بعضی آدمها شهر را زندگی میکنند و بعضی، شهر را حفظ میکنند، محمود استادمحمد از گروه دوم بود. کافی است یکی از نمایشنامههایش را باز کنید، ناگهان صدای استکانهایی که روی نعلبکی مینشینند، همهمه قهوهخانهها، بال زدن کبوترها، بوی خاک بارانخورده حیاطهای قدیمی و لحن مردانی که اعتبارشان را با امضای زیر کاغذ نمیسنجیدند، از میان سطرها بلند میشود. او نویسنده ساختمانها نبود، نویسنده آدمها بود.
آدمهایی که هر کدام تکهای از روح تهران را با خود حمل میکردند. شهرها همیشه از میان آوار و بولدوزرها نابود نمیشوند. گاهی واژهها فراموش میشوند، لهجهها رنگ میبازند، آیینها آرامآرام محو میشوند و نسلی میرود که دیگر کسی صدایش را به خاطر نمیآورد. آنجا ادبیات وارد میدان میشود. همانجا نمایشنامه، تبدیل به حافظه یک شهر میشود.
محمود استادمحمد سالها همین کار را کرد، بیهیاهو، بیادعا و با قلمی که بوی زندگی میداد. سوم مرداد، سالگرد خاموش شدن نویسندهای است که صحنه نمایش را به خیابان برد و خیابان را به ادبیات رساند. او قصه آدمهایی را نوشت که کنارمان زندگی میکردند، آدمهایی که شاید نامشان از ذهنها پاک شده باشد، اما نگاهشان هنوز میان دیالوگهای او نفس میکشد.
مسیری از دل کوچهها تا قلب تئاتر ایران
ماجرای استادمحمد از محله دروازه دولاب آغاز شد، جایی که کودکیاش میان خانههای قدیمی و آدمهای پرحرف و پرقصه گذشت. آشنایی با بیژن مفید، عباس نعلبندیان و نصرت رحمانی، مسیر زندگی او را عوض کرد، اما آنچه از او نمایشنامهنویس ساخت، کلاس درس یا محفل روشنفکری نبود، خیابان بود.
«شهر قصه» با نقش خر خراط، نامش را بر سر زبانها انداخت، اما این آغاز، پایان آرامی نداشت. جدایی از گروه، دلخوریها، سفر ناگهانی به بندرعباس و روزهایی که دور از هیاهوی پایتخت گذشت، زخمی بود که بعدها به کلمه تبدیل شد. او با چمدانی پر از تجربه به تهران برگشت، تجربهای که روی میز ننشسته بود، در زندگی اتفاق افتاده بود. نتیجه آن بازگشت، «آسید کاظم» بود، نمایشنامهای که هنوز هم بسیاری آن را یکی از ستونهای اصلی نمایشنامهنویسی ایران میدانند. جذابیت این اثر در گرههای داستانی خلاصه نمیشود.
جادوی اصلی، در زبان آن است، زبانی که از دل کوچه درآمده، از پشت ویترین کتابفروشیها عبور کرده و بیواسطه روی صحنه نشسته است. شخصیتهای استادمحمد زندگی میکنند، عرق میریزند، عاشق میشوند، رنج میکشند و با مرامی نفس میکشند که امروز رنگ افسانه گرفته است. خودش سالها بعد گفته بود گاهی دلش برای دنیای «آسید کاظم» تنگ میشود، جهانی که آدمی برای کبوترش اشک میریخت و حرمت رفاقت، از هر دارایی دیگری سنگینتر بود. همین دلتنگی، جان نمایشنامه را ساخته است. خواننده احساس میکند با داستان روبهرو نیست، انگار پنجرهای رو به تهران پنجاه سال قبل باز شده است.
نمایشنامههایی که بوی زندگی میدادند
در آثار استادمحمد، خیال همیشه کنار واقعیت راه میرود. او جهانش را از تجربه میساخت. زندان، مهاجرت، جنوب شهر، عشق، شکست، آیینهای نمایشی، خاطره و تاریخ، مصالح ساختمان درامهای او بودند. هر نمایشنامه، گوشهای از زندگی را روایت میکرد، زندگیای که لمس شده بود و به همین دلیل، باورپذیر از کار درآمد.
«شب بیستویکم» زخمی عمیق بر پیکر جامعه را به تصویر کشید و بسیاری آن را یکی از کاملترین درامهای ایرانی دانستند. «خونیان و خوزیان» درد آبادان را به صحنه آورد. «آنها مأمور اعدام خود هستند» از دل تجربه زندان متولد شد. «کافه مکادم» تنهایی مهاجر را روایت کرد. «تهرَن» تاریخ را با افسانه درآمیخت و «دیوان تئاترال» آیینهای نمایش ایرانی را با نگاهی امروزی جان تازهای بخشید. تنوع این آثار از ذهنی جستوجوگر خبر میداد؛ نویسندهای که هر بار زاویه تازهای برای دیدن انسان پیدا میکرد.
او حتی در عاشقانهترین لحظههایش نیز نویسنده باقی ماند. ترانه «آهوخانم» که برای آهو خردمند سرود، همان لطافتی را دارد که میان دیالوگهای نمایشنامههایش جریان دارد، احساسی که از دل زندگی میآید و به همین دلیل، ساختگی به نظر نمیرسد.
صحنهای که هنوز صدای او را دارد
سوم مرداد ۱۳۹۲، بیماری سرطان کبد، زندگی محمود استادمحمد را متوقف کرد اما صدای او از صحنه پایین نیامد. هر بار که «آسید کاظم» اجرا میشود، هر بار که «دیوان تئاترال» یا «شب بیستویکم» خوانده میشود، تماشاگر دوباره با همان جهان روبهرو میشود، جهانی که در آن آدمها هنوز به حرفشان پایبندند، عشق هنوز بهای سنگینی دارد و شهر، هویت خود را از مردمش میگیرد. شاید راز ماندگاری استادمحمد همین باشد که هیچوقت برای شگفتزده کردن مخاطب ننوشـت.
او حقیقت را پیدا میکرد، غبارش را پاک میکرد و روی صحنه میگذاشت. به همین دلیل، آثارش با گذشت سالها فرسوده نشدهاند. هر نسل، تصویر خودش را در بخشی از آنها پیدا میکند. در روزگاری که بسیاری از نمایشنامهها تاریخ مصرف پیدا میکنند، نوشتههای محمود استادمحمد هنوز بوی کوچه میدهند، هنوز صدای مردم را حمل میکنند و هنوز میتوانند سالن نمایش را به محلهای قدیمی در قلب تهران تبدیل کنند. شاید همین بزرگترین موفقیت او باشد، اینکه از میان همه تغییرهای این شهر، توانست چیزی را زنده نگه دارد که هیچ دوربینی قادر به ثبت کاملش نبود، روح آدمهایی که تهران را ساخته بودند و حالا در کلمات او به زندگی ادامه میدهند.
