آخرین شهروند وطن ؛ روایتی از بلاتکلیفی در ایستگاه فضایی میر

آخرین شهروند وطن ؛ روایتی از بلاتکلیفی در ایستگاه فضایی میر

این روایتِ تلخ، داستانِ بسیاری از ما در ایران امروز است؛ معلق در فضایی تاریک، میان بی‌ثباتی اقتصاد، سایهٔ جنگ و آینده‌ای که روی هواست.

به گزارش سرمایه فردا، زمستان ۱۹۹۱، سرگئی کریکالف، فضانورد روس، چمدانش را بسته بود تا پس از ۵ ماه مأموریت، به زمین بازگردد و دختر یک‌ساله‌اش را در آغوش بکشد. اما ناگهان پیام رادیویی عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی… ما نمی‌توانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!» تصور کنید بیرون از سیاره‌ی زمین، در حال بازگشت به خانه، این خبر را دریافت کنید! طنز تلخی است، نه؟ در آن چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود. اقتصاد نابود شده بود و پایگاه فرود، حالا در کشوری جدید قرار داشت که برای اجازهٔ فرود، پول کلانی می‌خواست. و قسمت مسخرهٔ داستان این بود که روسیه جدید، پولی نداشت!

بلاتکلیفی مطلق؛ شکنجه‌ای روانی که فضانورد را در مدار نگه داشت

رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بی‌انتهایِ فضا، وارد کُشنده‌ترین شکنجهٔ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق». آدم‌ها می‌توانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی می‌کند. به او می‌گفتند: «شاید ماهِ بعد، معلوم نیست، فقط صبر کن.» سرگئی می‌دانست که اگر غصه بخورد و چشم‌انتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهٔ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتین‌هایِ کوچک» را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد.

روتین‌های کوچک؛ سپری در برابر تاریکی بی‌انتهای فضا

هر روز سرِ ساعت بیدار می‌شد، دو ساعت روی تردمیل می‌دوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز می‌کرد و با تجهیزاتِ خراب وَر می‌رفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهره‌هایِ جلویِ دستش بود. این روتین‌های کوچک، پناهگاهی بودند در برابر بی‌نهایتِ ناامیدی که او را احاطه کرده بود. سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینه‌ی آلمانی با تقبل هزینه‌ها، او را به زمین بازگرداند.

نامه‌ای کوتاه به تو که این قصه را می‌خوانی؛ در ایرانِ امروز، ما شبیه سرگئی شده‌ایم. این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شده‌ایم. معلق در یک فضایِ تاریک. چه فرقی می‌کند وقتی در خانه باشیم، یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم. اقتصاد بی‌ثبات است، سایهٔ جنگ بر سر ما و قیمت‌هایی که هر روز تغییر می‌کنند، آیندهٔ شغلی‌مان روی هواست و مدام منتظریم که ببینیم «بالاخره چه می‌شود؟».

بلاتکلیفی کشنده؛ اتاق انتظاری که زندگی را می‌پوساند

این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلی‌های‌مان در اتاقِ انتظارِ زندگی بپوسیم؛ پروژه‌ها را نصفه رها کرده‌ایم، یادگیری را متوقف کرده‌ایم و فقط در شبکه‌های اجتماعی اخبار را می‌بلعیم تا شاید روزنه‌ای پیدا شود. اما رفیق، وقتی همه چیز در تعلیق است، تو معلق نمان! تو نمی‌توانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما می‌توانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمی‌توانی زمانِ رسیدنِ «سفینه‌یِ نجات» را تعیین کنی، اما می‌توانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری. تو نمی‌توانی جلویِ طوفانِ تورّم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی، اما هنوز دستانِ گرمی داری که می‌توانی با آن‌ها گلدانِ تشنه‌یِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزی را بگیری.

رفیقِ جان، اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کُشنده مچاله شده‌ای، از تو می‌خواهیم زل زدن به این سیاهیِ بی‌رحم را رها کنی. پیچ و مهره‌هایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن و نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده، این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالأخره این سفینهٔ سرگردان هم به زمین می‌نشیند و جاذبهٔ زندگی، با عشق، تو را در آغوش می‌کشَد و در گوشت زمزمه می‌کند: «دیدی تمام شد؟ چقدر دل‌مان برایت تنگ شده بود؛ خوش‌آمدی به خانه.» سرگئی در بزرگ‌ترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. تو هم می‌توانی.

دیدگاهتان را بنویسید