رنج دانستن
رنج دانستن

چرا شناختِ خود، گاهی به جای آرامش، اضطراب و آشفتگی می‌آورد؟ در این مطلب به این سوال پاسخ داده شده است جزئیات را بخوانید؛

مصطفی سلیمانی: آدم‌ها معمولاً به سراغ روان‌شناسی می‌روند تا حالشان بهتر شود. کسی با اضطراب آمده، دیگری از اندوه خسته شده، یکی هم فقط می‌خواهد کمی سبک‌تر زندگی کند. اما گاهی اتفاق دیگری می‌افتد. کتابی خوانده می‌شود، تحلیلی شنیده می‌شود یا دری درون آدم باز می‌شود و ناگهان چیزی به هم می‌ریزد. نه این‌که روان‌شناسی شکست خورده باشد، بلکه شاید آنچه سال‌ها در سکوت مانده بود، دیگر حاضر نیست خاموش بماند. بعضی شناخت‌ها، پیش از آنکه آرامش بیاورند، انسان را از خواب‌های آسوده‌اش بیدار می‌کنند.

زیگموند فروید معتقد بود روان آدمی، خانه‌ای شفاف نیست. بسیاری از خواسته‌ها، ترس‌ها و تجربه‌های دردناک، به ناخودآگاه رانده می‌شوند و بیرون از میدان آگاهی به زندگی خود ادامه می‌دهند. او بارها در نوشته‌هایش از «مقاومت» سخن می‌گوید؛ نیرویی که نمی‌گذارد انسان به آسانی به حقیقت‌های فراموش‌شده نزدیک شود. به همین دلیل، از نظر فروید، روبه‌رو شدن با امر واپس‌رانده‌شده، ناگزیر با اضطراب همراه است. درد، در اینجا نشانه شکست درمان نیست؛ بهایی است که آگاهی برای ورود به قلمرو تاریک روان می‌پردازد.

کارل گوستاو یونگ، رنج را در نقطه دیگری می‌دید. او باور داشت هر انسانی «سایه»‌ای دارد؛ بخشی از وجود که نمی‌خواهد آن را ببیند و اغلب آن را به دیگران نسبت می‌دهد. خشم، حسادت، ضعف، ترس یا حتی استعدادهای فراموش‌شده، همگی می‌توانند در این قلمرو پنهان شده باشند. یونگ در مسیر «فردیت‌یابی»، رویارویی با این بخش‌های نادیده را اجتناب‌ناپذیر می‌دانست. اما چنین مواجهه‌ای، بیش از آنکه شبیه یافتن گنج باشد، شبیه ایستادن مقابل آینه‌ای است که سال‌ها رویش پارچه کشیده بودند. آینه، حقیقت را نشان می‌دهد؛ حتی اگر دیدن آن خوشایند نباشد.

انسان همواره در جست‌وجوی چیزی است

ژاک لکان، این رنج را به زبان دیگری توضیح می‌داد. از نظر او، انسان همواره در جست‌وجوی چیزی است که گمان می‌کند کمبودش را جبران خواهد کرد؛ عشقی کامل، موفقیتی نهایی یا تصویری بی‌نقص از خویشتن. اما تحلیل روان‌کاوانه، به جای وعده دادنِ خوشبختی کامل، انسان را با حقیقت فقدان روبه‌رو می‌کند. لکان معتقد بود کمبود، عارضه‌ای گذرا نیست، بلکه بخشی از ساختار وجود آدمی است. شاید به همین دلیل است که تحلیل، گاهی توهم‌های شیرین را بر هم می‌زند و سوژه را در برابر پرسش‌هایی قرار می‌دهد که پاسخ‌های ساده‌ای ندارند.

دونالد وینیکات نیز از زاویه‌ای دیگر به همین ماجرا نگاه می‌کرد. او میان «خود حقیقی» و «خود کاذب» تمایز می‌گذاشت. بسیاری از آدم‌ها، سال‌ها برای جلب رضایت دیگران، شخصیتی می‌سازند که مقبول و پذیرفتنی است، اما فاصله‌ای عمیق با حقیقت درونی‌شان دارد. نزدیک شدن به خود حقیقی، همیشه تجربه‌ای آرام و دلپذیر نیست. وینیکات نشان می‌دهد که فرو ریختن این نقاب‌ها، ممکن است با احساس خلأ، سردرگمی و حتی اندوه همراه شود. زیرا آنچه فرو می‌ریزد، فقط یک نقش نیست؛ گاهی شیوه‌ای است که انسان سال‌ها به کمک آن زنده مانده است.

شاید به همین دلیل، این چهار متفکر بزرگ، روان‌شناسی را کارخانه تولید حال خوب نمی‌دانستند. آنان وعده نمی‌دادند که انسان با شناخت خود، از رنج رها خواهد شد. برعکس، هر یک به زبانی متفاوت یادآوری می‌کردند که حقیقت روان، همیشه آرامش‌بخش نیست. آگاهی، گاهی پرده‌ای را کنار می‌زند که نبودنش آسان‌تر به نظر می‌رسید.

با این همه، رنج دانستن، همان رنج گم شدن نیست. چه بسا انسانی که حقیقتی دشوار را می‌بیند، اندوهگین‌تر شود، اما واقعی‌تر زندگی کند. بعضی دردها، نشانه فروریختن نیستند؛ نشانه آن‌اند که چیزی در ژرفای وجود، از خواب طولانی خود بیدار شده است. و شاید بلوغ، نه در فرار از این بیداری، بلکه در تاب آوردن روشنایی آن باشد.