سیاست و دیپلماسی

احزاب بدون رویکرد دموکراسی

به گزارش سرمایه فردا، سیاست در ایران بسیار پیچیده است و گروههای پشت پرده منافع دارند. محمد جواد کاشی معتقد است که جاذبه اصلاح‌طلبان به خاطر ایجاد یک آرمان مشترک نبود. به عکس، جاذبه آنها به خاطر تخریب و ویران‌سازی آرمان‌های ایدئولوژیک بود. هر چه از حیث فلسفی گفتند، به کار ویران‌سازی آرمان‌هایی می‌آمد که در دهه‌های چهل و پنجاه پرورده و توسط نظام جمهوری اسلامی مصادره شده بود. نسل جدیدی که آن سال‌ها به عرصه سیاست آمد، ویران‌سازی آرمان‌های بزرگ را شرط آزادی و رهایی می‌پنداشت.

اصلاح‌طلبان در فضای خلاء آرمان‌های جمعی، «مطالبات» را جایگزین کردند. اجتماع مدنی را قلمرو تعارض منافع ‌دیدند و خیال ‌کردند هر طبقه و گروه اجتماعی «مطالبات»ی دارد. سیاست را گشودگی به سوی این «مطالبات» ‌فهمیدند و دولت مطلوب‌شان دولتی بود که به این «مطالبات» رسیدگی کند.

«مطالبات» معطوف به منافع مادی گروه‌ها و طبقات اجتماعی است. آرمان‌ها اما معطوف به همگان بود.

آرمان‌ها بر همه گروه‌ها زورآوری می‌کرد. آنها را به تبعیت از ارزش‌های اخلاقی و جمعی ترغیب می‌کرد. سوژه‌های جمعی و وجدان‌های جمعی می‌ساخت. کسانی بودند که عمر و هستی‌شان را برای آرمان‌های جمعی فدا می‌کردند. رفتارهای خاص‌گرایانه و منفعت‌طلبانه معمولاً وجدان فاعلان‌ش را معذب می‌کرد.

با این همه آرمان‌ها معصوم نبودند. وانمود می‌کردند خیر جمعی و مصالح عام انسانی را نمایندگی می‌کنند، اما نوبت به احراز مناصب سیاسی که رسید، معلوم شد به یک گروه خاص تعلق دارند. از نیروی اخلاقی آرمان‌ها سوءاستفاده کردند تا بر مردم اعمال فشار کنند. همه را تسلیم و رام می‌خواستند. دستگاه سرکوب خود را به نیروی عاطفی آرمان‌ها تجهیز کردند تا از دل و جان سرکوب کند. از نیروی عاطفی آرمان‌ها استفاده کردند تا ماجراجویی‌های سیاسی خود را پیش ببرند.

«مطالبات» خلع سلاح جامعه در مقابل آرمان‌های سرکوبگر بود. جامعه با پاره‌های مطالبه‌گر به خود رها شد. مطالبات آرمان‌ستیز بود. چون در مقابل زور اخلاقی آرمان، منفعت شخصی و گروهی را جانشین می‌کرد. هیچ گروهی نمی‌توانست مطالبات خود را تبدیل به یک عمل جمعی، طبقاتی و صنفی کند تا همان مطالباتش را تامین کند. تنها گروهی که توانست مطالبات خود را تماماً تامین کند، گروه‌های وابسته به حاکمیت بودند. آنها می‌توانستند منافع خود را با آرما‌ن‌های ایدئولوژیک‌شان ترکیب کنند بی‌آنکه دل‌نگران خیر عموم باشند. می‌توانستند هر چه را در سر می‌پرورند پیش ببرند بی‌آنکه وجدان معذب پیدا کنند.

«آرزو» جایی میان مطالبات و آرمان‌ها می‌ایستد. نه آنقدر که آرمان‌ها می‌نمودند عام و جهانشمول است نه آنقدر که مطالبات می‌پروردند شخصی و منفعت‌جویانه است. ممکن است یک پزشک خواهان افزایش بیماری مردم باشد تا کار و کاسبی‌اش رونق داشته باشد، اما جامعه پزشکی با آرزوی سلامتی مردم زنده است. ممکن است یک کارگر کفاش تنها به کار و کاسبی شخصی خود بیاندیشد، اما جامعه کفاشان، به حراست از پای مردم می‌اندیشند. ممکن است یک مهندس به منافع شخصی خود فکر کند، اما جامعه مهندسان به شهر و خانه زیبا و مقاوم فکر می‌کند. ممکن است یک معلم به گرفتاری‌های خود دلمشغول باشد اما اجتماع معلمان به ارتقاء فرهنگی و فکری مردم فکر می‌کنند. جامعه دزد و دغل‌کار و قاتل هم دارد. اما هیچ‌کدام از آنها جامعه و صنف مشخص و شناخته شده‌ای نیستند.

جامعه به خودی خود مملو از آرزوهای وابسته به اقشار و صنوف گوناگون است. کار اهل فکر و سیاست، همساز کردن این آرزوهاست. به جای آنکه در انتظار ایدئولوگی تازه باشم که آرمان‌های بزرگ بیافریند، در کار شناسایی شبکه آرزوهای جماعت‌های گوناگون و ایجاد پیوند میان آنها باشیم. کار روشنفکری خلق یک سمفونی در میان نواهای آرزومندانه گروه‌های اجتماعی است. کار روشنفکر توصیه به هر صنف و گروه اجتماعی است تا آرزواندیشی‌های خود را چنان توسعه دهد که با آرزواندیشی‌های دیگر همسازی کند.

 

واقعیت سیاسی در ایران

احسان مزدخواه نیز تاکید دارد که در گفتمان سیاسی معاصر ایران، یک سوءتفاهم بنیادین در فهم مسئله وجود داشته است: گمان می‌رفت مسئلهٔ جامعه فقدان «آرمان‌های بزرگ» است و بنابراین راه نجات، تولید آرمان‌های تازه است. اما نتیجه، نه احیای سیاست که انباشت و تراکم آرمان‌ها بود؛ تراکمی که نه تنها به تقویت معنا و کنش جمعی نیانجامید، بلکه به تدریج امر اجتماعی را به حاشیه راند. هر آرمان تازه بر شانهٔ آرمان‌های پیشین سوار شد و هر دو بر حیات اجتماعی سایه افکندند. این وضعیت در نهایت، بذرهای فراموشی جامعه را کاشت.

همان‌طور که دکتر کاشی  تحلیلی‌شان نشان می‌دهند، آرمان‌ها در ادعا نمایندهٔ «عموم» و «جامعه» هستند، اما در لحظهٔ احراز و نمایندگی، جانب قدرت را می‌گیرند. در واقع، آرمان‌ها از همان لحظهٔ تولد حامل «منطق استثنا» هستند؛ منطقی که به قدرت اجازه می‌دهد به نام «خیر جمعی» از چارچوب‌های معمول عبور و استانداردهای اخلاقی متفاوتی را در مورد خود اعمال کند. به این ترتیب، آرمان‌ها نه در دل جامعه، بلکه در دل سازوکارهای قدرت احراز می‌شوند. این ساختار، «موقعیت اجتماعی» را به «استثنا» تبدیل می‌کند و سیاست را از دل استثنا و نه از دل زندگی اجتماعی برمی‌سازد. از همین روست که هیچ آرمانی هرگز به معنای واقعی احراز نمی‌شود: زیرا لحظهٔ احراز، لحظهٔ تسلط است.

در تقابل میان «آرمان» و «ایدهٔ رهایی اجتماعی»، همواره آنچه تعلیق شده، رهایی واقعی جامعه از تمامی آرمان‌های دست‌نایافتنی بوده است. آرمان‌ها وعده می‌دهند اما کارکرد‌شان تعلیق است؛ وعده می‌دهند اما تحقق را به فردایی نامعلوم حواله می‌دهند. این همان چیزی است که عابد الجابری از آن با تعبیر «قیاس غائب بر شاهد» یاد می‌کند: جامعه نه بر اساس آنچه هست، بلکه بر اساس آنچه نیست و قرار است باشد مورد داوری و سیاست‌ورزی قرار می‌گیرد. این «غائب‌سازی» امر اجتماعی، جامعه را از فهم لحظهٔ اکنون، از درک رنج‌ها و نیازهای واقعی، و از امکان شکل‌گیری آزادی و سعادت این‌جهانی محروم می‌کند.

به همین دلیل، سیاستی که خود را وقف آرمان‌های بزرگ می‌کند، در عمل سیاست تعلیق تصمیم می‌شود. آینده‌نگری ایدئولوژیک جایگزین واقع‌نگری اجتماعی می‌شود و جامعه به فردایی حواله داده می‌شود که همواره از راه می‌رسد، اما هیچ‌گاه فرا نمی‌رسد.

در این میان، اصلاح‌طلبی به جای آرمان‌های کلان، «مطالبات» را وارد میدان کرد. این تغییر ظاهراً جامعه را از قید دیگر آرمان‌ها رها کرد، اما از سوی دیگر، امر اجتماعی را به پاره‌پاره‌ای از منافع صنفی و جزئی تقلیل داد. مطالبه‌محوری اگرچه قدرت اخلاقی آرمان‌ها را مهار کرد، اما نتوانست چیزی در اندازهٔ «زیست جمعی» تولید کند. در غیاب ایده‌ای از «سیاست به‌مثابه زندگی»، مطالبات بدل به فهرستی از منافع قابل معامله شدند. آنچه غایب ماند، همان جمع‌بودگی اجتماعی بود؛ چیزی که نه آرمان‌های کلان حفظش کردند و نه مطالبات جزئی احیایش کردند. در چنین وضعیتی نه آرمان توانست احراز شود و نه مطالبه توانست جامعه بسازد در حالی که فقط در این میان، امر اجتماعی مدفون شد.

راه برون‌رفت، نه آرمانی‌سازی بیشتر است و نه مطالبه‌سازی بیشتر؛ بلکه بازگشت به سیاست به‌مثابه زیست اجتماعی است؛ سیاستی که از دل زندگی واقعی برمی‌خیزد، نه از دل ایدئولوژی و نه از دل فهرست مطالبات. این سیاست، «سیاست زندگی‌آفرین» است: سیاستی که خیر و سعادت را در زندگی این‌جهانی و در لحظهٔ اکنون می‌بیند؛ سیاستی که مردم را به آینده حواله نمی‌دهد؛ سیاستی که نه «غائب» بلکه «شاهد» را مبنا قرار می‌دهد.

سیاست زندگی‌آفرین و نه صرفا آرمان‌ساز سه ویژگی مهم و بنیادین دارد: نخست، درک لحظهٔ اکنون و رهایی از آینده‌گرایی یوتوپیایی؛ دوم، بازگرداندن امر اجتماعی به مرکز سیاست؛ سوم، تعهد به تولید سعادت این‌جهانی، نه وعده‌های پسافردایی.

آرمان‌های کلان، هرچند جذاب و الهام‌بخش، در عمل بارها و بارها ثابت کرده‌اند که به‌محض برخورد با مسئلهٔ نمایندگی، به منطق قدرت درمی‌غلتند. مطالبات نیز بدون افق معنایی مشترک، به کنش جمعی تبدیل نمی‌شوند. اما آنچه می‌تواند سیاست را دوباره زنده کند، احیای جامعه است. جامعه به‌عنوان واقعیتی زنده، متکثر، و دارای ظرفیت‌های درونی برای خلق ارزش، نه جامعه به‌عنوان ابژهٔ مهندسی ایدئولوژیک.

من همیشه آدمِ بدنیتِ صادق رو به آدمی که تظاهر به خوبی می‌کند ترجیح می‌دم. اولی باور به نیکی ندارد، اما دومی ضمن اینکه باور به نیکی ندارد، می‌خواد از نیکی در جهت منافع خودش سوءاستفاده هم بکنه. در سیاست هم همینه. مثلاً دموکراسی.

 

دموکراسی یعنی چی؟

دموکراسی یعنی چی؟ دموکراسی یعنی وزن‌کشی سیاسی تا گروه سیاسی پرطرفدارتر در تصمیم‌گیری و اجرای امور کشور به همون اندازه که وزن بیشتری داره، اختیار بیشتری هم داشته باشه. به عبارتی: تعیین‌کنندگی به تناسب مطلوبیت. دلیل این روش چیه؟ این که بابت هر تغییری مردم به جون هم نیفتند. در واقع، دموکراسی یک قاعدۀ بازیه. مثل قوانین فوتبال. توپ از خط رد بشه، اوته و نمی‌شه تا صد متر اون‌طرف‌تر هم دنبال توپ دوید. اگر با لگد بیضگان حریفی رو اُملت کنید، اخراج می‌شید. در واقع دموکراسی هم همینه.

مشکل اصلی من با مخالفان دموکراسی نیست، بلکه با کسانیه که بر زبان می‌گویند دموکراسی، اما در باطن دموکراسی را فقط زمانی قبول دارند که خودشان برنده باشند. در واقع اینها می‌گویند: بله، توپ از خط رد شود اوته، اما نه وقتی توپ زیر پای ماست. تکل از پشت خطاست، اما نه وقتی ما از پشت تکل می‌زنیم.

برای این جریان‌ها که در ایران هم خیلی پرشمار و متنوع و متکثرند، دموکراسی یعنی نوعی بازی که ما برنده باشیم. به همین دلیله که مثلاً جریانی که مدعیه دنبال آزادی انتخاباته، صرفاً دنبال چند کوپن از شورای نگهبان لست. دموکراسی برای این گروه یعنی انتخاباتی که ما نماینده داشته باشیم. همین. این البته در اپوزیسیون هم هست و متأسفانه سنت ریشه‌دار و مقدسی هم داره. مثلاً نخست‌وزیری رو در طول تاریخ داشتیم که مسئول برگزاری انتخابات بود، اما وقتی دید از این انتخابات مجلسی که می‌پسنده (یعنی بله‌قربان‌گو نیست) درنمیاد، انتخابات مجلس رو متوقف کرد و کلاً اون دورۀ مجلس با نصف اعضا کار می‌کرد، و وقتی هم که دید همون تعداد نماینده چموشی می‌کنند، کل مجلس رو منحل کرد. اما خب همون آدم شد نماد دموکراسی! پس عجیب نیست که در ایران «دموکراسی» هم شد روکشی برای قدرت‌طلبی: انتخابات آزاد خوبه، البته به این شرط کوچولو که من پیروز باشم! اینها وقتی می‌بینند برنده نیستند، ریاکارانه در زبان دم از دموکراسی می‌زنند و در باطن هر سنگی بتونند سر راه تحققش می‌اندازند.

دموکراسی یعنی وزن‌کشی … اگر وزن من کم بود، باید گردن بگذارم. کسی واقعاً باور به دموکراسی داره که موقع باخت هم مدافع حق رأی باشه ــ صادقانه! نه با ریاکاری و تعزیه‌گردانی!

 

از دموکراسی باید دفاع کرد

از دموکراسی باید دفاع کرد، برای اینکه برای چرخش قدرت با هم درگیر نشیم، یقۀ همدیگه رو ندریم. محکم با هم رقابت می‌کنیم، اما وقتی باختیم، برمی‌گردیم و خودمون رو می‌سازیم تا مسابقۀ بعدی.

اما در اینجا یک مسئلۀ خیلی مهم وجود داره: سیاست حجم هم داره؛ یعنی خیلی مهمه که شما سر چه حجمی از قدرت با هم دعوا کنید. اگر سیاست کل حیات و ممات شهروند رو در بر بگیره، پیروزی و شکست در سیاست به معنای پیروزی و شکست در کل زندگیه، اما اگر یاد بگیریم دولت رو کوچک کنیم و سیاست رو تا حد امکان محدود کنیم، دعوای سیاسی دیگه دعوای حیات و ممات نیست؛ دعوای مرگ و زندگی نیست. در واقع، هر چه سیاست بزرگ‌تر باشه، تحمل شکست سخت‌تره، و در نتیجه مقاومت در برابر شکست هم بیشتر می‌شه. اگر قرار باشه بازنده، زندگی رو ببازه، خب ترغیب می‌شه باخت رو نپذیره.

این بزرگ‌ترین بدفهمیِ ایرانیان در عصر جدید بوده است یعنی استبدادستیزیِ ایرانیان بسیار فُرمالیستی بوده (درگیر صورتِ ماجرا بوده). اما اون چیزی که اهمیت سیاست رو کم و زیاد می‌کنه، حجمِ سیاسته. خیلی فرق می‌کنه شما سر یک قطعه زمین کوچک بجنگید، یا سر یک قلمرو بزرگ. حجم دعوا یعنی همین. سر چی دعواست؟ هر چه سیاست (یعنی دایرۀ اختیارات دولت) بزرگ‌تر باشه، اون دعوا سرنوشت‌سازتر می‌شود و در نتیجه آستانۀ مماشات و بردباری هم پایین‌تر میاید.

خلاصه اوضاع سیاسی ایران زمانی آروم می‌گیرد که این دو قاعده پیاده شود: گردن نهادن به باخت و کوچک‌سازی سیاست.

 

modir

Recent Posts

سقوط نمادهای پرریسک فلزی

گزارش سود خالص ۹ ماهه نشان می‌دهد صنعت فولاد و فلزات در حال بازآرایی جدی…

6 ساعت ago

کارنامه ۹ ماهه بانک‌ها

بررسی عملکرد ۹ ماهه بانک‌ها نشان می‌دهد که مدیریت حرفه‌ای و کنترل ریسک بیش از…

7 ساعت ago

عملکرد پر نوسان بیمه‌ها

عملکرد ۹ ماهه شرکت‌های بیمه تصویری دوگانه از صنعت ارائه می‌دهد؛ بخشی از شرکت‌ها با…

7 ساعت ago

امنیت وی پی ان‌ها برای عبور از فیلترینگ چقدر است

با گسترش محدودیت‌های اینترنتی، استفاده از ابزارهایی مانند V2Ray و HA Tunnel افزایش یافته است؛…

8 ساعت ago

ایران زمین منحل می‌شود؟

بر اساس گزارش ۹ ماهه سال جاری، بانک ایران‌زمین با رشد ۱۶۴ درصدی درآمد عملیاتی…

11 ساعت ago

رمزارزها در دوراهی محدودیت دولتها یا توسعه

جهان تحریمی بیش از هر زمان دیگری به رمزارزها چشم دوخته است؛ ابزاری که می‌تواند…

12 ساعت ago