هوشنگ کاووسی به فیلمسازها میگفت سینما را بیشتر از همه شما دوست دارم؛ این جمله، وصیتنامه اخلاقی مردی بود که استقلال قلمش را به هیچ دوستی و هیچ مصلحتی نفروخت.
الهه کاکایی: تهران، سال ۱۳۰۱، در خانهای نظامی، کودکی چشم به جهان گشود که روزگاری قرار بود ناماش با تاریخ سینمای ایران درهم تنیده شود. امیر هوشنگ کاووسی هنوز هشت یا نه سال داشت که دلش را به چیزی سپرد که دیوار و سقف داشت، اما دنیایی بیانتها بود: سینما. روزگاری که هنوز پردهها خاموش بودند و تصویرها لال میرقصیدند. رادیویی در کار نبود، تلویزیونی وجود نداشت. آدم با همان سکوتِ متحرکِ پرده، دنیا را میآموخت. این عشق نه از سر تفنن بود، نه آنی. ریشه داشت و رشد کرد.

از پاریس تا پردههای تهران
1325، سال جوانی با چمدانی از رویا، عازم فرانسه شد تا حقوق بخواند. اما پاریس با او معامله دیگری کرد. شهری که روح سینما در کوچههایش جریان داشت، مسیر زندگیاش را عوض کرد. حقوق رها شد و دوربین جایش را گرفت. کاووسی در مدرسه عالی آموزش سینماتوگرافی ایدک تحصیل کرد، سپس در دانشکده ادبیات سوربن، دکترایش را در رشته فیلمولوژی گرفت؛ رشتهای که به گفته خودش نه درباره تکنیک، که درباره جامعهشناسی سینما بود.

آدمی که میخواست سینما را از درون بفهمد، از بیرون هم نگاهش میکرد. وقتی به ایران برگشت، فقط یک فیلمساز بود. یک پروژه فرهنگی بود در قالب یک آدم.اولین نقدش را در مجله «روشنفکر» نوشت؛ روی فیلم «لغزش». عنوانی که انتخاب کرد طعنه داشت و برش: «دومین لغزش کارگردان فیلم ولگرد». خوانندگان استقبال کردند. صدایی تازه در هوای نقدنویسی ایران پیچیده بود؛ تحلیلی، فنی، همراه با ردپایی از طنز.
واژهای که تاریخ ساخت
در اوایل دهه چهل، کاووسی کاری کرد که کمتر منتقدی از پسش برمیآید: واژهای ساخت که تبدیل به یک مفهوم شد. «فیلمفارسی.» او اصرار داشت این واژه را سرهم بنویسند. دلیلش روشن بود: میخواست از بههمآمیختن دو کلمه، چیزی تولد بگیرد که هیچکدام از آن دو نباشد. مثل گلاب که نه گل است و نه آب، فیلمفارسی هم فیلم بود و هم فارسی، اما در باطن، هیچکدام.
داستانی عجولانه، قهرمانی بیپشتوانه، رقص و آوازی بیربط به روایت، تصادفهایی که جای منطق را گرفته بودند، کپیهایی از هالیوود و هند و ترکیه و مصر، پوشیده در لباسی بهظاهر ایرانی اما در باطن، باورناپذیر. کاووسی با این اصطلاح، ضدگفتمانی ساخت در برابر آنچه سینمای ایران را فرا گرفته بود. این ضدگفتمان زنده ماند. حتی امروز، وقتی فیلمفارسی با دوربین دیجیتال و جلوههای ویژه به حیاتش ادامه میدهد، آن واژه هنوز معنا دارد.
معمار فرهنگ
اما کاووسی از نوشتن فراتر رفت. میدانست که تغییر ذائقه، کاری بزرگتر از نوشتن یک نقد است. باید ساخت. باید پایهگذاری کرد. سینهکلوب ایران را در سال ۱۳۳۶ راه انداخت. دو سال بعد، نخستین جشنواره بینالمللی فیلم ایران را برگزار کرد؛ رویدادی که راهگشای جشنواره جهانی فیلم تهران شد. مجله «هنر و سینما» را منتشر کرد؛ نشریهای که مطالب سینمایی، ادبی و علمی را با هم درمیآمیخت و از نظر صفحهآرایی در میان مجلات آن روزگار، نوآورانه بود.
برنامه «تصویرها و سایهها» را برای تلویزیون ساخت تا فیلمهای هنری را به خانهها ببرد. سالها در دانشکدههای سینمایی تدریس کرد. همه اینها از باور راسخی سرچشمه میگرفت: پیش از آنکه سینمای خوب ساخته شود، باید تماشاگری پرورش یابد که سینمای خوب را بطلبد. به فیلمسازها میگفت: «من همه شما را دوست دارم، اما سینما را بیشتر از شما دوست دارم.» این جمله، وصیتنامه اخلاقی یک منتقد مستقل بود. استقلالی که او همواره بر آن پای فشرد.
میراثی در آینه زمان
بیانصافی است اگر کاووسی را فقط از دریچه دستاوردهایش ببینیم. او آدمی بود با تناقضهایش، با انتخابهایش، با همه پیچیدگیهایی که هر انسانی در دل تاریخ با آنها دستوپنجه نرم میکند. دانش سینماییاش بیشتر در قلمرو تاریخ و تکنیک میچرخید و از روشهای مدرن تحلیل فیلم فاصله داشت. نگاهش به سینمای تجاری گاهی آمیخته با برتریجویی بود؛ نگاه کسی که از پاریس برگشته و جهان را میشناسد.
اما این هم وجهی از دوران او بود؛ سطح عمومی فرهنگ سینمایی آن روزگار ایران را باید در محاسبه گذاشت. کاووسی دوم فروردین 1392 چشم از جهان بست، مردی که وقتی هنوز پردههای سینما لال بودند عاشقشان شد و تا آخر عمر برای همان عشق قلم زد، بنا کرد، آموخت و جنگید. فیلمفارسی هنوز هم زنده است. واژهای که او ساخت هم هنوز زنده است. و این خودش نوعی ماندگاری است؛ آنگونه که فقط برای کسانی رقم میخورد که از سر اعتقاد زیستند.