مدیر فیلمبرداری آثار ماندگاری چون «من ترانه ۱۵ سال دارم» و «دوئل» باور دارد فیلم خوب پیش از هر چیز به یک قصه محکم نیاز دارد؛ قصهای که این روزها کمتر دیده میشود
فاطمه برزویی: دهههای گذشته برای سینمای ایران سالهای عجیبی بود. سالهای گذار از نگاتیو به دیجیتال، سالهای ثبت قابهایی که امروز بخشی از حافظه دیداری و فرهنگی یک ملت را تشکیل میدهند. در میان عواملی که پشت دوربین، جهان فیلمساز را به تصویر میکشیدند، «بهرام بدخشانی» نامی است که نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت. مردی که نور، سایه و حرکت را میفهمد و با دوربینش هم تصاویر و هم احساسات را ثبت کرده است. از دغدغههای اجتماعی در فیلمهایی چون «من ترانه ۱۵ سال دارم» تا تجربههای متفاوت در سینمای کمدی و همکاری با آدمهایی مانند داریوش مهرجویی.

حالا نوبت روایت اوست. با کولهباری از تجربههای تلخ و شیرین، با همان صراحت و صداقتی که خاص آدمهای استخوانخردکرده این حرفه است. از روزهایی میگوید که سینما برایش معنای دیگری داشت، از مقاومت در برابر مهاجرت، از درد بیقصگی در سینمای امروز و البته از لحظات ناب خلق کردن در کنار اساتید سینما. آنچه میخوانید روایتی است ترکیبی از گفتوگوی ما با مدیر فیلمبرداری که معتقد است بزرگترین بحران امروز سینما و شبکه نمایش خانگی، گم شدن حلقه گمشدهای به نام «قصه» است.
قصه بهرام بدخشانی از جایی جذابتر میشود که میفهمیم او با وجود تمام امکانات، هرگز به مهاجرت فکر نکرده است. وقتی از او میپرسیم که چرا مانند بسیاری از همنسلان یا خانوادهاش جلای وطن نکرد، پاسخش بوی شعار نمیدهد و ریشه در یک واقعبینی تلخ اما صادقانه دارد. او درباره این تصمیم میگوید: «من ایرانیام. رک بگویم؛ من اگر بلند شوم و بروم آنجا، در اوج حرفهای که پیدا کنم و نزدیک به کارم باشد، یا باید بروم فیلمبردار عروسی بشوم یا فیلمبردار شهرداری. در انگلستان، شهرداریها برای هر منطقهای پادشاهی خودشان را دارند. اگر نخستوزیر یا ملکه بخواهد از خیابانی رد شود، آنها فیلمبرداران خودشان را میفرستند. مونوپل شهرداری است. حتی کلیساهایی که عروسی در آنها برگزار میشود، به شهرداری اعلام میکنند و من نوعی باید بروم کارمند شهرداری شوم تا فیلم عروسی بگیرم.»

بدخشانی معتقد است که جنس دغدغههای او با فضای آنجا همخوانی ندارد. او با اشاره به سرنوشت بسیاری از مهاجران میگوید: «باید بروم مثل نصف ایرانیهایی که در سن بالا میروند و درس نمیخوانند، رستوران بزنم. چلوکبابی بزنم که البته پولم هم نمیرسد. یا اینکه پیتزا بزنم، کتلت بپزم یا قورمهسبزی بدهم دست مردم. من نمیگویم این کارها بد است، به هیچوجه توهین نمیکنم، آن هم یک حرفه است؛ اما من صرفا یک آدم فرهنگیام. من اینجا فیلم میسازم، خوب یا بد حرفم را میزنم، مردمم را میبینم و در خیابان راه میروم و لذت میبرم.»
بخش جذاب این گفتوگو، خاطرات او از کار با کارگردانان بزرگ است. بدخشانی دو فیلم از آثار متاخر داریوش مهرجویی («چه خوبه که برگشتی» و «لامینور») را فیلمبرداری کرده است. وقتی بحث به کیفیت آثار متاخر اساتید کشیده میشود، او روایتی شنیدنی از سینمای جهان میآورد: «سالها پیش مصاحبهای خواندم از جورج لوکاس و فرانسیس فورد کوپولا. خبرنگار از لوکاس میپرسد چرا تهیهکنندگی آخرین فیلم کوپولا را قبول کردی، با اینکه ظاهرا فیلم خیلی خوبی هم درنیامد؟ لوکاس در جواب میگوید: نگاهش کن! ببین سر صحنه چطور زنده است. دیشب دیدی چقدر خموده بود؟ حالا ببین صبح سر صحنه چه انرژیای دارد. این برای ما مهم است که این آدم سر صحنه احساس زنده بودن میکند. ما موظفیم شرایط را برایش مهیا کنیم تا به خاطر فیلمهای شاهکاری که در تاریخ سینما ساخته، احساس زندگی کند. نتیجه برایمان اهمیت ندارد.»
بدخشانی این نگاه را به اساتید سینمای ایران تعمیم میدهد: «من از آنها این را یاد گرفتم. مهرجویی سر صحنه زنده بود. اصلا برایش مهم نبود که فلان پلان قرار است چه بشود. گاهی در حین فیلمبرداری با خودش حرف میزد، خودش را رد میکرد، صداهای مختلف درمیآورد و نفس میکشید. او عاشق سینما بود. کلمه کات را دوست نداشت بگوید؛ صدا، دوربین، حرکت را میگفت، اما اگر از صحنه خوشش آمده بود، دلش نمیآمد کات بدهد. من معتقدم امثال مهرجویی و تقوایی حق داشتند حتی فیلم ضعیف بسازند؛ حقشان است، چون آنها چند فیلم ساختهاند که تاریخ سینمای ایران است و در دانشگاهها تدریس میشود.»
او ریشههای این نگاه عمیق را در دوران دانشجوییاش قبل از انقلاب میداند: «ما دانشجوی قبل از انقلاب بودیم. فیلمفارسی نگاه نمیکردیم. میرفتیم سراغ سینمای متفاوت. تیمی در دانشکده تشکیل داده بودیم و از سفارت فرانسه تمام آثار ژان لوک گدار را میگرفتیم و نمایش میدادیم. آنجا یاد گرفتیم که سینما تا قصه نداشته باشد، سینما نیست. از سینمای صامت چاپلین تا کازابلانکا، همه قصه دارند.»

یکی از ماندگارترین سکانسهای فیلمبرداری شده توسط بدخشانی، بیست دقیقه ابتدایی فیلم «دوئل» به کارگردانی احمدرضا درویش است. او درباره طراحی این سکانس که بازگشت شخصیت اصلی (با بازی پژمان بازغی) پس از سالها اسارت را نشان میدهد، با شور و حرارت حرف میزند: «من عاشق آن بیست دقیقه اول هستم. احمد درویش به من شش ماه فرصت داد. میرفتیم دفتر، گپ میزدیم و فکر میکردیم. من سه چهار ماه فقط فکر میکردم که آن صحنه را چطور بگیریم. احمد و امیر اثباتی (طراح صحنه) میگفتند سیمخاردار دورش میکشیم، تکههای پارچه و نایلون آویزان میکنیم که انگار منطقهای محصور در بیابان است. اما من درگیر این بودم که چه کنم تا حس درونی این آدم دربیاید.»
او لحظه کشف ایده را اینگونه توصیف میکند: «اگر میخواستیم صحنه را تکرار کنیم، میلیونها تومان هزینه داشت. هی فکر کردم. یک روز سر صبحانه گفتم: یافتم! احمد سکوت کرد و گفت یعنی چه؟ گفتم میخواهم یک حس گنگی بدهم، یک حس معلق بودن. حسی خاص از آدمی که پس از ۲۰ سال به محیطی میآید که دیالوگی ندارد. میخواهم تصویر را سوبژکتیو (ذهنی) کنم اما در ظاهر عادی به نظر برسد. شب که راشها را در لابراتوار پخش کردند، خودم هم قاطی حس فیلم شدم. هنوز هم در سینمای خودمان، معتقدم آن سکانس یکی از بهترینهاست؛ اینکه ما انتظار یک خاطره جنگی داریم، اما میآییم به زمان حال و آن تعلیق عجیب شکل میگیرد.»

بدخشانی که خود را از نسل «دایناسورهای سینما» میداند، تفاوتهای عمیقی میان نسل خودش و نسل جدید عوامل سینما میبیند. این فیلمساز با اشاره به ورود مانیتورهای دیجیتال به پشت صحنه میگوید: «دوره دانشجویی ما نگاتیو بود. مانیتوری وجود نداشت. فیلمها را میفرستادیم لابراتوار و اگر در شهرستان بودیم، ۱۵روز طول میکشید تا ظاهر شود. فقط فیلمبردار بود که میدانست چه گرفته است و کارگردان به او اعتماد مطلق داشت. اما الان همهچیز دیجیتال شده و مانیتورهای چند اینچی وسط صحنهاند.»
او معتقد است این مانیتورها، با وجود تمام کاراییشان، روحیه کار گروهی را کشته و نوعی فردیت افراطی به سینما تزریق کردهاند. بدخشانی این پدیده را با عنوان «سندرم من خوب بودم» کالبدشکافی میکند و با لحنی گلایهآمیز ادامه میدهد: «الان فضا طوری شده که وقتی کارگردان بعد از ضبط یک پلان سخت کات میدهد و میپرسد چطور بود؟ هیچکس به کلیت صحنه نگاه نمیکند. فیلمبردار به مانیتورش نگاه میکند و میگوید: نور و قاب من خوب بود! بازیگر فقط به اکت خودش توجه دارد و میگوید: حس من عالی بود! صدابردار هم هدفونش را برمیدارد و میگوید: صدا شفاف بود و من خوب بودم! خب، این یعنی چه؟ این یعنی بقیه اشکال داشتند و فقط من بینقص بودم؟ وقتی همه میگویند من خوب بودم، پس چرا پلان درنیامده است؟»
از نگاه این مدیر فیلمبرداری کهنهکار، این تکرویها نشاندهنده یک فقر دانش و فقدان درک متقابل در سینمای امروز است. او توضیح میدهد: «سینما یک ارکستر سمفونیک است. اگر نوازنده ویولن بگوید من نُتم را درست زدم، اما صدای طبل در زمان اشتباهی بلند شود، کل قطعه ویران شده است. تو نمیتوانی بلد نباشی با گروه حرف بزنی و ضعفهایت را پشت دیالوگ «من خوب بودم» پنهان کنی. وقتی قرار است صددرصد تمرکز روی روح و اتمسفر صحنه باشد، تجمع آدمها دور یک مانیتور و چک کردن جزئیات فردی، یعنی تمرکز روی کلیت میزانسن از بین رفته است.»

بدخشانی هنوز هم به سنتهای اصیل خود پایبند است. او میگوید: «من هنوز هم ترجیح میدهم به جای خیره شدن به یک صفحه نمایشگر، با چشمان خودم به صحنه و بازیگر نگاه کنم. در مانیتور تو فقط سایهها، پیکسلها و یک قاب محدود را میبینی، اما وقتی به صحنه فیزیکی نگاه میکنی، نفس کشیدن بازیگر، لرزش دستش و انرژی جریانیافته در محیط را حس میکنی. سینما در آن فضای فیزیکی خلق میشود، نه داخل آن جعبههای دیجیتال.» در امتداد همین نقد به تکنولوژیزدگی، بحث به هوش مصنوعی و ورود آن به تصویرسازی میکشد. بدخشانی آن را به طور کامل رد نمیکند اما نگاهی کاملا فلسفی و هنری به آن دارد: «دنیا با سرعت عجیبی دارد جلو میرود و نمیتوان جلوی این سیل ایستاد. نسل میانی ما هنوز الفبای کامپیوتر را به درستی بلد نیست.
من ابایی ندارم بگویم که خودم حتی بلد نیستم کامپیوتر را روشن کنم! پسرم از ۹ سالگی به من یاد داد و وقتی نمیتوانستم سیستم را راه بیندازم، عاقلاندر سفیه نگاهم میکرد. اما دغدغه من ناتوانی در کار با نرمافزار نیست؛ مسئله هوش مصنوعی چیز دیگری است. ماشین، احساس ندارد و بالاترین سطح از «تقلیدِ احساس» را ارائه میدهد. دقیقا مثل این است که یک ربات، غزلی از حافظ یا مرثیهای از محتشم کاشانی را با کلمات و اعراب کاملا درست و بدون حتی یک درصد خطا بخواند، اما کاملا بیروح و مکانیکی. تو خودت با خواندن آن شعر و یادآوری مفاهیمش منقلب میشوی، اما ماشینی که آن را میخواند هیچ درکی از اندوه یا عشق ندارد. سینمای واقعی به آن خطای انسانی، به آن لرزش ناگهانی دست و به آن اشکی که خارج از برنامه روی گونه بازیگر میچکد زنده است؛ چیزهایی که هیچ کدی نمیتواند آنها را بازتولید کند.»
آیا بدخشانی از تمام آثار کارنامهاش راضی است؟ او با صداقت پاسخ میدهد: «من فیلمهای بد هم در پروندهام دارم. گاهی تجربه نداشتم و اعتماد کردم. کارگردان و تهیهکننده سناریو را گذاشتند جلوی من و من قصه را نفهمیدم. به خاطر پول نبود چراکه من روحیه کارمندی دارم. کارمند تلویزیون بودم و بعد آمدم سینما. کارمندان اقتصاد خانه را بلدند؛ میدانند پولی که میگیرند را چطور تا آخر ماه تقسیم کنند. در دورههای ابتدایی در فیلمهایی حضور داشتم که روز اول احساس کردم هیچ ربطی به من ندارند، اما به خودم گفتم پذیرفتی نامردی نکن و کار را تمام کن.»
این فیلمساز از حواشی فیلم «کافه ستاره» به کارگردانی سامان مقدم نیز یاد میکند؛ حاشیهای که به بازجویی هم کشیده شد: «کافه ستاره متهم شده بود که قصهاش را از روی یک فیلم مکزیکی دزدیدهاند ما را برای بازجویی و بازپرسی بردند. سوال و جواب میکردند و من به آنها گفتم این قصه را به من دادهاند و خواندهام؛ من که در ارتباط با سینمای مکزیک نبودم که بدانم کپی است یا نه. اصلا چه ایرادی دارد که یک قصه خوب در سینمای جهان را با شرایط ایرانی آداپته کنند و بسازند؟»
در پایان، وقتی از او میپرسیم که آیا دوست داشت زمان به عقب برگردد تا فیلمی را جور دیگری کار کند، میگوید: «هرکسی در کارنامهاش خوب و بد دارد و من هم در نمیروم در آن مقطع آن انتخاب را کردم. الان میگویم شاید اشتباه کردم، اما پشیمان نیستم که بنشینم غصه بخورم. اگر زمان به عقب برگردد شاید فقط دو سه تا فیلم را نپذیرم بقیه را با دلیل انتخاب کردم. اگر فیلمی بد شده من و کارگردان هر دو اشتباه کردیم، چون من قبل از کار آنقدر با کارگردان حرف میزنم تا ذهنش را بشناسم. هنوز هم عاشق سینما هستم. عاشق پلانهای «دایره»، عاشق شخصیت زن فیلم «لیلا» و آن صحنهای که از ته راهروی تاریک بیرون میآید. اینها جادوی سینماست که میماند.»
یکی از بحثهای مهم در گفتوگوی ما، معیارهای انتخاب یک فیلمنامه برای مدیر فیلمبرداری است. بدخشانی به صراحت میگوید که برای او «قصه» حرف اول و آخر را میزند. این فیلمساز با انتقاد از وضعیت فعلی سینما میگوید: «اصل ماجرا قصه است. فیلمی که ساخته میشود باید قصهای داشته باشد که سر و ته و وسط و طرح و پیرنگش مشخص باشد. میخواهد آموزش بدهد، درد دل یک آدم را بگوید یا داستان زنی تنها را روایت کند. مثل فیلم سارا اثر آقای مهرجویی؛ یک قصه ساده داشت از زنی که تحت شرایط خاصی قرار میگیرد. اما امروز، میتوانم بگویم نود درصد فیلمهایی که ساخته میشوند فاقد قصه هستند.» این فیلمساز با کنایه به برخی فیلمهای تجاری امروز ادامه میدهد: «چند نفر را میآورند، میاندازند به جان هم، دیالوگهایی میگویند و بعد میبینی قسمت دو و سه و چهارش هم درآمده که در واقع هیچچیز نیستند. من تلاش کردهام فیلمهایی کار کنم که موضوع جامعه را داشته باشند و به دلیلی ساخته شده باشند. از «من ترانه ۱۵ سال دارم» تا فیلمهای دیگر. البته در کارنامهام کمدی هم دارم، اما همیشه دنبال قصه بودهام.»
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا