زارع تصریح کرد: یک سوسیالیست یهودی دو گزینه داشته یا بینالمللگرا بشه، یعنی بره در صفوف کمونیستهای کشور میزبان؛ یا ملیگرا بشه، یعنی بگه ما اول باید ملتی بسازیم تا بعد به شیوۀ مارکسیستی ادارهش کنیم.
به گزارش سرمایه فردا، امروزه همه صهیونیسم را به عنوان یک جنبش راست یهودی میشناسند به گونهای که باور این که صهیونیسم در آغاز پیدایش یک جنبش چپ بود برای بسیاری، دشوار است.
بسیاری از بنیانگذاران جنبش صهیونیسم، بهویژه در موجهای اولیه مهاجرت یهودیان به فلسطین (اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰)، آشکارا گرایشهای چپ داشتند و بسیاری از آنها تحت تأثیر مارکسیسم بودند. برای نمونه:
دیوید بن گوریون، یکی از رهبران اصلی جنبش صهیونیسم و اولین نخستوزیر اسرائیل، عضو حزب “ماپای” بود، که یک حزب کاملا سوسیالیستی بود. برل کاتسنلسون، یکی از ایدئولوگهای اصلی صهیونیسم کارگری، به شدت تحت تأثیر سوسیالیسم بود.
جنبشهایی مانند هاشومر هاتزایر و پوآلی صهیون، که در اوایل قرن ۲۰ فعال بودند، ترکیبی از صهیونیسم و مارکسیسم را تبلیغ میکردند. بسیاری از مهاجران اولیه یهودی به فلسطین در کیبوتصها زندگی میکردند، که جوامع و مزارع اشتراکی با اصول سوسیالیستی بودند.
از تاسیس اسراییل در سال ۱۹۴۸ تا حدود سه دهه پیش، تمام دولتهای اسراییل، ائتلافی از احزاب و سازمانهای چپ بودند.
انسان از میلیونها سال پیش در مسیر تحول ژنتیک، مراحل گوناگونی را از سر گذرانده است. از انسان راستقامت (Homo erectus) تا انسان ماهر (Homo habilis)، انسان هایدلبرگ (Homo heidelbergensis)، انسان دنیسووا (Denisova)، انسان نئاندرتال (Homo neanderthalensis) و انسان هوشمند (Homo sapiens).
از میلیونها سال پیش تا حدود ۱۰ الی ۱۲ هزار سال پیش که آخرین عصر یخبندان بزرگ به پایان رسید انسانها بدون تولید کالا و صرفا با خوشهچینی و شکار، زندگی میکردند و از نظر اقتصادی، کمونیسم اقتصادی و مالکیت اشتراکی حاکم بود و از نظر روابط انسانی، کمونیسم جنسی، سکس و روابط جنسی اشتراکی در گلهها و دستههای انسان، برقرار بود.
از حدود ۱۰ هزار سال پیش و با رشد ذهنی و تکامل شعور و شناخت در مغز انسان هوشمند (Homo sapiens)، بشریت از بدویت و بربریت فاصله گرفت و با تولید کالا و خدمات در قالب دامپروری و کشاورزی، دوران مالکیت خصوصی (به جای مالکیت اشتراکی) و همچنین خانواده و تک همسری (به جای کمونیسم جنسی) در جوامع انسانی آغاز شد.
وقتی دربارۀ یک ملتِ پراکنده در جهان صحبت میکنیم، باید ویژگیهای این ملت پراکنده رو در نظر بگیریم. فرد یهودی در آغاز قرن بیستم گزینههای محدودی داشت: یک یا باید به اجتماع ارتدوکس و شدیداً مذهبی پایبند میموند و زندگی رو در گِتو (محلۀ بستۀ یهودینشین) سپری میکرد. پدیدهای که در اروپای شرقی بسیار رواج داشت. دوم گزینۀ دوم این بود که سکولار بشه و در مسیر آسیلیمه شدن (ادغام در جامعۀ میزبان) گام برداره. یعنی یک یهودیِ آلمانی دیگه نگه من «یهودیِ آلمانیام»، بلکه بگه «من آلمانیِ یهودیام». یعنی اصل بر ادغام در ملتِ میزبان باشه.
اشکان زارع کارشناس سیاسی گفت: یهودیِ گروه دوم وقتی با مشتِ سنگین و آشتیناپذیرِ یهودیستیزیِ نژادی در جامعهای که میخواست درونش ادغام بشه روبرو میشد دو گزینه بیشتر نداشت؛ یک به جنبشهای انترناسیونال (جهانمیهن و بینالمللگرا) روی میآورد که چنین جنبشی در اون زمان چیزی جز جنبشهای مارکسیستی نبود. یعنی چی؟ یعنی یهودی میشد «یک انقلابی مارکسیست». اگر به انقلابهای اروپایی، از مسکو تا آلمان، نگاه کنید، در صفوف کمونیستها انبوهی از یهودیان رو میبینید. این حضور پربسامدِ یهودیان در میان کمونیستها باعث شد نظریهای تحت عنوان «بولشویسم یهودی» پدید بیاد؛ یعنی بولشویسم (کمونیسم حاکم بر روسیه) در اصل یهودیه ــ که نظریۀ دروغین و اشتباهیه. دوم: یک گزینۀ دیگه هم پیش پای یهودیان بود اینکه بگن: آقا! ما بالا بریم، پایین بیاییم، خودمون رو واسه جامعۀ میزبان شرحه شرحه کنیم، آخرش به ما میگن جهود و خونمون رو میریزند. مشکل ما اینهکه میهن نداریم. پس اول باید میهنی بسازیم. ایدۀ صهیونیسم دقیقاً همینه.
وی افزود: ایدۀ صهیونیسم ماهیتاً یک جنبش «ملیگرا» و «میهنخواهانه»ست. صهیونیسم میگه هر کس یهودیه، ملیت یهودی داره و این ملیت حالا باید به ملت تبدیل بشه. منتها ملتِ بیمیهن ملت نمیشه، بلکه باید یک جا خاکی رو تصاحب کنه. گزینۀ مد نظرش هم فلسطین بود.
زارع ادامه داد: حالا پس اون سوسیالیستها چی بودند؟ بله، بله! در بین یهودیانی که به صهیونیسم باور داشتند انبوهی سوسیالیست هم بودند. منتها این یهودیان ایدۀ «صهیونیسم» رو از درون مارکسیسم یا سوسیالیسم درنیاورده بودند. بلکه اینها از هم جداست… یعنی اول بر اساس نگرشی «ملی» میهنی میخواستند، حالا وقتی پاشون به اون میهن میرسید به شیوۀ کاملاً سوسیالیستی اون نقطه رو اداره میکردند ــ کیبوتصهایی که ساختند در واقع همون اجتماع ایدئال سوسیالیستی بود.بنابراین، ماهیت صهیونیسم همچنان «ملی» میمونه. سوسیالیستهایی هم که صهیونیست بودند، در واقع «سوسیالیستهای ملی» هستند. وقتی دربارۀ یهودیان صحبت میکنیم، جامعهشناسیِ سیاسیِ رایج به کارمون نمیاد، چون صحبت از یک ملتِ پراکندهست. بنابراین، الگوهای سوسیالیست و ناسیونالیست دیگه کارآیی نداره. جامعهشناسیِ ملتِ دیاسپورایی ویژگیهای خاص خودش رو داره.
زارع تصریح کرد: یک سوسیالیست یهودی دو گزینه داشته یا بینالمللگرا بشه، یعنی بره در صفوف کمونیستهای کشور میزبان؛ یا ملیگرا بشه، یعنی بگه ما اول باید ملتی بسازیم تا بعد به شیوۀ مارکسیستی ادارهش کنیم.
زارع کارشناس سیاسی گفت: مقصود من هرگز این نبود و نیست که صهیونیسم، یک جنبش چپ، کمونیستی یا مارکسیستی بود. جنبش “صهیونیسم” در واقع “ناسیونالیسم ملت یهود” است و هدفی جز تاسیس “یک میهن و خانه برای ملت یهود” و پاسداری از آن، نداشته و ندارد. هنگامی میتوان صهیونیسم را یک جنبش ماهیتا چپ دانست که تشکیل انترناسیونالیسم پرولتری و تحقق ایده کره زمین، میهن مشترک پرولتاریا را هدفگذاری کرده باشد. صهیونیسم هرگز بخشی از انترناسیونالیسم پرولتری، نبوده است. صهیونیسم هرگز به دنبال برافراشتن پرچم انترناسیونالیسم پرولتری در سنگر سوسیالیسم نبوده است بلکه همواره کوشیده در پی اهتزاز ستاره شش ضلعی داوود در میهن یهودی باشد.
اشکان زارع کارشناس سیاسی معتقد است که به لحاظ تاریخ اقتصاد سیاسی معاصر، جنبش صهیونیسم، به مثابه جنبش ناسیونالیسم ملت یهود، چه پیش از پایهگذاری اسراییل و چه برای بیش از سه دهه پس از تاسیس اسراییل، در حوزه اقتصاد و به لحاظ رویکرد اقتصاد سیاسی، یک جنبش کاملا چپگرا و زیر تاثیر جنبشهای مارکسیستی موجود بود. ساختار تولید، سیاستگذاری صنعتی و کشاورزی و همچنین نظام اجتماعی و خدمات رفاهی در اسراییل نیز کاملا بر پایه همین آموزههای مارکسیستی و سوسیالیسم رادیکال، پایهگذاری شد.
وی افزود: دولت اسراییل پس از پایهگذاری این کشور در سال ۱۹۴۸ تا سالها پس از آن، برای مشروعیتبخشی به این کشور، تلاش میکرد روشنفکران، نویسندگان و ستوننویسان مطبوعات را برای بازدید به این کشور دعوت کند. در کنداکتور و جدول زمانی این بازدیدها حتما بازدید از کارخانههای دولتی و مزارع کشاورزی اشتراکی (کیبوتص) هم گنجانده میشد تا به اصطلاح “مترقی” بودن اسراییل به رخ کشیده شود.
زارع تاکید کرد: در تعبیر “صهیونیسم مارکسیستی” ، صهیونیسم به عنوان پیش فرض این ترکیب و در بخش نخست آن آمده است. مقصود این بود که به علاقهمندان به تاریخ اقتصاد، یادآوری کنم “صهیونیسم” به عنوان ناسیونالیسم ملت یهود، از هنگام پایهگذاری تا دست کم سه دهه پس از تاسیس اسراییل، به لحاظ اقتصاد سیاسی، یک جنبش مارکسیستی و چپگرا بود، نه این که به لحاظ فلسفه سیاسی هم یک جنبش مارکسیستی بوده است!
وی ادامه داد: صهیونیسم کارگری، سنت چیره بر صهیونیسم نخستین بود و این چیرگی تا چند دهه پس از تاسیس اسراییل نیز ادامه داشت. بیشتر پایهگذاران جنبش صهیونیسم و رهبران نخستین ِ اسراییل نیز از دل این سنت (صهیونیسم کارگری) برخاسته بودند. شایان توجه این که در آن هنگام برخی از علی شریعتیهای ِ جنبش صهیونیسم نیز در تورات، سوسیالیسم را یافته بودند و تاکید داشتند، حضرت موسی نخستین یهودی سوسیالیست بوده است. سیر دگرگونی “جنبش صهیونیسم” در حوزه اقتصاد سیاسی از یک جنبش “چپ” به “راست” یکی از نکات بسیار جالب توجه و درسآموز تاریخ اقتصاد و تاریخ اندیشه در دوران معاصر است و امید که با توجه به توان پژوهشی و تحلیلی آقای تدینی، در ادامه، توضیح ایشان در خصوص دلایل و سیر این دگردیسی را شاهد باشیم تا بر فهم بیشتر و بهتر “تاریخ اقتصاد سیاسی معاصر”، یاری رسانده شود.
موسی هس (Moses Hess) نقشی کلیدی و بنیادین در پیوند زدن اندیشه «ملیگرایی یهودی» با «مفاهیم مدرنِ عدالت اجتماعی و ناسیونالیسم اروپایی» داشت. اهمیت او در تاریخ صهیونیسم در این است که او پیش از آنکه هرتسل «صهیونیسم سیاسی» را در دهههای پایانی قرن نوزدهم به یک جنبش تودهای تبدیل کند، مبانی نظری و «بازگشت به سرزمین» را در چارچوبی مدرن تعریف کرده بود.
موسی هس که از هگلیهای حوان بود و همقطار مارکس اینها، در مهمترین اثر خود، کتاب «رم و اورشلیم» (۱۸۶۲)، نقطه عطفی در اندیشه یهودی مدرن بنا کرد.
هس در این کتاب که ترجمه فارسی آن را ندیدهام و نمیدانم ترجمه شده یا نه استدلال میکند که «مسئله یهود» با تکیه بر «آزادی مدنی» که محصول تحول در نظام حقوقی اروپا است، حلشدنی نیست، چرا که یهودیان همواره از سوی جوامع اروپایی به عنوان یک «بیگانه» فهمیده میشوند. وانگهی موسی، پیشنهاد کرد که یهودیان باید به مثابه یک «ملت»، مانند ایتالیاییها که در آن زمان به دنبال استقلال و وحدت ملی بودند – منظور جنبش ریسورجیمنتو است- به دنبال بازسازیِ دولت-ملت خود در سرزمین اجدادی باشند.
هس را میتوان از نخستین کسانی دانست که یهودیت را نه فقط به عنوان یک «دین»-که با اصلاحات دینی لیبرال در آلمان در حال کمرنگ شدن بود- بلکه به عنوان یک «هویت ملی زنده» معنا کرد. وانگهی او بر این باور بود که بدون داشتن یک مرکز جغرافیایی و سیاسی، یهودیت به عنوان یک فرهنگ پویا در معرض زوال و یا «استحاله در فرهنگهای دیگر» است. این نگاه سکولارِ ملیگرا، ستون فقراتِ صهیونیسمِ بعدی را تشکیل داد. و میتوان کل این ایده را بدعت دیانت یهود دانست؛دلیل ستیز خاخامهای ارتودکس یهودی با اسرائیل هم به این جا باز میگردد که بحث ما نیست.
هس با الهام از هگل، بر این پنداشت بود که یک قوم بدون «نهادهای سیاسی و سرزمینی» نمیتواند به تکاملِ خود برسد. موسی هس استدلال میکرد، همانطور که هگل برای هر ملت در تاریخ، وظیفهای قائل است، ملت یهود نیز برای رسیدن به مرحلهی بلوغِ خود نیازمند بازگشت به سرزمین اصلی خود و احیای دولت است.
هس در کنارِ کارل مارکس و فریدریش انگلس، از «هگلیهای جوان» بود. هس نخستین کسی بود که به مارکسِ جوان آموخت که چگونه میتوان «دیالکتیکِ هگل» را از آسمانِ مفاهیمِ انتزاعی به زمینِ «اقتصاد و واقعیتهای اجتماعی» کشاند.
هس بر این یقین بود که هگل بیش از حد بر «ایده» و «روح» تمرکز کرده است. بنابراین، او دیالکتیک هگل را برای پیشبرد بحث خودحفظ کرد اما محتوای آن را از «فلسفه» به «تلاشهای مادی برای تغییرِ وضعیتِ انسان» عوض کرد.
اینجا نقطه شروع عنعنات مارکسی و سوسیالیسم است.
موسی هس، «دیالکتیکِ هگل» را به ابزاری برای «تبیینِ ملیگرایی یهودی» تبدیل کرد.
هس نخستین کسی بود که به مارکس نشان داد «دولت» و «سیاست» بدون درکِ «اقتصاد سیاسی» و شرایط امکان نقد آن و ماهیتِ «پول» قابل فهم نیستند.
هس در نوشتههای خود (از جمله در مورد ماهیتِ پول)، پول را «خدایِ دنیایِ مدرن» و منشأ «ازخودبیگانگیِ انسان» معرفی کرد. مارکس این ایده را گرفت و آن را در تحلیلهای بعدیِ خود از «ازخودبیگانگیِ کارگر» (Alienated Labor)
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا