بیتا سحرخیز میگوید بهدلیل ایستادن پای خط قرمزهایش از چند پروژه مهم سینمایی و تلویزیونی کنار گذاشته شد.
به گزارش سرمایه فردا، دهه هشتاد و اوایل دهه نود، تلویزیون ایران میزبان چهرههای تازهای بود که با سرعت عجیبی به قلب مخاطبان نفوذ میکردند. در آن روزگاری که خیابانها هنگام پخش سریالهای پرمخاطب خلوت میشد، «بیتا سحرخیز» یکی از همان ستارههای نوظهور بود. چهرهای معصوم، باانرژی و پرکار که به نظر میرسید مسیر همواری تا قلههای سینما و تلویزیون در پیش دارد. اما سرنوشت و البته مناسبات پیچیده و گاه تاریک پشت پرده سینما، مسیر دیگری را برای او رقم زد. مسیری که به جای تداوم درخشش مطلق روی پرده نقرهای، به بیش از ده سال سکوت رسانهای، کنارهگیری خودخواسته و در نهایت تولدی دوباره در فضایی کاملا متفاوت ختم شد.
حالا او روبهروی ما نشسته است اما نه در شلوغی یک لوکیشن فیلمبرداری که در آرامش مجموعه زیبایی بزرگ در خیابان فرشته تهران که خودش مدیریت آن را بر عهده دارد. پختهتر، آرامتر و مسلطتر از آن دختر جوان و عجول سالهای دور. از روزهای اوج شهرت و درخواستهای بیشمار میگوید، از پیشنهادهای بیشرمانهای که مسیر حرفهایاش را با ترس همراه کرد، از هشت سال عشق نافرجام و البته از تلاش برای ساختن جهانی زیباتر برای زنانی که شاید هیچوقت دیده نشدهاند. آنچه میخوانید روایتی است از گفتوگوی هفت صبح با بازیگری که معتقد است بزرگترین دستاورد امروزش، رسیدن به صلح درون و بخشیدن تمام کسانی است که روزی به او زخم زدهاند.
قصه بیتا سحرخیز در سینما، از جایی با تلخی گره میخورد که او در اوج جوانی و انگیزه، با روی تاریک این حرفه مواجه میشود. یکی از هولناکترین بخشهای این گفتوگو، زمانی است که او از مواجهه با یک تهیهکننده بسیار مشهور پرده برمیدارد. او این ماجرا را اینگونه به خاطر میآورد: «تقریبا دو سه سال از شروع کارم گذشته بود. رفتم دفتر تهیهکنندهای که بسیار آدم بهنامی است. نشسته بودیم و داشتیم درباره یک کار سینمایی صحبت میکردیم، اما ناگهان مسیر بحث را عوض کرد و شروع کرد به دادن پیشنهادهای خارج از عرف برای وارد شدن به یک رابطه. من تازه کارم را شروع کرده بودم و اولین شرطی که با پدرم و خودم گذاشته بودم، کار سالم و رعایت خط قرمزهایم بود.»

تلخی ماجرا آنجا بیشتر میشود که این پیشنهاد در فضایی کاملا رسمی و در حضور غیرمستقیم همسر آن تهیهکننده در اتاق مجاور اتفاق میافتد: «او از پدر من هم سنشان بیشتر بود. شروع کرد به وعده و وعید دادن. میگفت تو را میفرستم خارج از کشور تا درس بازیگری بخوانی. بعد در کمدش را باز کرد، یک دسته تراولپنجاهی یا صدی را آورد و مانند فیلمها روی میز پاشید! برگههای چند قرارداد سینمایی را هم گذاشت روی میز و گفت همه اینها را سفید امضا میکنم، فقط ما با هم باشیم.» واکنش سحرخیز به این اتفاق، خندهای تلخ و ترک آن دفتر بود، اما ترسی عمیق در وجودش ریشه دواند: «خندیدم و گفتم فکر میکردم شأن شما خیلی بالاتر از این حرفها باشد. زدم بیرون. اما سالها این ترس در من ماند. هر وقت میرفتم دفتر سینمایی، استرس داشتم که نکنه الان حرفی برخلاف میل من زده شود، من بگویم نه و کار را از دست بدهم و متاسفانه همینطور هم بود؛ وقتی میگفتی نه، تمام پیشنهادها رد میشد.»
مواجهه با فضای مسموم پشت صحنه به همین یک مورد ختم نشد. سحرخیز با صداقت کلام از تاوانهای دیگری میگوید که به خاطر حفظ اصولش پرداخته است. یکی از این تاوانها، حذف ناگهانی از یک سریال، درست شب قبل از کلید خوردن پروژه بود: «قرارداد بسته بودیم، تمرینات انجام شده بود و پیشقسط هم گرفته بودم. روز قبل از فیلمبرداری، کارگردان زنگ زد و گفت بیا خانه من تا دوباره دورخوانی کنیم. گفتم ما که دورخوانیها را انجام دادهایم و من کاملا روی نقش مسلطم. اصرار کرد و وقتی دید من زیر بار رفتن به منزل شخصیاش نمیروم، لحنش عوض شد و گفت بد میبینی! من هم گفتم چه بدی؟ قطع کردیم.

ساعت ۱۲ شب پیامک دادند که کار شما فعلا عقب افتاده، فردا سر صحنه نیا. رفتند که تا امروز با من هماهنگ کنند!» این ایستادگیها در برابر خواسته بازیگران سوپراستار هم وجود داشته است. او به یاد میآورد که یکی از ستارههای مطرح سینما، پس از دیدن اولین بازی او در فیلم علیرضا امینی، به بهانه تبریک تماس گرفته و بارها پیشنهاد قرار و قهوه داده است: «وقتی همه پیشنهادهایش را رد کردم، تماسها قطع شد. سالها بعد او را در خانه سینما دیدم. خودش را زد به نشناختن. وقتی خودم را معرفی کردم، با طعنه گفت: دیدی فلان نشد؟ بهت گفتم با من باش تا به اوج برسانمت. دیدی نبودی و به اوج نرسیدی؟ من هم در چشمانش نگاه کردم و گفتم: صد سال سیاه نمیخواهم با امثال تو به اوج برسم.»
در کنار این حذفهای ناجوانمردانه، سحرخیز از زخمی حرفهای میگوید که هنوز هم پس از سالها، رد آن بر قلبش باقی است؛ ماجرای فیلم پر سر و صدای پوران درخشنده. «من یک ماه تمام برای نقش اصلی آن فیلم تمرین کردم. تست گریم دادم، در بازنویسیها حضور داشتم، حتی برای تست گرفتن از بازیگران کودک کمک میکردم. همه چیز قطعی بود. اما از یک روز به بعد دیگر به من زنگ نزدند. خودم پیگیری کردم و در نهایت گفتند میخواهیم با یک آدم استارتر کار کنیم و البته بحث آوردن اسپانسر هم مطرح بود.» نقشی که در نهایت به طناز طباطبایی رسید و او درخشید، اما برای بیتا سحرخیز تبدیل به یک اندوه بزرگ شد: «خیلی برای آن نقش زحمت کشیده بودم و خیلی گریه کردم. راستش را بخواهید، به خاطر همین غصه هیچوقت آن فیلم را ندیدم. میدانم خانم طباطبایی فوقالعاده بازی کردند، اما اگر فیلم را میدیدم مدام خودم را قیاس میکردم. خیلی دلم از خانم درخشنده گرفت، چون حتی بعدها که در یک مسابقه والیبال هنرمندان همدیگر را دیدیم، اصلا به روی خودش نیاورد.»
بخش دیگری از زندگی پر فراز و نشیب بیتا سحرخیز، به روزهای اوج شهرت او برمیگردد. روزگاری که به قول خودش، درخواستهای بازیگری و پیشنهادهای رابطه به صورت همزمان سرازیر میشدند. این بازیگر آن دوران را اینگونه به خاطر میآورد: «ناخودآگاه وقتی بازیگر معروفی میشوی، اعتماد به نفس کاذبی پیدا میکنی و خودت را بزرگ میبینی. من روزی دو سه پیشنهاد کار داشتم و همزمان چند پیشنهاد رابطه. یک مقطعی بود که ۷ یا ۸ نفر همزمان من را برای ازدواج یا رابطه جدی میخواستند.» او با خنده از واکنش پدرش به این حجم از توجه یاد میکند: «پدرم در جریان بود، اما فکر میکرد اینها فقط طرفدار هستند. هدایای گرانقیمتی میفرستادند؛ گردنبند جواهر، دستبند تنیس، عطرهای برند. من خیلی از اینها را رد میکردم چون خانوادهام اصلا اجازه پذیرفتن چنین چیزهایی را به من نمیدادند. ضمن اینکه خودم در آن مقطع در یک رابطه دیگر بودم و نمیخواستم وارد بازیهای اینچنینی شوم.»
زندگی شخصی و روابط عاطفی سحرخیز، شاید پرالتهابتر از زندگی حرفهایاش بوده باشد. او با صداقت از اشتباهاتش در روابط میگوید؛ از اینکه یک دختر آذرماهی احساساتی، چگونه میخواست همه چیز را در مشت خود نگه دارد: «من در روابطم خیلی نشخوار فکری داشتم. طرف مقابلم را بیدلیل بزرگ میکردم. روی آدمها ذرهبین میگذاشتم و حتی آب خوردنشان را هم باید با من چک میکردند! یک حس ریاستطلبی داشتم که طرفم را خسته میکرد.»
اما تلخترین تجربه عاطفی او، رابطهای هشتساله بود که با یک تماس تلفنی عجیب به پایان رسید. رابطهای که به خاطر مخالفتهای مادر پسر با شغل بازیگری، بارها به بنبست خورده بود: «یک بار مجلهای که عکس من روی جلدش بود روی میزشان بود. پسر به مادرش میگوید این بازیگر خوبی است، میخواهی عروست بشود؟ مادرش در جواب کلمهای به کار میبرد که قابل پخش نیست و میگوید اگر این را بگیری از ارث محرومت میکنم!»
با این حال، پایان این هشت سال، ضربه هولناکی برای بیتا بود: «سر صحنه فیلمبرداری بودم و داشتم گریم میشدم. بعد از چند ماه بیخبری زنگ زد. خوشحال شدم. گفت زنگ زدم یک خبر خوش بدهم؛ دارم قاطی مرغها میشوم! در آن لحظه اصلا معنی حرفش را نفهمیدم. سرم گیج رفت و خوردم زمین. میتوانست حداقل از طریق یک دوست مشترک بگوید که ماجرا تمام شده، اما او فقط به خودش فکر کرد.» با این وجود، سحرخیز امروز به آرامش رسیده است و میگوید که در این چند سال اخیر همه را بخشیدهام. آن آدم را هم بخشیده و برایش آرزوی خیر کرده است. الان با خود به صلح رسیده و نمیگذارد کینه کسی در دلش بماند.
سحرخیز این روزها دغدغههای بزرگتری از حضور مدام جلوی دوربین دارد. او با تاسیس مجموعه زیبایی و آرایشی «لونا» در خیابان فرشته، تیمی بزرگ را مدیریت میکند. اما بازگشتش به تصویر با سریال «قهوه پدری» مهران مدیری، نشان داد که هنوز رگههای طنز و توانایی بازیگریاش زنده است: «کار با آقای مدیری بینظیر بود. او به بازیگر اعتماد به نفس و قدرت میدهد. پشت صحنه کارهایش پر از احترام است و بیدلیل نیست که به این جایگاه رسیده است.» او همچنین از تجربه موفق تئاتر با ژاله صامتی میگوید که ترس همیشگیاش از صحنه را از بین برده است و در آرزوهای سینماییاش، دوست دارد روزی در یک کار عاشقانه روبهروی پارسا پیروزفر بازی کند.
اما زیباترین بخش داستان امروز بیتا سحرخیز، جایی است که از رویاهایش برای دیگران میگوید. او که هدف اصلیاش جبران زحمات پدر و مادری است که ۲۷ سال در اکباتان مغازه شال و روسری داشتند و حالا بازنشسته شدهاند، پروژهای خیرخواهانه را در کلینیک خود کلید زده است: «ما بعد از محرم و صفر، پروژهای داریم به نام «ده عروس و هزار آرزو». قرار است ده عروس از خانوادههایی که مشکل مالی دارند را دعوت کنیم، تمام خدمات زیبایی، لباس عروس، سفره عقد و حتی عاقد را برایشان به صورت رایگان فراهم کنیم تا با حال خوب به خانه بخت بروند.» بیتا سحرخیز امروز، زنی مستقل، قدرتمند و آرام است. او در پایان گفتوگو با نگاهی امیدوار به دوربین میگوید: «میدانم مردم این روزها حالشان خوب نیست و دغدغههای زیادی دارند. اما از آنها میخواهم کمی صبر و تحملشان را بالا ببرند. شکرگزاری کنند. خداوند ما را به تکتک آرزوهایمان میرساند، فقط باید کمی صبور باشیم. اتفاقات خوبی در راه است.»
یکی از ویژگیهای بارز بیتا سحرخیز در این گفتوگو، شناخت دقیق او از خط قرمزهایش است. خط قرمزی که حتی باعث شد یک بار شبیه کارآگاهها، نامزدش را تعقیب کند: «برای من مرد متاهل یک خط قرمز مطلق است. حتی اگر عاشق طرف باشم، اگر بفهمم متاهل است همه چیز تمام میشود. یک بار در یک رابطه احساس کردم طرفم چیزی را پنهان میکند. حس ششم زنانهام فعال شد. تعقیبش کردم، رفتم سراغ سرایدار ساختمانی که به دروغ گفته بود خانه دوستش است. آنجا بود که پتهاش روی آب افتاد و فهمیدم متاهل است.» او این روزها با کمک کلاسهای یوگا و جلسات تراپی، تغییرات بزرگی در خود ایجاد کرده است: «تراپی و مشاوره زندگی من را تغییر داد. خشمم، اضطرابم و آن گیر دادنهای الکی در روابط را درمان کردم. الان سه سال است که وارد رابطهای نشدهام، چون آرامش فعلیام را به هر چیزی ترجیح میدهم.»
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا