کافهکتاب آزادی در چابهار با وجود دو موج انفجار و خسارتهای سنگین فعالیت خود را ادامه داده و به نمادی از مقاومت فرهنگی، امید اجتماعی و تداوم زندگی تبدیل شده است
بابک نبی: چابهار را اغلب با موجهای بلند مکران، صخرههای مریخی، اسکلههای صیادی و غروبهایی میشناسند که خورشید را آرامآرام در آب فرو میبرند. این شهر، در ذهن بسیاری از ایرانیان، نقطهای دور بر نقشه است، بندری در انتهای جنوب شرقی کشور که فاصلهاش با پایتخت، گاهی به فاصلهای میان دیدهشدن و دیدهنشدن تبدیل میشود. با این حال، زندگی در چابهار میان همین فاصلهها، با ریتمی زنده و پرتوان جریان دارد، ریتمی که کتاب، موسیقی، زبان بلوچی، فعالیتهای اجتماعی و کوشش جوانان خلاق، بخش مهمی از آن را ساختهاند.

در یکی از خیابانهای این شهر و در فاصله حدود دویست متری برج کنترل فرودگاه چابهار، کافهای به نام کافه کتاب آزادی قرار دارد که به پاتوق دوستداران کتاب و فرهنگ تبدیل شده است. روزهای اخیر، این کافه دو بار موج انفجار را تجربه کرده است. برج کنترل فرودگاه چابهار، یکی از سازههای شناختهشده و زیبای شهر، در روزهای ۱۷ و 24 تیرماه هدف حمله قرار گرفت. موج هر دو حمله به کافه رسید، شیشهها را شکست، گرد حادثه روی کتابها نشست،کولرها و تجهیزات را آسیب زد و فضای آرام آن را برای لحظاتی به صحنهای آشفته تبدیل کرد. با وجود خسارتهای جدی، فعالیت کافه متوقف نشد.

در فاصله میان حمله اول و دوم، درهای مجموعه باز ماند و پس از حادثه دوم نیز چراغهایش خاموش نشد. سعید آزادی، بنیانگذار این کافه، هنوز کنار دریا مینشیند، مشتریان را انتظار میکشد و باور دارد شکستن شیشهها نباید به شکستن جریان زندگی منجر شود. این حملات در شرایطی رخ داده که آمریکا پس از جنگ رمضان، دور تازهای از حملات خود را به جنوب ایران آغاز کرده است.

مناطق مختلفی در استانهای سیستان و بلوچستان، هرمزگان و خوزستان بار دیگر با حملات دشمن آمریکایی روبهرو شدهاند. در چنین فضایی، ادامه فعالیت یک کافهکتاب شاید در نگاه نخست اقدامی کوچک باشد، اما همین روشن ماندن چراغ، برای مردمی که اضطراب را در صدای پروازها و لرزش شیشهها حس کردهاند، معنایی فراتر از یک تصمیم کاری پیدا میکند. گفتوگو با سعید آزادی، روایت مردی است که زادگاهش سرپل ذهاب است، اما پس از سالها زندگی در چابهار، این شهر را خانه خود میداند، روایتی از کتاب، دریا، ترس، ایستادگی و مردمی که میکوشند زندگی را از میان صداهای ناآرام عبور دهند.
دو حمله، دو موج و کافهای در دویست متری برج
برج کنترل فرودگاه چابهار یکی از نمادهای شاخص این شهر است، سازهای که سالها بخشی از سیمای شهری چابهار بوده و برای بسیاری از ساکنان، تصویری آشنا از ورود و خروج به شهر محسوب میشود. نخستین حمله در ۱۷ تیرماه رخ داد. موج انفجار به کافهای رسید که حدود دویست متر با برج فاصله دارد. شیشهها شکستند، بخشی از کولرها آسیب دیدند و وسایل داخل کافه زیر گردوغبار و خردهشیشهها ماندند. با این حال، پس از جمعکردن آثار حادثه، در مجموعه دوباره باز شد. آزادی میگوید: «بار اول شیشهها شکست و تجهیزات آسیب دید.

هنوز درگیر جمعکردن و ترمیم همان خسارتها بودیم که حمله دوم در 24تیر اتفاق افتاد. کافه دوباره موج انفجار را گرفت و خسارت بیشتری وارد شد.» فاصله میان دو حمله، حدود یک هفته بود، یک هفتهای که میتوانست کافه را به تعطیلی بکشاند. صاحب مجموعه مسیر دیگری انتخاب کرد. فعالیتها ادامه یافت و کافه، با شیشههای شکسته و امکانات آسیبدیده، پذیرای کسانی ماند که جرئت بیرون آمدن از خانه را داشتند. پس از حمله دوم نیز تصمیم تغییری نکرد. درها باز ماند، چراغها روشن شد و کتابها همچنان در دسترس مردم قرار گرفتند.

آزادی با لحنی آرام میگوید: «ما هم بین این دو حادثه فعالیت کردیم و هم اکنون، با وجود خسارتهای جدی، کارمان را ادامه میدهیم. نمیشود چراغها را خاموش کرد.» این جمله در ظاهر درباره چند لامپ و یک واحد صنفی است، اما در بطن خود معنای گستردهتری دارد. خاموششدن یک کافه در روزهای بحران شاید اتفاق بزرگی به چشم نیاید، ولی تکرار همین خاموشیها میتواند یک شهر را از صدا، رفتوآمد و امید خالی کند.
کتابی که با اعتماد به خانهها میرود
داستان کافه کتاب آزادی از سال ۱۳۹۵ آغاز شد، زمانی که سعید آزادی تصمیم گرفت فضایی فرهنگی در چابهار شکل دهد. مجموعهای که در آغاز یک کافه بود، بهتدریج به محلی برای برگزاری نشستهای کتابخوانی، برنامههای هنری، دورهمیهای ادبی، فعالیتهای محیطزیستی و رویدادهای مرتبط با فرهنگ بومی تبدیل شد.آزادی درباره شیوه امانت کتابها میگوید: «حدود ۷۵۰ جلد کتاب بیرون از مجموعه و در دست مردم است. نزدیک هزار جلد کتاب دیگر هم داریم که مدام در گردشاند. برای امانت گرفتن کتاب، کارت شناسایی یا مدرک نمیخواهیم، هزینهای دریافت نمیکنیم و زمان مشخصی هم برای بازگرداندن کتاب تعیین نشده است.»

این شیوه بر یک اصل ساده بنا شده، اعتماد به مخاطب. صاحب کافه میگوید کتاب باید از قفسه خارج شود، میان مردم بچرخد، خوانده شود و راهش را به خانههای تازه باز کند. از نگاه او، کتابی که سالها در قفسه باقی بماند، بخشی از کارکرد اصلی خود را از دست میدهد.همین نگاه باعث شده کافه به خانه دوم گروهی از جوانان و علاقهمندان فرهنگ در چابهار تبدیل شود. برخی برای خواندن کتاب میآیند، برخی برای گفتوگو درباره یک اثر و گروهی برای شرکت در برنامههایی که به زبان و فرهنگ محلی اختصاص دارد.
در این فضا، کتاب کالایی پشت ویترین نیست، موجودی زنده است که میان آدمها سفر میکند. هر جلد ممکن است مدتی در خانه یک دانشجو بماند، بعد به دست معلمی برسد و سرانجام از قفسه خانه نوجوانی سر درآورد که نخستین تجربه جدی مطالعهاش را آغاز کرده است.
اضطرابی که در جان شهر نشسته است
زندگی روزمره در چابهار جریان دارد. مغازهها باز هستند، خودروها در خیابان حرکت میکنند و ماهیگیران به دریا میروند. با وجود این ظاهر عادی، اضطرابی پنهان در جان مردم خانه کرده است، اضطرابی که در مکث گفتوگوها، نگرانی خانوادهها و خلوتتر شدن پاتوقهای شهری دیده میشود.آزادی میگوید: «زندگی در چابهار ادامه دارد و بسیاری از کارها برقرار است، اما استرس در وجود مردم مانده. خانوادهها نگراناند که حمله دیگری رخ دهد. همین نگرانی روی حضور مردم در کافه، برنامههای فرهنگی و مطالعه اثر گذاشته است.»

بسیاری از ایونتهای فرهنگی مجموعه لغو شدهاند. نشستهایی که پیشتر با حضور جوانان برگزار میشد، فعلاً امکان برگزاری منظم ندارند. گروهی از مخاطبان کافه نیز برای بیرون آمدن از خانه تردید دارند. حتی کتاب خواندن، که معمولا به آرامش و تمرکز نیاز دارد، زیر فشار خبرها و صداهای ناگهانی دشوار شده است.او ادامه میدهد: «افرادی بودند که مرتب میآمدند، کتاب میخواندند یا کتاب میبردند. امروز نگرانی خانوادهها بیشتر شده و بعضیها ترجیح میدهند کمتر رفتوآمد کنند. فعالیتهای فرهنگی کمی مکث خورده، اما ارتباطمان با مخاطبان قطع نشده است.»
در چنین شرایطی، فضای مجازی بخشی از فاصله ایجادشده را جبران میکند. گروههای کتابخوانی و فرهنگی در پیامرسانها فعال هستند و برخی نشستها میتوانند به شکل آنلاین ادامه پیدا کنند. برای شهری که فاصله جغرافیاییاش با مراکز رسانهای و فرهنگی کشور زیاد است، فضای مجازی پنجرهای برای معرفی استعدادها و حفظ ارتباطها شده است.
فرهنگ، راهی برای عبور از اضطراب
کتاب توان متوقفکردن صدای هواپیما یا ترمیم فوری شیشههای شکسته را ندارد، اما میتواند ذهن انسان را از حصار اضطراب بیرون ببرد. فرهنگ در روزهای آرام، بخشی از کیفیت زندگی است و در روزهای بحرانی، نقشی شبیه پناهگاه روانی پیدا میکند.بخشی از فعالیتهای کافه به زبان بومی اختصاص دارد، زبانی که حامل تاریخ، موسیقی، قصهها و خاطره جمعی مردم منطقه است.

این برنامهها برای صاحب کافه جنبه تزئینی ندارند. او فرهنگ بومی را سرمایهای میداند که میتواند احساس تعلق را تقویت کند و جامعه را در برابر فشارهای بیرونی منسجمتر نگه دارد. برای تشویق مردم به شناخت تاریخ، کافه طرحی ویژه هم در نظر گرفته است. برای تشویق مردم به مطالعه تاریخ، کافه طرحی خلاقانه در نظر گرفته است.

کسانی که کتابی درباره تاریخ ایران مطالعه کنند، از ۲۰ درصد تخفیف در خدمات کافه بهرهمند میشوند و مطالعه آثار مرتبط با تاریخ سیستان و بلوچستان نیز ۱۵ درصد تخفیف در خدمات مجموعه را به همراه دارد. این امتیازها در روزهایی ارائه میشود که کافه خود با فشارهای اقتصادی ناشی از شرایط اخیر دستوپنجه نرم میکند.آزادی میگوید فعالیت مجموعه اکنون سود مالی ندارد، اما باز ماندن مکان و امکان رفتوآمد مردم، هدف اصلی است. او کافه را فضایی میداند که باید در شهر حضور داشته باشد، حتی اگر صندلیهایش برای ساعتها خالی بمانند.
از سرپل ذهاب تا ساحل مکران
سعید آزادی، زاده سرپل ذهاب در استان کرمانشاه است، اما سیودو سال از زندگی خود را در چابهار گذرانده. این اقامت طولانی، رابطه او با شهر را از حد سکونت فراتر برده است.او میگوید: «من اهل کرمانشاه و سرپل ذهاب هستم، ولی سیودو سال است در چابهار زندگی میکنم. نان این شهر را خوردهام، اینجا زندگی ساختهام و خودم را نسبت به مردمش مسئول میدانم و وظیفه دارم که در چابهار بمانم.»
از او میپرسیم با وجود احتمال تکرار حمله، چه چیزی باعث میشود در شهر بماند و کافه را باز نگه دارد. پاسخش روشن است: «آدم خانهاش را رها نمیکند. مگر آدم میتواند مادرش را ترک کند، ممکن است چند دقیقه دیگر یا چند ساعت دیگر دوباره هواپیمایی بیاید، اما من همینجا کنار دریا نشستهام و کارم را انجام میدهم.»
این ماندن، از جنس ادعاهای پرصدا نیست. او خود را قهرمان یک روایت نمیداند و ادامه فعالیت را تصمیمی طبیعی تلقی میکند. برایش عجیبتر آن است که کافه را ببندد و شهری را که بیش از سه دهه خانهاش بوده، ترک کند.
از نگاه او، هدف حملات ایجاد رعب و خالیکردن شهر از جریان معمول زندگی است. بستهشدن مغازهها، تعطیلی فضاهای فرهنگی و عقبنشینی مردم به خانهها، همان تصویری است که عاملان حمله میخواهند بسازند اما زندگی عادی در شهر با همه فراز و نشیبش در جریان است، آنها میخواهند چراغ چابهار و جنوب را کم کم خاموش کنند اما ما نمیگذاریم این چراغ خاموش شود.
بلوچستانی که باید بیشتر دیده شود
در مدت زمان این گفتوگو، سعید آزادی درخواست شخصی مطرح نمیکند. از من خبرنگار نمیخواهد نام کافه را برجسته کند یا برای مجموعه کتاب بفرستد. خواسته اصلی او، دیدهشدن مردم بلوچستان است.میگوید: «در گزارشتان از مردم بلوچ زیاد بنویسید. این مردم دل پاکی دارند، ایراندوستاند و استعدادهای فراوانی میانشان هست. خیلیها تلاش میکنند میان مردم اختلاف ایجاد کنند، در حالی که واقعیت زندگی اینجا چیز دیگری است.»
او خود زاده خطه دیگری است و شاید همین تجربه زیستن میان دو فرهنگ، نگاهش را به هویتهای محلی عمیقتر کرده باشد. درباره مردم بلوچ با احترام حرف میزند و از هنرمندانی میگوید که هنوز فرصت کافی برای معرفی پیدا نکردهاند.«بلوچها بسیار هنرمندند، ولی بسیاری از استعدادهایشان کشف نشده است. مردم این منطقه محجوباند و فاصله ما با پایتخت زیاد است. فضای مجازی کمک کرده گروهها و تیمهای تازهای شکل بگیرند و آثارشان بیشتر دیده شود.»
موسیقی بلوچی، صنایعدستی، ادبیات شفاهی، روایتهای بومی، پوشش، رنگ و معماری منطقه، ظرفیتهایی هستند که تصویر فرهنگی بلوچستان را میسازند. با این همه، بازنمایی این استان در رسانهها اغلب زیر سایه محرومیت، حادثه و ناامنی قرار گرفته است.آزادی آرزو دارد گزارشها از چابهار، چهره کاملتری از شهر نشان دهند، شهری که همزمان با دشواریها، پر از جوانان خلاق، هنرمندان گمنام، فعالان محیطزیست، غواصان داوطلب و کتابخوانهایی است که هنوز برای گرفتن یک اثر تازه به کافه سر میزنند.
از قفسه کتاب تا پاکسازی دریا
فعالیتهای کافه به امانت کتاب و برگزاری نشست محدود نمیشود. مجموعه در برنامههای محیطزیستی نیز حضور دارد و تلاش میکند میان فرهنگ، ورزش و حفاظت از طبیعت پیوند ایجاد کند.افرادی که در پاکسازی طبیعت شرکت میکنند و فیلتر سیگار یا زبالهها را از ساحل جمعآوری میکنند، از خدمات تشویقی مجموعه بهره میبرند. اعضای باشگاه ورزشی مرتبط با کافه نیز در برخی برنامهها نوشیدنی رایگان دریافت میکنند. بخشی دیگر از فعالیتها به غواصی و پاکسازی زیر آب مربوط است. آزادی توضیح میدهد غواصانی که برای جمعآوری زباله از بستر دریا داوطلب میشوند، آموزش یا یک نوبت غواصی رایگان دریافت میکنند. این برنامه، جوانان را به مشارکت در حفاظت از دریای مکران تشویق میکند.
شیشهها دوباره نصب میشوند
کافه سعید آزادی امروز ظاهر روزهای پیش از حمله را ندارد. تن این کافه زخمی است و سکوت اضطرابآلودی جای هیاهوی برخی نشستهای فرهنگی را گرفته است. با این حال، قفسهها همچنان سر جایشان هستند و کتابها مسیر خود را به خانهها پیدا میکنند. جنوب ایران بار دیگر روزهای دشواری را تجربه میکند، در میان این فضای سنگین، هر چراغ روشن، هر مغازه باز و هر کتابی که از دستی به دست دیگر میرسد، نشانهای از ادامه زندگی است.
تصویر ماندگار این گفتوگو، شاید مردی باشد که کنار دریای مکران نشسته، به آسمان نگاه میکند و احتمال صدای دوباره هواپیما را از ذهن میگذراند، اما چند قدم آنطرفتر، چراغ کافهاش همچنان روشن است. شیشهها ممکن است بار دیگر بشکنند. خردههایشان جمع میشود، قابهای تازه نصب میشوند و کتابها دوباره روی میزها قرار میگیرند. آنچه نباید فرو بریزد، اعتماد مردمی است که هنوز میخواهند دور یک میز بنشینند، صفحهای را ورق بزنند و درباره آینده شهری حرف بزنند که با وجود همه زخمها، همچنان رو به دریا ایستاده است.














