صد کتاب، دهها شغل، چند بار زندان و یک عمر عاشقی؛ ابراهیمی ثابت کرد که پرکارترین آدمها میتوانند عمیقترین احساسات را هم داشته باشند.
بابک نبی:
یادم هست. آن روزها هنوز کتابفروشیها بوی کاغذ تازه میدادند و من دو کتاب لای هم گذاشتم و با کاغذ کادو پیچیدم و دادم دست کسی که دوستش داشتم و دارم. «یک عاشقانهی آرام» و «چهل نامهی کوتاه به همسرم»، دو کتاب از یک مرد، مردی که ظاهراً داستان مینوشت، اما در واقع درس عاشقی میداد. آن هدیه، سادگی داشت و عمق. درست مثل خود ابراهیمی.
مشغلهای به نام زندگی
نادر ابراهیمی چهاردهم فروردین ۱۳۱۵ در تهران به دنیا آمد. پدرش از تبار حاکمی قجری بود که رضاشاه او را از کرمان به مشکینشهر تبعید کرده بود. این آغاز یک زندگی پرتلاطم بود که مرد جوان خیلی زود آموخت چطور در دل توفان بایستد و بنویسد.دانشکده حقوق را پس از دو سال رها کرد و سراغ زبان و ادبیات انگلیسی رفت. از سیزده سالگی، با فعالیت سیاسی، بارها زندان را از نزدیک دید.
در همین زندانها هم قلم را زمین نگذاشت. مشاغلش را نمیشود شمرد؛ کارگر چاپخانه، حسابدار بانک، خطاط، مدیر کتابفروشی، فیلمساز، معلم دانشگاه، ترانهسرا، مستندساز و دهها عنوان دیگر. خودش در «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» از این سرگردانی شغلی با شوق نوشت، انگار که هر شغل برایش درسی بود، نه باری. اما در میان همه این مشغلهها، یک چیز ثابت ماند: نوشتن. از پانزدهشانزده سالگی تا آخرین نفس، قلم از دستش نیفتاد.
آتشی که دود نداشت
وقتی «آتش بدون دود» منتشر شد، ادبیات داستانی ایران یک اتفاق تازه را تجربه کرد. این رمان هفتجلدی که در دل ترکمنصحرا میگذرد، از جنس دیگری بود؛ حماسی اما انسانی، سیاسی اما عاشقانه. مجموعه تلویزیونی با همین نام از آن ساخته شد و نسلی را با صدای ابراهیمی آشنا کرد.
این نویسنده اما از قالبهای ثابت گریخت. در داستانهای کوتاه، پیشگام سبکی پسامدرن بود که در لباس روایت خطی پنهان شده بود. تغییر کانون روایت، همخوانی تصویر و کلام، نثر شاعرانه؛ اینها ابزارهایی بودند که ابراهیمی با آنها دنیایی میساخت که خواننده گم میشد و خوشحال بود از این گمشدن.
در حوزه ادبیات کودک هم ردپایش عمیق است. موسسه «همگام با کودکان و نوجوانان» را با همسرش فرزانه منصوری بنیان گذاشت و جوایز بینالمللی بسیاری از جمله جایزه اول براتیسلاوا و جایزه یونسکو را از همین مسیر به دست آورد. سیمین دانشور دربارهاش گفت که کار بزرگ نادر، معرفی ادبیات به کودکان این سرزمین از راه قصه بود.
مردی که عاشق ماند
اما آنچه ابراهیمی را از بسیاری متمایز میکند، نه فقط کمیت آثارش است و نه حتی سبک منحصربهفردش. چیزی عمیقتر است: او عاشقی را به عنوان یک انتخاب آگاهانه میفهمید، نه یک احساس که خودش میآید و میرود. همان دو کتابی که روزگاری هدیه دادم، گواه این باورند. «یک عاشقانهی آرام» داستان زوجی است که بهجای آنکه بگذارند عشق به عادت تبدیل شود، هر روز برای زنده نگه داشتنش کاری میکنند.
ابراهیمی در آن رمان مینویسد که بزرگترین دشمن عشق رخوت است، نه جدایی. این جمله را وقتی اول بار خواندم، مکث کردم، دوباره خواندم، گذاشتمش لای سینهام. «چهل نامه کوتاه به همسرم» اما چیز دیگری است. این کتاب در اصل تمرین خوشنویسی ابراهیمی بود. او داشت خط یاد میگرفت و نامه مینوشت. اما همان تمرینها، به یکی از صادقانهترین اسناد عشق زناشویی در ادبیات فارسی تبدیل شد. مردی که از قناعت همسرش مینویسد و دلش میشکند، مردی که میخواهد شادی زنش را ببیند تا بتواند بنویسد، مردی که قهر را در زندگیشان به «ناممکن» تبدیل کرده است.
من آن نامهها را که میخواندم، احساس میکردم یک مرد ایرانی دارد چیزی میگوید که معمولاً گفته نمیشود. با صراحت، با لطافت، بدون تکلف. شانزدهم خرداد ۱۳۸۷، پس از نه سال دستوپنجه نرم کردن با بیماری، نادر ابراهیمی در هفتاد و دو سالگی چشم بست. فرزانه منصوری همیشه گفته که این رفتن را سفر میبیند، نه پایان. شاید چون کسی که اینقدر درباره ماندن نوشته، واقعاً نمیرود. و من هنوز هم فکر میکنم آن هدیه، بهترین چیزی بود که میتوانستم بدهم.