تحریم، بیکاری، بیپولی و بیتوجهی را بارها تجربه و زندگی کرده و این روزها سرطان برایش معجزه میکند. برای یک دهه پنجاهی خسته که نفسهایش به شماره افتاده.
سپیده سعیدی؛ روزنامهنگار: زندگی همیشه باید همینطوری باشد، زندگی باید همینطوری میبود. همینطوری که سرطان داری. آن وقت با هر تماس تلفن صدای بوق آزاد ممتد نمیشنوی. ریجکت که اصلا!
با اولین زنگ، مکالمهات آغاز میشود. با هر کسی که تصور کنی، حتی معاون رییس جمهور! حتی رئیسات که از ما بهترونه و البته همواره عنق و بداخم.
زندگی باید همینطوری باشد. همینطوری که همه دوستان و خانوادت دور هم جمع شوند. بیایند و بروند.
بپزیم و بخوریم و بگوییم و بخندیم و همواره برای هم آرزوی سلامتی کنیم.
زندگی باید همینطوری باشد. اینطوری که نوشتههایت خریدار داشته باشند و نقاشیهایت خواهان!
اینطور که دو هفته یکبار همسرت برای تهیه داروهایت به این در و آندر بزند؛ در حالیکه هر دوسال یکبار هم یک شاخه گل برایت نمیخرید و بازیهای گوشیاش را به مکالمه و معاشرت با تو ترجیح میداد!
اینطور زندگی قشنگتر است، تو درد میکشی اما زندگی آنطوری است که باید باشد،به شکل درستش.
پیامکهای محبتآمیز پشت سر هم؛ تلفنهای پر از مهر یکی پس از دیگری؛ پیکهای موتوری پاشنه در را در میآورند از آوردن هدیه، گل و….
و تو درد میکشی اما زندگی باید همینطوری باشد و من نگرانم از آن روزی که درد و سرطان نباشد، اما دوستانت هم نباشند، خانوادت هم نباشد، عشق و محبت هم رنگ ببازد. این وحشتناکتر از درد سرطان است.
هر دو باید اینطوری میبودیم (من و زندگی). مثل حالا، که دیگر از دست واکنشهای پیدرپی و بیوقفه عباس عراقچی حرص نخوریم که چرا سوالهایمان بیجواب میماند؛ که چرا وزیر امور خارجهمان شده وزیر امور واکنش. ما در رنجیم و آنها در حال چانهزنی، چه چیز مهم تر از زندگی است؟
حالا یاد گرفتم که بیتفاوت باشم.
زندگی باید همینطوری باشد که دیگر اظهارات رسایی و شریعتمداری و همین نیلی برایت بشوند کشک و ساده از کنارشان بگذری، چون سادهاند… چون از دل بیدرد بیرون آمده نه ذهن دغدغهمند… چون تو درد میکشی و آنها میخ میکوبند به پایههای تحریم و جنگ و بدبختی اما باز هم یاد میگیری بیخیال باشی.
از خودت نمیپرسی چرا داروهایت به سختی پیدا میشود،چرا مواد غذایی که قرار است به تو جان ببخشد اینقدر گران است و حکم کیمیا را دارد.
قدمهایت سست و سستتر میشود.
شیمی درمانی جانی برای پاهایت نگذاشته و کشک و گرانی و درد و پاهای بیجان در کنار هم میشوند یک پکیجی که جواب همهی سوالاتت را میدهند.
شاید این یک پایان قابل پیشبینی برای یک دهه پنجاهی باشد که از کودکی جنگ دیده و باز جنگ دیده و کابوسهای بچگیاش را دوباره و سه باره زیسته است.
تحریم، بیکاری، بیپولی و بیتوجهی را بارها تجربه و زندگی کرده و این روزها سرطان برایش معجزه میکند. برای یک دهه پنجاهی خسته که نفسهایش به شماره افتاده…
اکنون وقت استراحت و خوشگذرانی است. زندگی به وقت سرطان! به وقت محبت و عشق.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا