#داغ های خبری
سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵

بازیگری با دو ایدیولوژی

دهه‌ها گذشت. سینما آمد، تلویزیون آمد، انقلاب آمد و پروین سلیمانی در همه این تحولات ماند. با صدها فیلم، رقمی که حتی شنیدنش سرسام‌آور است.

الهه کاکایی: دوازدهم خرداد، همان دوشنبه‌ای که خانه سینمای ایران یک صندلی خالی پیدا کرد. زنی رفت که سال‌ها پیش از آنکه کسی بفهمد چه می‌کند، در یک اتاق تاریک با نور چراغ زنبوری، دیالوگ تمرین می‌کرد. پروین سلیمانی  یا همان بتول سلیمانی‌خو، کسی بود که ورودش به هنر، بهای سنگینی داشت: طرد شدن از خانه پدری..

آن زمان که هنر گناه بود

خرداد ۱۳۰۱ در تهران به دنیا آمد. خانواده‌ای مذهبی و محتاط، در روزگاری که واژه «هنرپیشه» مترادف بود با «مطرب»  و مطرب یعنی آدمی که باید از او فاصله گرفت. اما این دختر جوان، به جای فاصله، نزدیک‌تر شد. دیپلم ادبی گرفت، وارد رادیو شد و از سال ۱۳۲۳ با تئاتر شهرزاد قصه‌گو پا در دنیایی گذاشت که خانواده‌اش آن را نمی‌پذیرفتند.


آنچه از آن روزهای تمرین به یادگار مانده، تصویری است که قلب را می‌فشارد: گروهی از هنرمندان که زمستان و تابستان پیاده به محل تمرین می‌رفتند، در اتاق‌هایی که روشنایی‌شان از یک چراغ نفتی می‌آمد. هیچ اتوبوسی، هیچ مساعدتی، هیچ تشویقی. فقط عشق به کار. پروین سلیمانی یکی از همان آدم‌هایی بود که این راه را رفت تا دیگران راحت‌تر بیایند.

زنی که پشت چنگال پنهان شد

دهه‌ها گذشت. سینما آمد، تلویزیون آمد، انقلاب آمد و پروین سلیمانی در همه این تحولات ماند. با صدها فیلم، رقمی که حتی شنیدنش سرسام‌آور است. از کنار مسعود کیمیایی در «گوزن‌ها» و «خاک» تا کنار تهمینه میلانی در «دیگه چه خبر»؛ فیلمی که برایش دیپلم افتخار بهترین بازیگر زن جشنواره فجر را به خانه برد. اما آنچه او را در ذهن مردم عادی ماندگار کرد، پیچیده‌ترین نقش‌هایش نبود. یک زن فضول بود با یک چنگال، در سریال «تعطیلات تابستانی»، شخصیتی بازی کرد که با چنگالش در خانه همسایه‌ها را باز می‌کرد  و این تصویر ساده، چنان در خاطره جمعی ایرانیان نشست که سال‌ها «خانم چنگالی» لقب گرفت. گاهی ساده‌ترین نقش‌ها، عمیق‌ترین اثرها را می‌گذارند.

میراثی که ادامه دارد

در اواخر عمر، از بی‌خانمانی و بی‌توجهی مسئولان به هنرمندان گلایه داشت. اما همین آدمِ گله‌مند، در هر جشن خیریه‌ای حاضر بود.  آخرین بار که در خانه سینما دیده شد، در مراسم درگذشت مهری مهرنیا، به اطرافیانش گفت که او هم به‌زودی می‌رود. انگار می‌دانست. تومور مغزی داشت و پیری هم همراهش بود. دوازده خرداد ۱۳۸۸، در هشتاد و هفت سالگی، رفت.

ماه‌چهره خلیلی، نوه دختری‌اش، روی همان پرده‌ای درخشید که مادربزرگش با درد و عشق بنا کرده بود، او هم در ۱۳۹۹ و در اوج جوانی، بر اثر سرطان رفت. حسین فرهادپور، پسرش، رهبر ارکستر سمفونیک ایران شد و او هم سال‌ها پیش از مادر دار فانی را وداع گفت. انگار این خانواده با رفتن آشناتر بود تا ماندن. پروین سلیمانی چنگالش را زمین گذاشت. اما در خانه سینمای ایران، آن در همچنان به روی کسانی باز است که او اول از همه کوبید.

دیدگاهتان را بنویسید