تنگه هرمز مرکز جهان شد

میثم قهوهچیان: جنگ ایران و آمریکا بسیاری از مفروضات جهانِ پس از جنگ سرد را فرو ریخت. آنچه طی دههها با عنوان «ثبات جهانی»، «اقتصاد درهمتنیده» و «نظم مبتنی بر بازار» ساخته شده بود، ناگهان در برابر یک جنگ منطقهای شکننده و ناتوان جلوه کرد. کشورهای حاشیه خلیج فارس که سالها با پروژههای عظیم شهری، سرمایهگذاریهای تکنولوژیک و تبدیل شدن به هابهای جهانیِ تجارت و گردشگری، تصویری از آینده را به نمایش گذاشته بودند، ناگهان به نقطهای رسیدند که توسعه متوقف شد و همهچیز در وضعیت انتظار و تعلیق قرار گرفت. برجها هنوز روشن بودند، اما افق آینده خاموش شده بود. سرمایه، که همیشه به ثبات و پیشبینیپذیری وابسته است، برای نخستینبار فهمید که حتی خلیج فارس نیز دیگر «منطقه امن» نیست.سته
شدن تنگه هرمز فقط یک بحران منطقهای نبود؛ لحظهای بود که جهان فهمید هنوز هم جغرافیا از فناوری قدرتمندتر است. سالها تصور میشد اقتصاد دیجیتال، هوش مصنوعی و شبکههای مالی جهانی، جهان را از وابستگی به مسیرهای کلاسیک انرژی رها کردهاند. اما کافی بود عبور نفت و گاز مختل شود تا زنجیره تولید جهانی از شرق آسیا تا اروپا دچار لرزش شود. قیمت انرژی جهش کرد، بیمه کشتیرانی فروپاشید، بازارهای مالی دچار وحشت شدند و صنایع بزرگ اروپایی دوباره با کابوس رکود روبهرو شدند. حتی آمریکا، که سالها تلاش کرده بود خود را از نفت خاورمیانه مستقل نشان دهد، فهمید که اقتصاد جهانی هنوز با شریانهای انرژی خلیج فارس نفس میکشد.
چین بیش از همه با تناقضی تاریخی مواجه شد. کشوری که دههها رشد اقتصادی خود را بر ثبات تجارت جهانی بنا کرده بود، ناگهان دریافت که مسیرهای حیاتی انرژیاش در منطقهای قرار دارد که کنترلی بر آن ندارد. پکن که همیشه ترجیح میداد قدرتی اقتصادی باقی بماند و از ورود مستقیم به بحرانهای ژئوپلیتیک پرهیز کند، حالا مجبور شد درباره نقش نظامی و امنیتی خود در جهان بازاندیشی کند. جنگ خلیج فارسِ جدید، برای چین فقط یک بحران انرژی نبود؛ آغاز پایان دوران «ظهور آرام» بود.
اروپا نیز در این نود روز، بیش از هر زمان دیگری احساس بیپناهی کرد. اتحادیهای که سالها بر قدرت نرم، تجارت و دیپلماسی تکیه داشت، ناگهان فهمید در جهانی که دوباره به سوی جنگهای سخت حرکت میکند، فاقد ابزارهای واقعی قدرت است. بحران انرژی، موج تورم، آشفتگی بازارها و ناتوانی در اثرگذاری بر تحولات، شکافهای درونی اروپا را آشکارتر کرد. جنگ اوکراین پیشتر اروپا را فرسوده کرده بود؛ بحران خلیج فارس تنها نشان داد که قاره سبز هنوز نتوانسته برای جهانِ بیثباتِ جدید آماده شود.
شاید مهمترین تحول اما در ساختار غرب رخ داد. ناتو دیگر آن ائتلاف یکدستِ دهههای گذشته نبود. اختلافات بر سر میزان همراهی با آمریکا، هزینههای جنگ و ترس از کشیده شدن به یک درگیری بزرگتر، شکافهای پنهان درون این پیمان را آشکار کرد. برای نخستینبار پس از دههها، این پرسش جدی شد که آیا اروپا هنوز حاضر است بدون تردید پشت تصمیمات واشنگتن بایستد؟ «غرب» دیگر یک بلوک منسجم به نظر نمیرسید؛ بلکه مجموعهای از قدرتهای مضطرب بود که هرکدام بیشتر در فکر نجات خود بودند تا حفظ یک نظم مشترک.
ایران نیز از این نود روز زخمی و فرسوده بیرون آمد. زیرساختهای دفاعی آسیب دید، بخشی از توان بازدارندگی تحلیل رفت و اقتصاد، زیر فشار جنگ و محاصره، به مرز خفگی رسید. صنایع پتروشیمی و فولاد، که ستونهای اصلی درآمد غیرنفتی کشور بودند، یا متوقف شدند یا با حداقل ظرفیت ادامه دادند. صادرات نفت تقریباً به صفر رسید و واردات نیز در بسیاری از حوزهها مختل شد. اما مسئله فقط خسارت اقتصادی نبود؛ جامعه ایرانی وارد مرحلهای از فرسودگی روانی و تاریخی شد که آثارش شاید سالها باقی بماند. جنگ فقط زیرساختها را ویران نمیکند؛ اعتماد به آینده را نیز تخریب میکند.
جهان عرب با بحرانی هویتی روبهرو شد
در همین حال، جهان عرب نیز با بحرانی هویتی روبهرو شد. دولتهایی که سالها میکوشیدند خود را از آشوبهای منطقهای دور نگه دارند و تصویر «کشورهای پساتاریخی» بسازند، ناگهان دوباره به قلب تاریخ پرتاب شدند. پروژههایی چون نئوم، شهرهای هوشمند و اقتصادهای بدون نفت، در برابر واقعیت جنگ و ناامنی، شکنندهتر از آن بودند که تصور میشد. خاورمیانه بار دیگر ثابت کرد که هیچ توسعهای بدون امنیت پایدار، تضمینشده نیست.
اما شاید مهمتر از همه این باشد که این نود روز، پایان یک توهم بود: توهم جهانیشدنِ بدون سیاست. جهان سالها تصور میکرد اقتصاد میتواند جای تاریخ را بگیرد و بازار، جنگ را بیمعنا کند. اما جنگ دوباره بازگشت؛ نه فقط بهعنوان یک درگیری نظامی، بلکه بهعنوان نیرویی که میتواند زنجیرههای تولید، اتحادهای سیاسی، مسیرهای انرژی و حتی تخیل انسان از آینده را دگرگون کند.
اکنون کشورها بیش از گذشته به سمت امنیت، مرز، ذخایر استراتژیک و خودکفایی حرکت خواهند کرد. عصر وابستگیِ خوشبینانه رو به پایان است.
نود روز جهان را تکان داد؛ اما مسئله اصلی خودِ این نود روز نیست. مسئله آن است که جهان پس از این نود روز، دیگر همان جهان سابق نخواهد بود. شاید جنگ متوقف شود، شاید بازارها آرام بگیرند و شاید صادرات نفت دوباره از سر گرفته شود؛ اما چیزی عمیقتر تغییر کرده است: احساس امنیتِ جهان فرو ریخته است. از این پس، همه میدانند که یک بحران منطقهای میتواند ظرف چند هفته، تمام نظم جهانی را به لرزه درآورد.
