هنرمندی رقصنده و سیاسی

به گزارش سرمایه فردا، دهههای گذشته برای هنر و به ویژه هنرهای نمایشی در ایران سالهای عجیبی بود. سالهای تغییرات بنیادین، ممنوعیتها و ظهور دوباره از میان خاکستر. در میان نسلی از هنرمندان که پس از تغییرات بزرگ اجتماعی مجبور شدند مسیر خود را از نو بسازند، «فرزانه کابلی» یکی از شمایلهای اصلی است. زنی که با رقص و حرکت روی صحنهها درخشید، اما سرنوشت برای او نیز نمایشنامهای متفاوت و پر از چالش نوشته بود. نمایشنامهای که در آن به جای تشویقهای مداوم برای هنر اصلیاش، با ممنوعیت، زندان اوین، سانسور و تلاش برای بقا در عرصه بازیگری مواجه شد.
حالا او روبروی ما نشسته است. با همان انرژی، صلابت و جدیتی که از پدرش به ارث برده؛ پدری که به او آموخت باید همچون کوهی استوار باشد. از روزهای اوج رقص در ایران میگوید، از سانسورهایی که مسیر زندگیاش را تغییر داد، از روزهای تلخ و سخت حبس در اوین و البته از عشق بیپایانش به تئاتر و هادی مرزبان. آنچه میخوانید روایتی است از گفتگوی ما با هنرمندی که معتقد است بزرگترین ظلمها نتوانست ارادهاش را در هم بشکند و هنوز هم با افتخار خود را یک طراح حرکت و رقصنده میداند که برای اعتلای این هنر در ایران جنگیده است.
تجربه رقص و میمیک صورت، سرمایه من در بازیگری شد
قصه فرزانه کابلی از آنجایی شروع میشود که یک رقصنده حرفهای و سولیست موفق، ناگهان با تغییر شرایط روبرو میشود. او درباره بزرگترین ظلمی که در حقش شده است با صراحت توضیح میدهد: «ظلم که آنقدر زیاد بوده که حد ندارد. مثلا در بعضی از فیلمهای سینمایی که کار کردم، به خاطر اینکه بازیگر مقابلم زیاد خوب نبود، پلانهای هر دوی ما را درآوردند. اما ریشه اصلی جای دیگری است. من همیشه تئاتر را به خاطر صحنه دوست داشتم. قبل از اینکه وارد سریالها یا سینما شوم، به عنوان یک رقصنده فعالیت میکردم. خوب میرقصیدم و با افتخار میگویم که میرقصیدم و همچنان میرقصم. تمام تلاشم این بوده که رقصهای محلی و ملی ایران را زنده نگه دارم.»
او با حسرت از روزهایی میگوید که مجبور شدند مسیر حرفهایشان را تغییر دهند: «وقتی ما را مجبور کردند از کار رقص بیرون بیاییم و به اداره تئاتر منتقل شویم، از یک طرف خوشحال بودم که به صحنه میآیم، اما از طرف دیگر باید برای بازیگری «انتخاب» میشدم و این آزارم میداد. من در کار خودم بهترین بودم، سولیست بودم و همیشه در صف اول میدرخشیدم. اما حالا باید منتظر میماندم تا انتخاب شوم.»
کابلی روزهای ورود به اداره تئاتر را به خوبی به یاد دارد: «رفتیم پیش آقای جعفری، رئیس وقت اداره تئاتر. گفتند باید امتحان بدهید. پستهای مختلفی مثل مجری صحنه یا تدارکات بود، اما از میان آن همه جمعیت، تنها یک پست بازیگری به من رسید. نمیتوانید تصور کنید چقدر ذوق کردم. این یک قدم بزرگ بود. تجربیات رقص و استفاده از میمیک صورت به من در بازیگری کمک کرد. با این حال، راهی که در پیش داشتم پر از مار و عقرب بود. اما من جدی بودم. پدرم همیشه به من میگفت: «باباجان باید قوی باشی، محکم باشی، مثل یک کوه که فقط با دینامیت بتوانند منفجرش کنند.» و من تا الان سعی کردم همان کوه باشم؛ وگرنه هر کس دیگری بود یک روز هم دوام نمیآورد.»
کلاسهای زیرزمینی و ماجرای لو رفتن ویدیو
با تعطیلی رقص، کابلی تسلیم نشد. او ابتدا به تدریس ایروبیک و بدنسازی در سالنهای ورزشی روی آورد، اما سایه اتفاقات و محدودیتها همواره با او بود. این هنرمند روزهای سختی را به یاد میآورد که حتی کلاسهای ورزشی هم با هجوم مواجه میشد و در نهایت تصمیم گرفت کلاسهای رقص را در خانه خودش برگزار کند:
«در خانه با بچهها و خانمها کلاس رقص داشتم. پایان هر سال از اجراهایشان فیلم میگرفتم تا به خودشان بدهم. اما یک روز، زمانی که در دفتر یک روزنامه برای مصاحبه نشسته بودم، تلفنهای عجیبی به من شد. خبرنگاران زنگ میزدند و میپرسیدند: «خانم کابلی بعد از پخش فیلمتان مشکلی برایتان پیش نیامده؟» من ابتدا فکر کردم منظورشان فیلمهای سینمایی است. اما بعد متوجه عمق فاجعه شدم.»
وی با تلخی ادامه میدهد: «فهمیدم فیلم خصوصی کلاس رقص من و شاگردانم که در آن بدون حجاب بودیم، لباس رقص پوشیده بودیم و در حال گرم کردن یا آرایش کردن بودیم، در کل ایران پخش شده است. فیلمهای سه ساعته را تکهتکه کرده بودند و با قیمتهای گزاف میفروختند. تمام ایران آن فیلم را میدیدند. من کاملا ممنوعالکار شدم. با همسرم هادی مرزبان به این فکر افتادیم که برویم و ویدیوها را از مغازهها جمع کنیم، اما مگر ممکن بود؟ از روی یک نسخه هزاران کپی زده بودند. این اولین گرفتاری بزرگ من بود که مسیر زندگیام را به سمت اوین کشاند.»
زندان من را ساخت
یکی از تاریکترین نقاط زندگی فرزانه کابلی، رفتن به زندان اوین به خاطر همان ویدیوی لو رفته است. او با جزئیات تکاندهندهای از آن روزها صحبت میکند: «آن فیلم باعث شد من را به اوین ببرند؛ یک ماه و نیم حبس. خیلی دردناک بود. به خودم گفتم تو باید از این زندان قویتر از اونی که رفتی برگردی. وقتی داشتم میرفتم همه من را میترساندند؛ میگفتند آنجا دزد و قاتل است. من با یک چمدان پر از وسایل مثل کرم، دمپایی و گرمکن رفتم. اما ماموری که آنجا بود چمدان را باز کرد و با تحقیر گفت: «این انگار فکر کرده کجا آمده!» تمام وسایلم را پس دادند و من را با دو کیسه پلاستیکی کوچک فرستادند داخل.»
کابلی روزهای قرنطینه را اینگونه توصیف میکند: «چهار روز در قرنطینه بودم. بوی تعفن وحشتناکی میآمد. آن روزها همزمان با انتخاب آقای خاتمی به عنوان رئیسجمهور بود. در میان دزدها، قاتلها و زنان خیابانی بودم. روز اول روی یک موکت باریک نشستم و فقط نگاه کردم. صبح روز بعد، در آن فضای کوچک و آلوده، موهایم را بستم و شروع کردم به ورزش کردن. در آهنی باز شد و یک خانم مامور با تعجب پرسید: «در این بو چه کار میکنی؟» گفتم چارهای ندارم. او دلش سوخت و من را به یک حیاط کوچک برد تا آنجا ورزش کنم.»
او با هوشمندی از این فرصت استفاده کرد: «مامورها میآمدند و از من درباره زندگی خصوصی هنرپیشهها میپرسیدند. برای من بهترین فرصت بود تا با تعریف کردن این قصهها، بیشتر در حیاط بمانم و ورزش کنم. هادی هر هفته برایم پول میآورد تا بتوانم غذای سالم از بیرون تهیه کنم. وقتی بعد از حدود ۴۰ روز از زندان بیرون آمدم، تبدیل به سنگی شده بودم که البته پر از عشق و نرمش بود. زندان من را ساخت. بعد از آزادی فقط به هادی گفتم من را سه روز ببر شمال تا باد به سرم بخورد، و بعد دوباره کلاسهایم را با قدرت شروع کردم.»
بازگشت به صحنه و تابوشکنی با «حماسه انقلاب سنگ»
پس از گذراندن آن روزهای سخت، کابلی با ارادهای فولادین به طراحی حرکت بازگشت. او در دهه ۷۰ خورشیدی یکی از یکهتازان این عرصه بود. وی از اولین تابوشکنیهایش در جشنواره فجر میگوید: «پروژهای پیشنهاد شد درباره فلسطین به نام «حماسه انقلاب سنگ». من باید این داستان را با حرکت روی صحنه میبردم. ابتدا با پسرها شروع کردم، چون کار با دخترها ممنوع بود. پسرانی که هیچ از حرکت نمیدانستند را از صفر آموزش دادم. اما بعد گفتم نمیتوانم این کار را بدون حضور زنان و صدای زن انجام دهم. این مثل پریدن در یک قفس بود.»
کابلی با جسارت تمام دختران را نیز به صحنه آورد: «با وجود مخالفتها، دخترها را آوردم. صدای آوای زنانه را هم در موسیقی گنجاندم. روز بازبینی، قلبم در دهانم بود. معاون وزیر و مسئولان آمدند کار را دیدند. باورتان نمیشود، کار آنقدر تمیز و هنرمندانه بود که حتی یک ممیزی و سانسور هم به آن وارد نکردند!»
او در ادامه از تلاشهایش برای اجرای رقصهای اصیل ایرانی در جشنواره «آمین» میگوید: «۹ استان ایران را با رقصهایشان توسط پسران و دختران به تالار وحدت بردم. شش ماه در سالن انتظار تالار روی این حرکات تمرین کردیم. در بازبینیها مدام میگفتند فلان حرکت را حذف کن، اما من مقاومت میکردم. میگفتم این حرکت اصیل منطقه بجنورد یا گیلان است، اگر تغییرش دهم اصالتش از بین میرود. با همین سرسختیها بود که توانستم رقص محلی را به شکل هنری روی صحنه حفظ کنم.»
اهمیت حرکت در بازیگری و دردسرهای سانسور
کابلی به عنوان یک طراح حرکت، نقدهای جدی به وضعیت بدن و بیان بازیگران ایرانی دارد. او معتقد است: «هر بازیگری قبل از ورود به این حرفه باید رقص و حرکت بداند. آکادمیک باید یاد بگیرند که چگونه بایستند، راه بروند و حتی به زمین بیفتند. متاسفانه بازیگران ما به بدنشان اهمیت نمیدهند. بارها پیش آمده در تئاتر یا سینما خواستهام به بازیگر چهرهای یاد بدهم که درست بچرخد تا دچار تهوع نشود، اما نپذیرفتهاند.»
او از دوران طلایی سینما و سختگیریهای کارگردانان بزرگی چون داریوش مهرجویی در فیلم «شیرک» یاد میکند: «آقای مهرجویی به من گفت باید با پای برهنه روی خاک و خاشاک راه بروم تا پاهایم شبیه زنان روستایی شود. از من خواست سینی پر از ظرف را بدون استفاده از دست روی سرم حمل کنم. وقتی گفتم سخت است، توضیح داد که زنان روستایی روی پاشنه پا راه میروند و همین راز تعادلشان است. کارگردانان آن زمان برای فیزیک و حرکت بازیگر ارزش قائل بودند.»
اما تیغ سانسور در سینما و تلویزیون، همیشه گریبانگیر حرکات و احساسات بوده است. کابلی با اشاره به سریال «امیرکبیر» میگوید: «نقش خدیجه، همسر محمدشاه را بازی میکردم. در یک صحنه احساسی باید پسرم را که قرار بود تبعید شوم، نوازش میکردم و در آغوش میکشیدم. اما در پخش، تمام این احساس مادرانه سانسور شد. این محدودیتها به شدت به هنر حرکت در ایران آسیب زده است و امروز وضعیت از گذشته هم فقیرتر و بیمحتواتر شده است.»
عشق، تئاتر و همراهی با هادی مرزبان
بخش مهمی از زندگی هنری و شخصی فرزانه کابلی با نام هادی مرزبان گره خورده است. او درباره این آشنایی میگوید: «وقتی آقای مرزبان از انگلیس برگشت و وارد اداره تئاتر شد، هر دو از همسران قبلیمان جدا شده بودیم. رابطه ما ابتدا حرفهای بود اما به سرعت به عشق و همراهی همیشگی تبدیل شد. هادی حرکت را به صورت جدی وارد تئاترهایش کرد و از طراحیهای من استفاده نمود.»
این زوج هنری گاهی بر سر هنر با هم به چالش هم میخوردند: «سر نمایش «نوبت دیوانگی» که درباره شمس و مولانا بود، هادی اصرار داشت رقصندهها مدام بچرخند. اما من به عنوان طراح حرکت میگفتم سماع فقط چرخیدن نیست، باید حرکات دیگر نواحی مثل بلوچستان را هم ترکیب کنیم تا چشم تماشاگر خسته نشود. کار به دعوا کشید، اما در نهایت حرف من ثابت شد و آن صحنه به یکی از شاهکارهای نمایش تبدیل گشت.»
کابلی خاطره تلخی هم از فشار کار و توقیف تئاتر «تانگوی تخممرغ داغ» دارد: «من نقش یک زن پایینشهری و خشن را بازی میکردم. ماهها روی راه رفتن و حرکات این شخصیت کار کردم تا از فرم شیک و رقصنده خودم خارج شوم. اما پس از بیست شب اجرا، ناگهان کار را توقیف کردند. بهانههای واهی میآوردند که چون نامش تانگو است پس شما در آن رقصیدهاید! این فشارها آنقدر به هادی مرزبان وارد شد که او در دفتر رئیس مرکز دچار خونریزی مغزی شد. روزهای وحشتناکی را در بیمارستان گذراندم تا او را به زندگی برگردانم. اینها تاوانی بود که ما برای عشق به تئاتر دادیم.»
مامان علی کوچولو؛ شهرتی که هرگز پیر نمیشود
در پایان گفتگو، به یکی از نوستالژیکترین نقشهای فرزانه کابلی میرسیم؛ مادر علی کوچولو. نقشی که با گذشت دههها هنوز در حافظه جمعی ایرانیان زنده است. او با خنده میگوید: «هزار میلیون سال گذشته، من این همه تئاتر و سینما و طراحی حرکت انجام دادهام، اما در خیابان هنوز به من میگویند مامان علی کوچولو! این برایم بسیار باارزش است.»
او درباره شکلگیری این نقش خاطره جالبی تعریف میکند: «قبل از آن در یک فیلم سینمایی با پسر بچهای همبازی بودم. در یک صحنه، آقای سیروس گرجستانی باید به ظاهر مرا کتک میزد. دوربین فقط روی صورت آن بچه بود. او آنقدر طبیعی از صدای فریادهای من گریه کرد که کارگردان تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی برای سریال علی کوچولو (که ابتدا نامش رضا کوچولو بود) دنبال بچه میگشتند، من همان پسر یعنی «امید آهنگر» را معرفی کردم. ارتباط ما در پشت صحنه آنقدر صمیمی بود که هر روز برایش هواپیمای اسباببازی میخریدم تا جلوی دوربین برود!»
فرزانه کابلی امروز، تجسم همان کوهی است که پدرش از او خواسته بود. زنی که از میان سانسورها، نوارهای ویدیویی لو رفته، دیوارهای اوین و توقیفهای تئاتر، ایستاده است و هنوز با افتخار میگوید: «زندگی بدون مشکل نمیشود، اما من هیچگاه برای شهرت کار نکردم؛ من تنها برای عشقم به حرکت، صحنه و وطنم جنگیدم.» نمایشنامه زندگی او شاید با چالشهای فراوان همراه بوده، اما قطعا یکی از باشکوهترین اجراهای هنر ایران است.
