در چنین شرایطی، رفتار تهران نیز قابل پیشبینی است. هسته سخت قدرت در ایران، هرگاه پای بقای نظام در میان باشد، معمولاً عقلانی و محتاط عمل میکند. اگر به این جمعبندی برسد که آمریکا تصمیم قطعی برای حمله دارد، احتمالاً برای جلوگیری از فروپاشی به سمت توافقی بزرگ یا «نرمش قهرمانانه» حرکت خواهد کرد. اما خطر اصلی در «خطای محاسباتی» است؛ جایی که هر طرف سیگنال بازدارندگی طرف مقابل را تهدید تلقی میکند. تهران ممکن است برای جلوگیری از جنگ، بهایی سنگین بپردازد، اما تنها زمانی که دیپلماسی را آخرین سنگر پیش از ویرانی بداند. در عین حال، تا آخرین لحظه با «ابهام استراتژیک» بازی خواهد کرد تا از دادن امتیازات حیاتی پرهیز کند.
در این میان، ترامپ نیز وارد مرحله «لبه پرتگاه» شده است. هشدار ۱۰ روزه او در نشست هیئت صلح غزه نشان میدهد واشینگتن قصد دارد با همراهی مالی و نظامی اعراب، پرونده غزه را ببندد و در این مسیر، برنامه هستهای و نفوذ منطقهای ایران را مانع اصلی معرفی کند. ترامپ با استفاده از کلیدواژههایی مبهم مانند «اتفاقات بد»، در واقع ابهام تهران را با تهدید پاسخ داده است. توافق او با نتانیاهو بر سر «نقطه پایان» نیز نشان میدهد نقش پلیس بد به اسرائیل سپرده شده است. در چنین فضایی، تهران برخلاف شعار «نه جنگ، نه مذاکره»، عملاً به هر دو میدان کشانده شده و فرصت برای احیای بازدارندگی سنتی به حداقل رسیده است. اگرچه هدف نهایی میتواند دستیابی به توافقی بزرگ باشد، اما در سطح تاکتیکی، گزینههای پرخطر همچون فرسایشی کردن درگیری یا تغییر پارادایم در دکترین هستهای همچنان روی میز است؛ بهویژه اگر حمله اولیه آمریکا محدود باشد و میان موج اول و دوم فرصتی برای چرخش تهران ایجاد شود.
در این میان، برخی همچنان به «شرق» دل بستهاند؛ به توافقهای ۲۵ ساله یا عضویت در سازمانهایی مانند شانگهای. اما این امیدها بیش از آنکه واقعیت داشته باشند، سرابی سیاسیاند. در هیچیک از اسناد همکاری ایران با چین و روسیه، تعهدی مشابه ماده ۵ ناتو وجود ندارد. این توافقها بیشتر چارچوبهایی برای تجارت و مانور دیپلماتیکاند، نه پیمانهای دفاعی. پکن و مسکو نه ناجی جمهوری اسلامی خواهند بود و نه حاضرند هزینه جنگی را بپردازند که سودی برایشان ندارد. رفتار آنها در تنشهای اخیر بیشتر شبیه تماشاچیانی بوده که تنها «آب و ابزار» به بازیگر تحت فشار میرسانند تا زمان بخرد، نه اینکه وارد میدان شوند. اگر روزی به این جمعبندی برسند که تغییر ساختار در ایران قطعی است، بهجای حمایت، بهسرعت بهدنبال نفوذ در نظم جدید خواهند رفت. برای آنها، ایرانی ضعیف و آشفته بسیار قابلتحملتر از ایرانی متحد آمریکا است.
در نهایت، واقعیت این است که ایران در استراتژی جهانی روسیه و چین نه شریک برابر، بلکه یک کارت بازی بوده است. با تشدید فشارهای بینالمللی و فرسایش توان داخلی، روشن شده که شرق تنها تا جایی کنار ایران میایستد که منافعش ایجاب کند. گره زدن سرنوشت ملی به کشورهایی که «بیطرفی در بحران» و «معامله با برنده» را اصل راهبردی خود میدانند، خطای محاسباتی بزرگی است. در روزی که شعلههای جنگ یا آشوب بالا بگیرد، تهران خواهد دید که در میدان تنها مانده و متحدان شرقیاش در حال مذاکره با نظم جدید برای سهمخواهی از ویرانهها هستند.