
پشتیبانی از ظرفیتهای دفاعی کشور به معنای تأیید همه سیاستهای نظامی یا منطقهای نیست، اما فقدان آن قطعاً دعوت به تجاوز است. چنان که در جنگ ۱۲ روزه دیدیم، غرب همانقدر که قدرت ضربه زدن دارد، در برابر ضربه خوردن بیطاقت است.
سقوط چندساعته مادورو نشان داد چه ظرفیتی در ایستادگیهای مردم غزه، یمن، لبنان و جنگ دوازدهروزه علیه ملت ایران وجود داشته است. این همان تفاوت ملتها با دولتهای بروکراتیک است.
شتاب تحولات، فرصت تردید نمیدهد. روشنفکر ایرانی نیازمند اتخاذ موضعی مؤثر در سطح تمامیت ملی است. اگر ایران فروبپاشد، بازسازی یکپارچگی آن در نظم جدید جهانی آسان نخواهد بود. از شگفتیهای سیاست است که جریان بهاصطلاح راست و اقتدارگرای داخلی با جریان پروگرسیو جهانی، و بخشی از جریان بهاصطلاح چپ و دموکراسیخواه داخلی با راست جهانی همصداییهایی پیدا کردهاند. مگر میشود برای فرار از استبداد و فساد، به استبدادی دیگر پناه برد؟ رشد جنبشهایی با خصوصیت «ماگایی» در ایران از عجائب است
هر اعتراض شنیدهنشده، دیر یا زود به بحرانی بزرگتر تبدیل میشود. سیستم باید نسبت به رنج و اعتراضات مردم پاسخگو و نسبت به برخوردها مراقبت حداکثری داشته باشد. معترضان علاقمند به استقلال کشور، حساب خود را از اندک بدخواهان خشونتطلب جدا خواهند کرد. جهان پر از شورشهای بدون قربانی است؛ چرا باید هر اعتراض در ایران به هزینههای سنگین انسانی منتهی شود؟
بدانیم هر کس به بیگناهی شلیک کند، چه آن بیگناه از معترضان باشد و چه از نیروی انتظامی، دست خیانتی علیه تمامیت ملت در کار است و همان کاری را کرده است که مأموران بیگانه طراحی کردهاند
البته حاکمیت نمی تواند ظلم جهانی را توجیه ظلم داخلی قرار دهد. همچنان که کسی نمی تواند ظلم داخلی را مجوز همراهی با ظلم خارجی بداند. در نخستین گام، حاکمیت اشتباهات و فرصت سوزی ها را بپذیرد. حصر و زندان راهحل نیست. وظیفه، ریشهکن کردن فساد و باندهای تبهکار و مشکوکی است که از رگ گردن به حاکمیت نزدیکتر شدهاند
دولت برای شرایط صلح شکل گرفته بود و در شرایط فعلی نیازمند ترمیم است. در شرایط غیرعادی، مدیریت عادی کفایت نمیکند.
نیازمند دولت واکنش سریع هستیم. انتظار میرود رئیس جمهور بی درنگً شخصیتهای تراز اول ملی و اجرایی را به جمع کابینه ملحق و ارکان حاکمیت همراهی کنند
ما نه در مرحله تحلیل که در مرحله تصمیم هستیم. نباید اجازه داد ایران محاصره شود. باید به محیط روابط بین الملل، سیاست داخلی و همچنین ذخائر استراتژیک و مایحتاج و قحطی حساس بود.
بدانیم، اگر برج و باروی امنیت و کرامت کشور فرو ریزد، گندم این «ری» به کسی نخواهد رسید. نسخه ی آنان برای لیبی تجزیه، برای سودان جنگ داخلی، برای افغانستان طالبان، و برای سوریه جولانی بوده است. اگر مجال یابند، برای ایران، تصمیم بهتری از تحقیر و ترور، کودتا، جنگ داخلی، حاکمیت دست نشانده، دست درازی به جزایرسه گانه، تجزیه و غارت منابع و حتی اشغال نخواهند گرفت.
صلاحالدین خدیو معتقد است که حوادث اخیر ایران همان قدر که رهزن اندیشه است، اسباب نگرانی و رعبآور هم است. گویی فراتر از پیشامدهای سیاسی با یک تحول فکری و گسیختگی بناگاه مواجهیم. در یک چشم بهم زدن، ارزشها و هنجارهای مرسوم وارونه و به صورتی دیگر در آمدەاند.
میان بناپارتیسم قرن نوزده، فاشیسم قرن بیست و پوپولیسم راست مردمانگیز قرن بیست و یک، شباهت های فراوان و گاه حیرت انگیز وجود دارد.
نمی توان ادعا کرد لوئی بناپارت، آدولف هیتلر، آتاترک و رضاشاه و بیبی نتانیاهو و دونالد ترامپ دارای یک شناسنامەی ژنتیکی هستند. اینها تجارب سیاسی متفاوت و متنوعی هستند و از پویایی های ویژه و منطق درونی خاص خود برخوردارند. مساله، بیشتر خاستگاه های سیاسی و نیروهای اجتماعی است که آنها را بر می کشاند.
تقریبا در تمام موارد پیشگفته، بحران اقتصادی، تورم و بیکاری و پیامدهای جنگی مغلوبه، متهم ردیف اول است. بیاعتباری نخبگان و نهادهای سیاسی، تحقیر ملی در مقیاس جهانی و منطقەای، تقسیم جمهوریخواهان به اردوگاههای پراکنده و سرخوردگی و سردرگمی تودەی مردم را باید در مراتب بعدی قرار داد.
به لحاظ اجتماعی، فرسایش طبقەی متوسط و تنزل آن به لحاظ اقتصادی و پدید آمدن طبقەی متوسط تهیدست را هم باید افزود. امری که امکان یک اتحاد طبقاتی دستکم در کوتاه مدت را ممکن می سازد.
در لحظەای خاص چنین به نظر میآید که جامعەی تشنەی منجی، چشمبندی بر خود مینهد و به سوی تقدیری محتوم به شتاب راه میافتد.
اول ماه مه ۱۹۳۳ در میان چشمان برق زدەی چپ اروپا، کارگران آلمانی که تا دیروز زیر پرچم سرخ پرولتاریا خیابان های برلین را به لرزه در آورده بودند، زیر صلیب شکستەی حزب نازی رژه می رفتند.
داستان روشنفکران و فیلسوفان طرفدار آزادی که یک شبه به مدافع “ابرانسان” و زمامدار مقتدر بدل شدند، از این هم آشناتر است.
همان گونه که گفته شد، حال و هوای کنونی جهان هم همینطور است. گویی به دهەی بیست و سی سدەی پیش بازگشتەایم. شعار بازگرداندن عظمت بیش از هر چیز یادآور این خاطرەی تاریخی است. این شبح بر سر ایران هم قرار گرفته، هرچند تجسد و ماهیت آن کاملا معلوم نیست.
جمهوری اسلامی و آلترناتیوهایش
چندی پیش همایش “همکاری ملی برای نجات ایران” با محوریت و تمرکز بر رضا پهلوی برگزار شد تا از این فرصت استفاده کرده و شانس خود را به عنوان اپوزیسیون برای جانشینی جمهوری اسلامی، کسب کنند که بعد از این اتفاق شاهد اعتراضات بودیم که به گفته مقامات نیروهای از درون کشور با اسرائیل و آمریکا همراهی کرده اند تا آشوب به پا کنند.
به گمانم هنوز اپوزیسیونی تمام قد و واقعی در داخل شکل نگرفته است، ولی سروصداهایی از دور و نزدیک در حال برپا شدن و عرضه شدن است. در این طیف شش تمایل برجسته تر، بیش از همه مطرح زبانزدند:
۱- پادشاهی خواهان
آن چه باعث شده تا تنورشان داغ شود، سه پدیده است: تمایلات نوستالژیک هنوز در دسترس، وجود رهبری نیمه در میدان(رضا پهلوی) و پشتیبانی مبهم اسراییل(اشغالگر) و طیف معدودی در آمریکا.
با این همه، میزان پذیرش رضا پهلوی به عنوان رهبر، همانند جایگاهی که ایت الله خمینی در ۵۷ داشت، در میان اقشار جامعه جدی نیست. بسیاری از جمهوری خواهان دموکرات، چپ ها و فعالان مدنی با رهبری موروثی و غیر انتخابی مخالفند.
۲- جمهوری خواهان سکولار
اینان طیف گسترده ای شامل لیبرال ها، سوسیال دمکراتها و حتی شماری از گروه های چپ را تشکیل می دهند که از آزادی های مدنی، حقوق بشر، برابری جنسیتی و حقوق اقلیت ها در چارچوبی دموکراتیک و غیر دینی دفاع می کنند. ولی نه رهبری در صحنه دارند و نه بهم پیوسته اند و نه ازحامی نصفه-نیمه خارجی برخوردارند.
۳- حکومتگرایان
نفوذ این گروه از دیدگاه فکری در سال های اخیر به شدت کاهشی می نماید؛ چرا که بسیاری از مردم باورمندند اصلاحات درونی نظام شدنی نبوده و نمی تواند پاسخگوی مطالبات اصلی جامعه باشد. با این همه از سه برتری برخوردارند: نخست ان که بخش های اصلی ساختار قدرت را در دست دارند؛ دوم آن که به رغم اختلافات نسبی، از حمایت طیف اصلاح طلب سنتی و اصولگرا برخوردارند و مهمتر این که تا پایداری و بقای نظام، خواه و ناخواه در قدرت هستند.
۴- قومگرایان
این گروه ها در جغرافیاهای خود، دستکم در پی دستیابی به خودمختاری و خودگردانی تا استقلال و حتی تجزیه خواهی می باشند. ولی با وجود نفود نسبی میان نخبگان، در مقیاس ملی ضعیف به نظر می رسند. بیشتر به این خاطر که مخاطبین پیامهایشان منطقه ای است، به همین دلیل چشم اندازشان برای کل ایران و نگرانی از تجزیه کشور مانع از حمایت گسترده و ملی از آنها است.
۵- مجاهدین خلق(منافقین)
به رغم سازماندهی قوی و تاریخچه درازمدت مبارزه با پهلوی و جمهوری اسلامی، به دلایل متعدد درمیان جامعه ایران و اپوزیسیون خارج نشین، نفوذ معنا داری ندارند.
۶-کمونیست ها
این گروه ها نیز که بیشتر در خارج فعالند و خواهان برقراری نظامی سوسیالیستی یا کارگری در ایران می باشند، از دیدگاه نفود در جامعه سیاسی، آخرین رتبه را به خود اختصاص داده اند.
پادشاهی خواهان به دلیل عواملی چونان تکیه بر روحیه نوستالژیک، وجود چهره ای مشخص در صحنه و به اغلب احتمال حمایت های خارجی، نسبت به سایر گروه های پراگنده اپوزیسیون در برخی جهات از برتری نسبی برخوردارند، ولی این برتری نسبی به معنای داشتن شانس قطعی برای جایگزینی نیست. زیرا پس از گذر از چالش هایی چونان رفع ابهام در خصوص دموکراتیک بودن نظام مورد نظرشان و نیز توانایی آنان در ایجاد ائتلاف گسترده ملی، تازه باید در برایر طیف حکومتی ها برآیند. همان نهادهایی که طی ۴۶ سال،تجربه نظارت و کنترل کشور و مردم را در دست دارند.
گزارش سود خالص ۹ ماهه نشان میدهد صنعت فولاد و فلزات در حال بازآرایی جدی…
بررسی عملکرد ۹ ماهه بانکها نشان میدهد که مدیریت حرفهای و کنترل ریسک بیش از…
عملکرد ۹ ماهه شرکتهای بیمه تصویری دوگانه از صنعت ارائه میدهد؛ بخشی از شرکتها با…
با گسترش محدودیتهای اینترنتی، استفاده از ابزارهایی مانند V2Ray و HA Tunnel افزایش یافته است؛…
بر اساس گزارش ۹ ماهه سال جاری، بانک ایرانزمین با رشد ۱۶۴ درصدی درآمد عملیاتی…
جهان تحریمی بیش از هر زمان دیگری به رمزارزها چشم دوخته است؛ ابزاری که میتواند…