صدای گرم، بازی درونی و شخصیتهای فراموشنشدنی خسرو شکیبایی را به یکی از یگانهترین چهرههای تاریخ سینمای ایران تبدیل کرد
به گزارش سرمایه فردا، بیستوهشت تیر هر سال، سینمای ایران صدایی را به خاطر میآورد که هنوز از میان قابهای قدیمی عبور میکند، صدایی گرم، کمی خشدار و آغشته به اندوهی که انگار از عمق زندگی میآمد. ساعت چهار بامداد جمعه بیستوهشتم تیر ۱۳۸۷، خسرو شکیبایی در بیمارستان پارسیان تهران چشم از جهان بست. شصتوچهار سال زندگی کرده بود و نزدیک به نیم قرن از آن را روی صحنه، برابر دوربین و پشت میکروفن گذرانده بود. رفتنش پایان زندگی یک بازیگر نبود، خاموش شدن چراغ خانهای بود که نسلهای مختلف در آن پناه گرفته بودند. شکیبایی از آن بازیگرانی بود که مردم نام خانوادگیاش را با احترام کامل به زبان میآوردند، اما در دلشان او را همان «عمو خسرو» صدا میزدند. هنرمندی که فاصله میان ستاره و تماشاگر را کم کرده بود. در «هامون» پریشان و زخمی بود، در «خانه سبز» تکیهگاه یک خانواده، در «روزی روزگاری» مردی برخاسته از خاک و افسانه، در «کیمیا» پدری بازگشته از جنگ و در «اتوبوس شب» پیرمردی که انسانیت را وسط تاریکی حمل میکرد.

پسری از مولوی، مردی از صحنه
هفتم فروردین ۱۳۲۳ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد، در شناسنامه خسرو بود و در خانه محمود صدایش میکردند. چهاردهساله بود که پدرش را از دست داد و خیلی زود با چهره سخت زندگی روبهرو شد. پیش از رسیدن به تئاتر، خیاطی کرد، کانال ساخت و در کار آسانسور بود. انگار زندگی، پیش از سپردن نقشها، او را وادار کرده بود وزن دستها، خستگی تن و بوی کار را بشناسد. در نوزدهسالگی برای نخستین بار روی صحنه رفت. تئاتر برای او دانشگاهی دیگر بود، جایی که صدا، بدن، مکث و سکوت معنا پیدا میکردند.
آشنایی با عباس جوانمرد مسیرش را حرفهای کرد و پنج سال بعد، صدای خاصش او را به دوبله رساند. آن صدا بعدها به یکی از آشناترین صداهای فرهنگ معاصر ایران تبدیل شد، صدایی که شعرهای سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، سیدعلی صالحی و محمدرضا عبدالملکیان را از صفحه کاغذ بلند کرد و به خلوت خانهها برد. شکیبایی شعر را برای نمایش مهارت بیان نمیخواند. واژه را زندگی میکرد. هر مکثش مثل پنجرهای میان دو جمله باز میشد و هر نفسش معنایی تازه به شعر میداد. دکلمههایش هنوز شنیده میشوند، چون صدا در آنها ابزار اجرا نیست، بخشی از جان کلمات است.
هامون، زخمی که نام یک نسل شد
مسعود کیمیایی او را هنگام بازی در نمایش «شب بیستویکم» دید و برای «خط قرمز» انتخاب کرد. سینما در را باز کرده بود، اما چند سال طول کشید تا نقش سرنوشتساز از راه برسد. سال ۱۳۶۸ داریوش مهرجویی «هامون» را ساخت و شکیبایی را به قلب تاریخ سینمای ایران فرستاد. حمید هامون با آن راه رفتنهای عصبی، نگاههای آشفته، دستهای بیقرار، خندههای کوتاه و فروپاشیهای ناگهانی، تصویری از روشنفکر سرگردان ایرانی بود. شکیبایی در این نقش بازی نمیکرد، گویی وجودش را در اختیار مردی گذاشته بود که میان عشق، فلسفه، شکست و اضطراب دستوپا میزد. نتیجه، یکی از زندهترین نقشهای سینمای ایران شد، نقشی که سیمرغ فجر را برایش آورد و مرز میان بازیگر و شخصیت را در ذهن تماشاگر محو کرد. سایه هامون تا سالها همراهش ماند. بعضی منتقدان رد آن نقش را در اجراهای بعدی او میدیدند، اما شکیبایی بارها نشان داد ظرفیتش از یک شمایل فراتر میرود. در «کیمیا» با سکوت بازی کرد، در «سارا» تیرگی یک مرد را بدون اغراق ساخت، در «کاغذ بیخط» فرسودگی زندگی مشترک را به لحن و نگاه سپرد و در «حکم» چهرهای تازه از خود بیرون کشید. او نقش را از روی کاغذ برمیداشت و به آن حافظه، عادت، زخم و گذشته میداد.
مردی که از قاب به خانه آمد
محبوبیت شکیبایی در سینما شکل گرفت، اما تلویزیون او را به عضو خانواده مردم تبدیل کرد. «مرادبیک» در «روزی روزگاری» از دل بیابان و قصههای کهن برخاست و «رضا صباحی» در «خانه سبز» وارد اتاق پذیرایی میلیونها ایرانی شد. رضا با آن لحن صمیمی، شوخیهای آرام و بغض پنهان، تصویری از پدر و همسری بود که دوست داشتن را با حضورش معنا میکرد. در «خانه سبز»، شکیبایی از بازیگری عبور کرد و به خاطره جمعی رسید. مردم او را کنار سفره، در گفتوگوهای خانوادگی و در لحظههای تلخ و شیرین زندگی خود پذیرفتند. همین نزدیکی بود که مرگش را به سوگی عمومی تبدیل کرد. مردمی که او را از نزدیک ندیده بودند، احساس میکردند یکی از خویشاوندانشان را از دست دادهاند.
صدایی که هنوز در راهرو میپیچد
سالهای پایانی زندگیاش با بیماری گذشت، دیابت و آسیب جدی کبد، توان جسمیاش را کم کرده بود. با این حال در آثاری چون «اتوبوس شب» و «شب» حضوری پخته و تأثیرگذار داشت. چهرهاش شکستهتر شده بود و خطوط صورتش قصههایی را حمل میکردند که هیچ گریم و دیالوگی قادر به ساختنشان نبود. خسرو شکیبایی سه سیمرغ فجر و چندین جایزه و تقدیر دریافت کرد، اما ارزش اصلی کارنامهاش در شمار تندیسها خلاصه نمیشود. میراث او در شیوه نگاه کردن، جمله گفتن، سکوت کردن و نزدیک شدن به انسانهاست. او بازیگری را از نمایش دادن احساس به زیستن احساس رساند. هجده سال از آن صبح تیرماه گذشته است. فیلمها دوباره پخش میشوند، دکلمهها در ماشینها و اتاقهای تاریک شنیده میشوند و حمید هامون هنوز در خیابانهای ذهن ما میدود. خسرو شکیبایی رفته است، اما صدایش همچنان از جایی میان شعر و زندگی میآید، آرام، شکسته و آشنا، شبیه چراغی که در انتهای راهرو روشن مانده است.




















