ما درگیرِ «توهمِ جغرافیا» شدهایم. فکر میکنیم دیوارِ محلههای بالاشهر یا اسم و رسمِ یک منطقه، جلوی سقوطِ استانداردهای زندگی را میگیرد. اما وقتی خطکش رفاه در جایی که قرار است نوکِ هرم باشد تا این حد پایین آمده، آدم حتی جرات نمیکند به وضعیت بچههای پایینشهر فکر کند.
حامد هدایی: من همیشه گفتهام، برای فهمیدن عمقِ فاجعه در یک جامعه یا بازار، نیازی به خواندن گزارشهای چندصد صفحهایِ اقتصادی نیست؛ فقط کافی است چشمهایت را باز کنی و کفِ میدان را ببینی. دیشب، روی پشتبام خانهام، این واقعیتِ عریان مثل یک سیلی محکم به صورتم خورد.
بساط باربیکیو را راه انداخته بودم. سیخهای کباب آماده بود تا یک شبِ آرام را بسازد. اینجا منطقهی خوبی است؛ روی کاغذ و در ذهنیتِ عامه، اینجا شمیران است؛ دژ نفوذناپذیرِ رفاه، جایی که قاعدتاً همه باید دستشان به دهانشان برسد و بوی گوشتِ کبابشده، پیشفرضِ شبهای تعطیلش باشد. اما چشمم که به پشتبام همسایه افتاد، تمام این توهمات فروریخت.
صحنهای در جریان بود که به طرز دردناکی تلخ بود. روی منقلِ همسایه، خبری از جوجه و گوشت نبود؛ فقط چند سیخ «گوجه» روی حرارت بود. کنارش هم یک پنجسیر عرق ارزانقیمت (از همانهایی که در ادبیاتِ کفِ خیابان به عرق ناف بچه معروف است). تمامِ سقفِ تفریح، دلخوشی و خلوتِ یک بچه شمرون، تقلیل پیدا کرده بود به چند سیخ گوجهکبابی و یک بطریِ بیکیفیت تا فقط شبش را بگذراند و ذهنش را خاموش کند.
حالم از این لایهی پنهان و بیرحمِ زندگی به هم خورد. ما درگیرِ «توهمِ جغرافیا» شدهایم. فکر میکنیم دیوارِ محلههای بالاشهر یا اسم و رسمِ یک منطقه، جلوی سقوطِ استانداردهای زندگی را میگیرد. اما وقتی خطکش رفاه در جایی که قرار است نوکِ هرم باشد تا این حد پایین آمده، آدم حتی جرات نمیکند به وضعیت بچههای پایینشهر فکر کند. وقتی اینجا، گوجهکبابی میشود نهایتِ تفریح و بزمِ شبانه، در پایینشهر دیگر واژهی «تفریح» مرده است؛ آنجا فقط جنگلِ بقا و تلاش برای زنده ماندن است. اقتصاد، مثل موریانه، بیسروصدا تا مغزِ استخوانِ بهترین محلهها هم نفوذ کرده است.
اینکه بعد از دیدن این صحنه چه کار کردم، به خودم ربط دارد. در منطقِ آدمهای استخواندار، کاری که برای یک همسایه یا همنوع انجام میشود، ابزارِ شوآف نیست؛ در همان تاریکیِ پشتبام میماند و دفن میشود.
اما این یادداشت را نوشتم تا یک هشدارِ تلخ بدهم: اوضاع خراب است. خیلی خرابتر از چیزی که پشتِ نمایِ سنگی و نورپردازیِ ساختمانهای این شهر پنهان شده. ما داریم روی بمبِ ساعتیِ سقوطِ طبقاتی قدم میزنیم، در حالی که هنوز به اشتباه فکر میکنیم در نقطهی امنی ایستادهایم. نمایشنامهی رفاه تمام شده است؛ حالا فقط ماییم و واقعیتِ زمختِ زندگی.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا