رفتن به محتوای اصلی
شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵

یاغی‌ترین چهره‌های معاصر ایران

۱۴۰۵-۰۵-۳۱ ۰۲:۲۷ modir 0
اشتراک‌گذاری:
ابراهیم گلستان حتی در سال‌های طولانی دوری، غایبی فراموش‌شده نبود و رد نگاهش در داستان و سینمای ایران ماند.

بابک نبی: ابراهیم گلستان را نمی‌شود آسان دوست داشت. همان‌طور که نمی‌شود آسان کنار گذاشتش. از آن آدم‌هایی بود که حتی غیبتشان حضور تولید می‌کند. می‌توانستی با حرف‌هایش مخالف باشی، از قاطعیت بی‌رحمانه‌اش عصبانی شوی، بعضی داوری‌هایش را خودخواهانه بدانی و باز، چند صفحه بعد، مقابل قدرت زبانش بایستی. گلستان انگار برای موافقت دیگران زندگی نکرده بود. جهان را نگاه می‌کرد، حکم خودش را صادر می‌کرد و اغلب علاقه‌ای نداشت ببیند چند نفر پشت سرش مانده‌اند.

۳۱ مرداد ۱۴۰۲ که در خانه‌اش در انگلستان چشم بست، بیش از یک قرن زندگی پشت سرش بود. یک قرن برای دیدن چند ایران، چند نسل، چند شکست، چند امید و انبوهی آدم که آمدند و رفتند. خودش هم نزدیک به نیم قرن دور از ایران ماند، اما عجیب آنکه فاصله نتوانست او را به چهره‌ای حاشیه‌ای تبدیل کند. گلستان رفته بود، ولی صدایش هنوز می‌رسید. گاهی از میان یک مصاحبه، گاهی در چند خط نامه، گاهی در فیلمی قدیمی و بیشتر از همه در جمله‌هایی که پیر نمی‌شدند.

مردی که جمله را تراش می‌داد

قصه گلستان از شیراز آغاز شد، از خانواده‌ای که کتاب، روزنامه، دین و سیاست در فضای آن بیگانه نبود. پدرش روزنامه‌نگار بود و خودش در جوانی راه تهران را گرفت. حقوق خواند، دانشگاه را رها کرد، وارد حزب توده شد، عکاسی کرد، فعالیت سیاسی را تجربه کرد و بعد از حزب هم بیرون آمد. گویی خیلی زود فهمیده بود عضویت طولانی در دسته‌ها با خلق‌وخویش جور نیست. او می‌خواست حق تردید کردن را برای خودش نگه دارد، حتی اگر بهایش تنهایی باشد.

سال ۱۳۲۶ «به دزدی رفته‌ها» را منتشر کرد و مسیر دیگری آغاز شد. گلستان در داستان، بیش از واقعه به چگونگی روایت واقعه حساس بود. برای او جمله ظرف معنا نبود، خودش بخشی از معنا بود. کلمات باید کنار هم میزانسن می‌شدند، ضرب می‌گرفتند، مکث می‌کردند و گاهی ناگهان به خواننده ضربه می‌زدند.

نثر آهنگین و تجربه او در پیوند دادن داستان‌های یک مجموعه، جایی ویژه در داستان مدرن فارسی برایش ساخت. شاید به همین دلیل خواندن گلستان هنوز تجربه‌ای زنده است. جمله‌هایش بوی موزه نمی‌دهند، عضله دارند، گاهی مغرورند، گاهی عصبی، گاهی شاعرانه و در بهترین لحظه‌ها چنان دقیق که انگار نویسنده کلمات اضافی را با تیغ از پیکر جمله جدا کرده است.

سینما در چشم مردی بی‌قرار

بعد آبادان آمد. نفت، صنعت، ترجمه، روزنامه‌نگاری، دوربین و جهانی که دیگر روی کاغذ خلاصه نمی‌شد. گلستان رفته‌رفته دریافت تصویر هم می‌تواند همان کاری را بکند که جمله می‌کند. استودیو گلستان در ۱۳۳۶ شکل گرفت و به یکی از نقاط مهم تجربه‌ورزی در سینمای آن سال‌ها تبدیل شد. «یک آتش»، «موج و مرجان و خارا»، «خشت و آینه» و «اسرار گنج دره جنی» گوشه‌هایی از کارنامه‌ای هستند که حجمش چندان بزرگ نیست، اما وزنش بسیار بیشتر از تعداد آثار آن است.

«یک آتش» برایش مدال برنز جشنواره فیلم کوتاه ونیز را آورد و نخستین جایزه بین‌المللی یک کارگردان ایرانی رقم خورد. با این همه، ارزش سینمای گلستان را نمی‌توان پشت ویترین جوایز گذاشت. اهمیت او در نوع نگاه بود. دوربینش علاقه‌ای به توضیح دادن همه چیز نداشت، تصویر را رها می‌کرد تا خودش حرف بزند.

«خشت و آینه» شاید روشن‌ترین شاهد این جهان باشد. کودکی رهاشده، تاکسی، مردی حیران، زنی که می‌خواهد مسئولیت بپذیرد و شهری که در پس‌زمینه بی‌اعتنا ادامه دارد. تهران در فیلم گلستان یک شهر نیست، نوعی اضطراب است. جامعه‌ای میان سنتی که هنوز رهایش نکرده و جهانی تازه که شیوه زیستن در آن را خوب یاد نگرفته است.

در همین جهان، فروغ فرخزاد هم وارد زندگی و کار گلستان شد. او تهیه‌کننده «خانه سیاه است» بود و پیوند این دو خیلی زود ابعادی فراتر از همکاری هنری پیدا کرد. سال‌ها درباره این رابطه نوشته شد، افسانه ساخته شد و داوری شکل گرفت، اما شاید مهم‌تر از حاشیه‌ها، برخورد دو ذهنی بود که هیچ‌کدام برای معمولی بودن ساخته نشده بودند. مرگ ناگهانی فروغ، زخمی شد که گذر دهه‌ها هم نتوانست کاملا صدای آن را در گلستان خاموش کند.

غایبی که محو نشد

گلستان رفت و در انگلستان ماند. سال‌ها گذشت و خانه‌اش در ساسکس کم‌کم برای نسل‌هایی که او را از نزدیک ندیده بودند، صورتی افسانه‌ای پیدا کرد. مرد سالخورده‌ای میان کتاب‌ها که ایران را ترک کرده، اما هنوز با ایران حرف می‌زند و گاهی چنان تند حرف می‌زند که هر جمله‌اش چند روز فضای فرهنگی را به هم می‌ریزد.

او اهل نوازش نام‌های بزرگ نبود. بسیاری از چهره‌های تثبیت‌شده فرهنگ ایران را با همان زبان تند خودش نقد می‌کرد. همین ویژگی تصویر دوگانه‌ای ساخت. برای گروهی نماد استقلال فکری بود و برای گروهی مردی بیش از اندازه مطمئن به خودش. هر دو تصویر، بخشی از حقیقت را در خود دارند.

شاید جذابیت گلستان هم همین‌جا باشد. لازم نیست برای پذیرفتن اهمیتش همه داوری‌هایش را بپذیریم. حتی بهتر است نپذیریم. آدمی که تمام عمر بر خواندن، دیدن، پرسیدن و مرعوب نشدن تأکید داشت، احتمالا بیش از ستایش به خواننده‌ای نیاز دارد که مقابلش بایستد و فکر کند.

حالا سه سال از مرگش گذشته است. سالروز رفتنش شاید موقعیت مناسبی برای ساختن تندیسی بی‌نقص از او نباشد. گلستان بی‌نقص نبود و احتمالا چنین تصویری را خودش بیشتر از هر کسی مسخره می‌کرد. او مجموعه‌ای از تناقض‌ها بود: شاعر کلمات و مرد احکام تند، هنرمند تصویر و ساکن سال‌های طولانی سکوت، مردی دور از وطن که هیچ‌وقت گفت‌وگویش با وطن تمام نشد.

بعضی آدم‌ها با مرگ آرام‌آرام وارد تاریخ می‌شوند. روی قفسه می‌نشینند و محترمانه خاک می‌خورند. گلستان هنوز آنجا ننشسته است. کافی است «خشت و آینه» دوباره نمایش داده شود، چند صفحه از داستان‌هایش خوانده شود یا یکی از گفت‌وگوهایش دست‌به‌دست بچرخد. دوباره کسی موافق می‌شود، کسی خشمگین و کسی شیفته.

شاید این یکی از نشانه‌های زنده ماندن یک هنرمند باشد: مرده باشد و هنوز نتوانسته باشیم پرونده‌اش را ببندیم.

برای مطالعه جدیدترین تحلیل‌ها و رویدادهای اقتصادی، به سایت سرمایه فردا مراجعه کنید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *