یه روز بی اختیار از ته کوچه که میومدم حس کردم نیست قدمهامو تندتر کردم یه حس نگرانی توام با دلتنگی داشتم، نزدیک شدم، دیدم یه جفت دم پایی پلاستیکی آبی پیدا شد، جلوتر اومدم دیدم …
عباس امامی: هر روز اونو می دیدم یه پیرمرد کوتاه قد، کمی چاق که موهای سرش ریخته بود و لکههای سفید و قهوه ای کمرنگ روی سرشو عین سطح کره ماه کرده بود ته ریشی سفید داشت و صورتش سرخ و سفید و گوشتالو بود و چشمهایی که دورش قرمز شده بود و از حدقه کمی بیرون زده بود لباش قلوه ای و لب پایینش کمی افتادگی داشت معلوم بود جوونی هاش خوشگل بوده همیشه با یه زیرپوش سفید سه دگمه و یه زیر شلواری روی چارپایه توی درگاه خونه می نشست تا نگاش نمی کردی متوجه نمی شدی هستش، شایدم از بس تکراری شده بود متوجه حضورش نمی شدی.
یه روز بی اختیار از ته کوچه که میومدم حس کردم نیست قدمهامو تندتر کردم یه حس نگرانی توام با دلتنگی داشتم، نزدیک شدم، دیدم یه جفت دم پایی پلاستیکی آبی پیدا شد، جلوتر اومدم دیدم هست.
ولی امروز یه کمی داخل تر نشسته، دیگه دیر شده بود نگامون با هم تلاقی کرد، ناخودآگاه سلام کردم، بهم خیره شد هیچی نگفت دوباره گفتم: سلام پدر و او دوباره بهم خیره شد واستادم جلوش سرشو انداخت پایین و دم پایی هاشو درآورد یهو چشمم خورد به مچ پاش، یه طناب قرمز پلاستیکی دور پاش گره خورده بود مسیر طناب رو دنبال کردم دیدم رفته داخل حیاط به لوله آب کنار باغچه بسته شده، احساس خشمی توام با ترحم سراسر وجودم رو گرفت نشستم روبروش دستمو گذاشتم رو زانوش کمی فشار دادم.
پرسیدم: خوبی؟ هیچی نگفت و دوباره خیره شد به طناب و خم شد دور طناب و مچ پاشو با دستای تپلش خاروندن، خواستم دست به طناب بزنم پاشو عقب کشید. مستأصل شده بودم نه طاقت موندن داشتم و نه توان رفتن، پاهام درد گرفته بود بلند شدم ایستادم ولی همچنان خیره به طناب دور پاش بود همیجوری که داشتم به فرق سرش و نقش و نگارهایی که لکههای قهوه ای و سیاه درست کرده بود نگاه میکردم یه دختری از داخل خونه اومد دم در و تا منو دید هول شد گفت: سلام شمایید؟!
تو رو خدا ببخشید، نگامو به طناب دنبال کرد و گفت: پدر فراموشی داره می ترسیم بره بیرون و گم بشه! گفتم: خوب، تو خونه نگهش دارید چرا میاریدش دم در؟ گفت: به هوای بستنی میاد!! گفتم: به هوای بستنی!؟ گفت: آره، برادرم موقعیکه ایران بود هر روز براش یه بستنی میخرید او هر روز به هوای او میاد دم در میشینه تا بیاد، بغضمو فرو دادم گفتم: خوب خودتون براش بخرید گفت: از وقتی داداش رفته بستنی نمیخوره همینطوری که ما داشتیم حرف می زدیم اونم داشت با طناب دور پاش ور میرفت خداحافظی کردم رفتم فردا از سوپر مارکت محل یه بستنی خریدم اومدم تو کوچه دیدم نشسته دم در و با همون طناب پاشو بستن.
رفتم جلو سلام کردم و طبق معمول فقط نگام کرد بعدش خیره شد به دستم دقت کردم ببینم عکس العملش به بستنی توی دستم چیه دیدم یه حس کنجکاوی تو چهرش دیده میشه کاغذ بستنی رو باز کردم بهش تعارف کردم نگاشو انداخت به مچ پاش و طناب و یه نگاهی به من، خم شدم گره طناب رو باز کردم خیلی راحت می شد گرشو باز کرد نمی دونم چرا خودش این کار رو نمیکرد.
وقتی طناب رو از پاش جدا کردم دوباره بستنی رو از پاکت درآوردم بهش تعارف کردم، ازم گرفت و آروم آروم شروع کرد به خوردن، دوباره دخترش اومد دم در، بهش اشاره کردم جلو نیا و هیچی نگو اونم تکیه داد به دیوار و تماشا کردن، آروم آروم اشک می ریخت منم همینجوری به پدرش خیره شدم و یهو متوجه شدم گونه هام خیس شده با دست خداحافظی کردم رفتم.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا