بازگشت فیلم توقیفی جنجالی

ایمان برین: نوزده سال، برای یک فیلم زمان کمی نیست. بازیگران جوان میشوند، پیر میشوند، مسیر سینما عوض میشود، حساسیتهای جامعه جابهجا میشود و پرسشهایی که روزی جسورانه به نظر میرسیدند، آرامآرام به بخشی از حافظه عمومی تبدیل میشوند. «صدسال به این سالها» ساخته سامان مقدم، پس از نزدیک به دو دهه حبس در قفسهها، سرانجام از هشتم مرداد ۱۴۰۵ به اکران آنلاین رسیده است، فیلمی ۱۰۶ دقیقهای که در سال ۱۳۸۶ ساخته شد و جز یک نمایش محدود در جشنواره فجر، راهی به سوی مخاطب پیدا نکرد.
تماشای فیلم حس باز کردن پاکتی را دارد که نوزده سال در اداره پست مانده است. نامه بالاخره رسیده، فرستنده هنوز آشناست، اما خبرهای داخل پاکت مدتهاست در کوچه و خیابان اتفاق افتادهاند. بزرگترین تراژدی «صدسال به این سالها» همین تأخیر است، فیلمی که شاید در سال ۱۳۸۶ میتوانست بحث برانگیزد، امروز بیشتر شبیه سندی از نگرانیهای فرهنگی آن دوران دیده میشود.
زنی به نام ایران، زیر بار سه دهه
سامان مقدم زندگی زنی به نام ایران را در امتداد سه دهه از تاریخ معاصر دنبال میکند. ایران با بازی فاطمه معتمدآریا، زندگی را در کنار رفیع آغاز میکند، مردی سرخوش با بازی رضا کیانیان که حضورش در نیمه نخست، به فیلم انرژی و حرکت میدهد. انقلاب، جنگ، فقدان و التهابهای سیاسی سالهای بعد، یکی پس از دیگری وارد خانه این زن میشوند و هر بار چیزی از زندگی او با خود میبرند.
انتخاب نام «ایران» برای شخصیت اصلی، رمزگذاری پیچیدهای ندارد. فیلم میخواهد سرنوشت این زن را به سرنوشت یک سرزمین پیوند بزند. این استعاره گاهی تأثیرگذار است و گاهی چنان آشکار بیان میشود که فرصت کشف را از تماشاگر میگیرد. فیلم بارها مفهوم خود را توضیح میدهد، در حالی که تصویر میتوانست بار این معنا را با قدرت بیشتری حمل کند.
نیمه آغازین اثر، زندهترین بخش آن است. مهمانیها، ساحل و رابطه میان رفیع و امین، به این بخش رنگ و حرکت میدهند. فیلمبرداری محمود کلاری با حرکتهای نرم دوربین و ترکیببندیهای حسابشده، به این فصل هویت میدهد. رضا کیانیان نیز با بازی پرجزئیاتش، یکی از جذابترین چهرههای فیلم را خلق میکند.
تاریخ از پنجره خانه رد میشود
مشکل اصلی از جایی آغاز میشود که فیلم میخواهد همزمان یک ملودرام خانوادگی، تصویری از تاریخ معاصر و بیانیهای درباره وطن باشد. جاهطلبی اثر احترامبرانگیز است، اما فیلمنامه مصالح کافی برای این ساختمان بزرگ فراهم نکرده است. پرشهای زمانی، شخصیتها را از فرصت رشد محروم میکنند و بسیاری از حوادث، بیش از آنکه از دل داستان بیرون بیایند، برای تکمیل جدول تاریخی وارد قاب میشوند.
مرگ، جنگ، فعالیت دانشجویی، زندان و کشمکشهای سیاسی پشت سر هم میآیند، اما پیوند عاطفی میان این رخدادها گاه سست میماند. علی در بخش پایانی وارد سیاست میشود، بیآنکه مسیر فکری او با جزئیات کافی ساخته شده باشد. امین پس از غیبتی طولانی بازمیگردد و ناگهان وزن سیاسی قصه را بر دوش میگیرد. خطابه پایانی او نیز جایی است که فیلم به جای درام، سراغ توضیح مستقیم میرود.
تدوین محمدرضا مویینی در بخشهایی تلخی زمان را منتقل میکند و موسیقی کارن همایونفر به فضای سوگزده اثر انسجام میبخشد. تکرار گذرهای زمانی نیز گاهی فاصله ایجاد میکند. فیلم میخواهد سه دهه را در کمتر از دو ساعت جمع کند و در این فشردگی، آدمها زودتر از خاطرههایشان پیر میشوند.
بازیگرانی که جوانیشان توقیف شد
امروز یکی از جذابیتهای اصلی فیلم، دیدن چهره بازیگران در سالهای دور است. علی شادمان کودک، امیرحسین آرمان و بهاره افشاری در آغاز مسیر، نگار جواهریان و علی قربانزاده در قابهایی متعلق به سینمای دهه هشتاد، اینها فیلم را به آلبومی ناخواسته از جوانی بازیگران تبدیل کردهاند.
فاطمه معتمدآریا ستون اصلی اثر باقی میماند. او خلأهای فیلمنامه را با سکوت، نگاه و اندوهی فروخورده پر میکند. پرویز پرستویی حضوری کنترلشده دارد، هرچند شخصیت امین دیر شکل میگیرد و در پایان به سخنگوی ایدههای فیلم تبدیل میشود. بازیهای فرعی یکدست نیستند، برخی حضورها طبیعی و زندهاند و برخی دیگر زیر فشار دیالوگهای توضیحی، حالتی نمایشی پیدا میکنند.
آزادی دیرهنگام، اهمیت ازدسترفته
پس از تماشای فیلم، پرسش توقیف از خود اثر بزرگتر میشود. در نسخهای که امروز دیده میشود، نشانهای متناسب با چنین مجازات طولانی به چشم نمیآید. فیلم نگاه انتقادی دارد، رنج اجتماعی را نشان میدهد و تاریخ را از زاویه یک خانواده مرور میکند، اما چیزی در آن دیده نمیشود که بتواند نوزده سال حذف از چرخه نمایش را توضیح دهد. همین ابهام، نقد سیاست توقیف را ضروری میکند، سیاستی که اثر را نگه میدارد، زمان مناسب نمایش را میسوزاند و سرانجام نسخهای خسته را به جامعهای دیگر تحویل میدهد.
«صدسال به این سالها» شاهکار گمشده سینمای ایران نیست. فیلمی بلندپرواز، خوشساخت در بخشهایی، بازیگرمحور و گرفتار فیلمنامهای پراکنده است. ارزش امروز آن بیشتر در سندیت تاریخی، فیلمبرداری چشمنواز، بازی معتمدآریا و کیانیان و تماشای صورتهای جوانی است که دو دهه پشت در بسته ماندهاند.
اگر فیلم در سال ساختش اکران میشد، شاید گفتوگویی جدی درباره تاریخ، وطن و تصویر زن در سینمای ایران شکل میگرفت. اکران امروز، بیشتر مراسم بازگشت مسافری است که قطارش سالها پیش باید به ایستگاه میرسید، مسافری که هنوز حرفهایی برای گفتن دارد، اما شهر دیگر همان شهر سابق نیست.
