فیلمی در فضای خفقان زندان

بابک نبی:اعدام در سینما اغلب با طناب، سکوت و یک قاب سنگین به پایان میرسد. «زندهشور» از جایی آغاز میشود که بسیاری از فیلمها جرأت نزدیک شدن به آن را ندارند، چند ساعت مانده به اجرای حکم، در راهروهایی که هر قدم در آنها وزن جان یک انسان را دارد. کاظم دانشی در دومین فیلم بلندش، بار دیگر سراغ جهان آشنای پروندههای قضایی رفته، اما این بار کشف جرم برایش اهمیت درجه اول ندارد. حکم صادر شده، ساعت حرکت کرده و پنج محکوم، پشت دیوارهای زندان، واپسین شب زندگیشان را میگذرانند.
«زندهشور» از همان دقایق نخست گلوی تماشاگر را میگیرد. حمام زندان، راهروهای باریک، اتاقهای کمنور و حیاطی که قرار است مرگ در آن اجرا شود، بخشی از دستگاه فشار فیلم هستند. دانشی فضای بسته را به امتیاز تبدیل میکند و از محدودیت لوکیشن، تعلیق میسازد. فیلم بیش از دو ساعت ادامه دارد، با این حال بخش بزرگی از مسیرش ریتم را حفظ میکند و تماشاگر را در انتظار تصمیمی نگه میدارد که شاید چند ثانیه دیرتر، بیمعنا شود.
زندان به اندازه یک جهان
کارگردانی دانشی در نیمه نخست، دقیق، خشن و حسابشده است. دوربین اغلب به شخصیتها نزدیک میماند و اجازه نمیدهد تماشاگر نفسی آسوده بکشد. نماهای بسته، رنگهای خاموش و رفتوآمدهای پیدرپی مأموران، زندان را از یک مکان به وضعیتی روانی تبدیل میکنند. اینجا دیوارها اطراف محکومان کشیده نشدهاند، مأمور اجرای حکم، خانواده مقتول، خانواده محکوم و مقامهای قضایی نیز در همان حصار گرفتارند.
ساختار زمانی محدود، موتور اصلی تعلیق است. مراسم غسل، وصیتنامه، درخواست آخر، تماس با خانوادهها و توقفهای کوتاه در اجرای حکم، زمان را کش میدهند. هر دقیقه میتواند به بخشش ختم شود یا دری را برای همیشه ببندد. تدوین، این ضرباهنگ را در بیشتر لحظات نگه میدارد و دکوپاژ اجازه میدهد انبوه بازیگران در فضای محدود، به ازدحامی بیهدف تبدیل نشوند.
فیلم در معرفی جغرافیای محل اجرای حکم خساست به خرج میدهد. میدان اعدام، مسیر ورود و خروج و نسبت فضاها با یکدیگر چندان روشن نیست. این ابهام گاهی به حس خفگی کمک میکند و گاهی از قدرت میزانسن میکاهد. موسیقی نیز در چند صحنه بیش از اندازه بر احساسات فشار میآورد، گویی فیلم به تأثیر تصویر و بازیها اعتماد کامل ندارد.
مردی که حکم را حمل میکند
بهرام افشاری مهمترین غافلگیری «زندهشور» است. سالهای اخیر، تصویر او را زیر سایه کمدیهای تجاری و تیپهای پرهیاهو قرار داده بود. اینجا با بازیگری روبهرو هستیم که فیزیک بزرگ، صدای بم و نگاه سنگینش را مهار کرده و از خویشتنداری، شخصیت ساخته است. مرتضی زند، نماینده دادستان، در ظاهر مردی سخت و مسلط است، اما هر اجرای حکم شکافی تازه درون او باز میکند. افشاری این فرسایش را با حرکتهای کوچک، مکثهای درست و نگاههایی نشان میدهد که آرامآرام از قطعیت خالی میشوند. این بازی میتواند نقطه عطف مهمی در مسیر حرفهای او باشد.
امیر جعفری با حضوری کوتاه، اثری بلند بر فیلم میگذارد. مدتها بود از او چنین بازی متمرکز و بیپیرایهای ندیده بودیم. خونسردی ظاهری شخصیتش، ترس پنهان و لحظههای سادهای مانند خوردن پیتزا یا گوش دادن به موسیقی، او را از یک نام داخل پرونده به انسانی زنده تبدیل میکند. غیبتش پس از اجرای حکم، در ادامه فیلم احساس میشود و همین ماندگاری، ارزش اجرای او را بالا میبرد.
سارا بهرامی هم پس از چند حضور کمرمق، بازی دقیقتری ارائه میدهد. گفتوگوی او با مادرش در راهروی زندان، یکی از بهترین لحظات فیلم است، صحنهای که در آن خشم، اندوه و تردید بدون نمایشگری اضافی در چهرهاش جریان پیدا میکند. حامد بهداد، مارال فرجاد و تورج الوند نیز به جهان پرتنش اثر جان میدهند، هرچند بازی بهداد در چند لحظه کمی پررنگتر از جنس واقعگرای فیلم میشود.
بخشش زیر فشار ملودرام
فیلم در لایه اصلی خود درباره قصاص یا حتی قانون نیست، درباره دشواری بخشیدن است. دانشی به جای بازسازی جنایتها، آدمها را در آخرین ایستگاه قرار میدهد و از تماشاگر میخواهد میان خشم، عدالت، ترحم و حق انتخاب حرکت کند. این تصمیم، به فیلم امکان میدهد قضاوت را پیچیده کند و هر پرونده را به دریچهای برای دیدن یک بحران انسانی تبدیل کند.
مشکل از جایی شکل میگیرد که فیلم برای رساندن پیام، برخی محکومان را بیش از حد تطهیر میکند. گذشته خانواده مقتولان کمتر دیده میشود و کفه همدلی به سوی محکومان سنگینی میکند. برایند آن این است که مفهوم بخشش گاهی از انتخابی اخلاقی به واکنشی هدایتشده تبدیل میشود. سکانس ساز زدن پای چوبه دار نیز با وجود ریشه داشتن در یک واقعه، در اجرای سینمایی حالتی نمایشی پیدا کرده و مرز میان تأثیر عاطفی و احساسگرایی را مخدوش میکند.
شخصیت مقام بالادستی با بازی شبنم مقدمی نیز پیچیدگی کافی ندارد و بیشتر برای ایجاد تقابل طراحی شده است. فیلم در نیمه دوم چند بار به دیالوگهای توضیحی پناه میبرد و تعدد پروندهها تمرکز روایت را کاهش میدهد. با فشردهتر شدن چند خردهداستان، اثر میتوانست کوبندهتر و منسجمتر باشد.
آخرین نگاه
«زندهشور» با وجود لغزشهایش، فیلمی زنده، جسور و سینمایی است. دانشی بلد است بحران را به تصویر تبدیل کند، از بازیگرانش اجرای جدی بگیرد و تماشاگر را تا مرز قضاوت ببرد. پلان پایانی داخل ماشین، نقطه اوج این توانایی است، جایی که چهره مرتضی زند، بدون خطابه، تمام فشار آن شب را حمل میکند.
فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و ارزشش نیز در همین ناآرامی است. تماشاگر پس از پایان، همچنان میان حق، خشم، ترحم و امکان جبران سرگردان میماند. «زندهشور» در بخشهایی اسیر احساس و توضیح میشود، اما در بهترین لحظاتش نشان میدهد سینمای اجتماعی هنوز میتواند نبض داشته باشد، خطر کند و پرسشی را تا خانه مخاطب همراهی کند.
