چشمانداز ایران از نگاه یک شهروند

زهرا مهدور: پانزده سال دیگر، در سال ۱۴۲۰، ایران کجا ایستاده است؟ این پرسش، شاید بزرگترین چالش ذهنی هر شهروندی باشد که به آینده کشورش میاندیشد. در میان دود و گرد و غبار جنگهای اخیر، از دست دادن هموطنان و دو حمله بیگانه، یک صدای خاموش اما پرامید از دل جامعه برمیخیزد؛ صدایی که نمیخواهد ایران نه تسلیم قدرتهای بزرگ باشد و نه با سر به سنگ بکوبد، بلکه میخواهد هوشمندانه و الهامبخش، راهی برای عبور از موانع پیدا کند. این روایت، نه از زبان یک سیاستمدار یا اقتصاددان، بلکه از دل تجربه یک شهروند عادی برمی آید؛ کسی که معتقد است خمیر سیاست و جامعه ایران، پس از سالها سخت شدن، دوباره نرم شده و این یعنی زمان شکلدهی به آینده فرارسیده است. در ادامه، این گزارش تفصیلی را مرور میکنیم.
در سال ۱۴۲۰، من دوست دارم ایران یک کشور الهامبخش باشد؛ به شیوهای مثبت. نه به این معنا که در برابر هر آنچه از سوی قدرتهای بزرگ دیکته میشود، سر خم کند، و نه به این معنا که با دیدن یک صخره، با سر به آن بکوبد تا بشکند. بلکه به این معنا که یک راه هوشمندانه پیدا کند؛ یا برای دور زدن آن صخره، یا برای ایجاد شکافی در آن. من دوست دارم ما نه بیش از حد شرق زده باشیم و نه غربزده؛ در عین حال که جفتشان را هم داشته باشیم. به عبارت دیگر، من دوست دارم که ما کشوری داشته باشیم که مردم از زندگی در آن حالشان خوب باشد. حال خوب، به این معنا که وقتی بچههای من بزرگ میشوند، سوال اولشان این نباشد که چطور میتوانیم از این کشور خارج شویم.
این حال خوب، لزوماً به معنی رفاه افسانهای و خیالی نیست. اگر رفاه در سطح سوئیس را در نظر بگیریم، من دوست ندارم ایران ۱۵ سال بعد شبیه سوئیس باشد؛ یک عضو خیلی بیتفاوت، خنثی و بیطرف در همه معادلات جهان. اما دوست دارم مردم از یک سطح رفاهی برخوردار باشند که حالشان خوب باشد. ما شنیدهام که ایرانیها وقتی به کشورهای اسکاندیناوی میروند، درآمدهای بسیار خوبی دارند، اما حالشان خوب نیست؛ حتی آب و هوای آنجا را نمیپسندند. مردمی که در ایران بزرگ شدهاند، به آب و هوای آفتابی ایران عادت دارند. این بخشی از کاراکتر ما است؛ افسانه های که داریم، نحوه مدل ارتباط اجتماعی، همه اینها جزوی از کاراکتر ما هستند. من دوست دارم که اینها باقی بمانند، اما مشکلاتی که داریم، بهویژه عقبافتادگی از همسایگان، حل شود؛ و نه به سختی، بلکه به سادگی.
کشور در یک شرایط تاریخی خاص
کشور در یک شرایط تاریخی خاص قرار گرفته است. به نظر میرسد که خمیر سیاست و جامعه، پس از مدتها که همهچیز در آن گیر کرده و سلب شده بود، دوباره شل شده است. ما با یک خمیر نرم و قابل شکل دهی به هر طرف مواجهیم؛ شرایطی که با یک سال پیش، کلی فرق میکند. این یک لحظه حساس و تعیین کننده است. هرکدام از ما، نحوه عمل و تفکر خود، تعیین میکند که چقدر منفعل باشیم یا چقدر فکر کنیم که آینده کشور قابل شکلدهی است. به جای اینکه در یک رودخانه خروشان، فقط ببینیم ما را به کدام سمت میبرد، باید نقش فعالان هنری در سرنوشت کشور ایفا کنیم.
اتفاقات بسیار ناگواری در یک سال اخیر رخ داده است. کشور ما کلی هموطن از دست داد؛ یک تعداد به یک دلیل و یک تعداد به دلیل دیگر. دو بار با حمله بیگانه مواجه شدیم؛ یک بار کمتر و یک بار بیشتر. این وقایع باعث شدند که عدهای چیزهایی را متوجه شوند. به نظر من، کسانی که در بالا نشستهاند، دیگه باید متوجه شده باشند که اگر مردم را نبینی، به جای خوبی نمیرسی. همانطور که در پاییز، اتفاقاتی افتاد که بعداً در زمستان به حمله بیگانه منتهی شد.
از این جهت، من احساس میکنم که مردم عادی کشور، نه یک حزب خاص و نه یک جناح خاص، بلکه قاطبه مردم و ۷۰ درصد مردمی که در وسط هستند، اهرمی قویتر از همیشه در دست دارند. این یک تغییر اساسی است؛ اهرمی که میتواند آینده کشور را شکل دهد. و این، شاید بزرگترین درس این روزهای پرآشوب باشد: در شرایطی که همهچیز در حال تغییر است، آنچه تعیین کننده است، این نیست که دیگران چه تصمیمی میگیرند، بلکه این است که ما چه نقشی در شکلدهی به آینده داریم.
دلبستگی به ایران، نه به جهان
من به جهان دلبستگی ندارم؛ نه به پاریس و نه به لندن. هرگز انگیزهای برای تغییرِ کلیسای سکرهکور یا ایستگاههای قطارِ لندن نداشتم. آنها جایِ من نیستند. اما وقتی در تهران، پیادهرویِ ناهموارِ زیرِ پایِ یک پیرمرد یا پیرزن را میبینم، وقتی گلایهها از وضعیتِ نامناسبِ معابر را میشنوم، میدانم که اینجا جایی است که باید ماند و آن را تغییر داد. دغدغهی من، ایران است.
ایران از نظرِ ذخایرِ زیرزمینی، در میانِ همهی کشورهای جهان، رتبهی اول را دارد؛ چه در نفت و چه در گاز. این با جمعیتِ ۹۰ میلیونی و در برابرِ جمعیتِ ۹ میلیاردیِ جهان، سهمی فوقالعاده است. اما اینها پایانِ ماجرا نیستند. ما نیروی انسانی جوان، کارکشته و تحصیلکردهای داریم که در منطقه بینظیر است. این یعنی سرمایهی انسانی، سرمایهی مادی و همهچیز برای یک جهش فراهم است. اما رشدِ اقتصادیِ ما از دههی ۹۰ تاکنون، چه شده است؟ آیا رشدِ مثبتی داشتهایم؟ خیر. ما عملاً درجا زدهایم؛ با رشدی نزدیک به صفر یا حتی منفی.
چشماندازِ دیگری وجود ندارد. با این وضعیت، آیا ما همچنان شایستهی نامِ ایران هستیم؟ این پرسش، نه یک شعار، که یک واقعیت است. آرزوی من برای ۱۵ سالِ آینده این است که ایران، با همهی امکانات و پتانسیلهایش، به جایگاهی برسد که شایستهی این نام باشد. نه یک ایرانِ منفعل، نه یک ایرانِ سرخورده، بلکه یک ایرانِ الهامبخش و کارآمد. کشوری که مردمش حالِ خوبی داشته باشند و به جایِ «چطور از اینجا برویم؟»، از خود بپرسند «چطور اینجا را بهتر کنیم؟».
