کارخانهای در کرمانشاه پس از جنگ گرفتار تخریب، بدهی، بروکراسی و بیتفاوتی شده و عملا کارگران آن نیز بیکار شدهاند.
حمیدرضا خالدی: ۱۰ سال تمام هر روز با صدای دستگاهها و بوی تولید گذشت تا یک واحد تولیدی در حاشیه کرمانشاه که تا سال ۹۴ در آستانه ورشکستگی قرار داشت، از هیچ به قله برسد و امروز نانآور ۴۵۰ خانواده باشد. اما حالا این رونق ۱۰ساله با حقیقتی شوم روبهرو شده است. حملات آمریکا و رژیم اسرائیل در جنگ اخیر به پادگانهای اطراف شهر نه فقط هدفهای نظامی را نشانه گرفت که مانند بسیاری دیگر از نقاط کشور لرزهاش مستقیم به جان تولید و امنیت شغلی کارگرانی افتاد که هیچ گناهی جز کار کردن نداشتند.

این روزها در محوطه و راهروهای این کارخانه به جای حرف از توسعه و صادرات زمزمههای تلخ تعدیل به گوش میرسد. تولیدکنندهای که چهار ماه تمام و بعد از سه بار حمله با چنگ و دندان در برابر بحران مقاومت کرده و نگذاشته چراغی خاموش شود حالا به گفته خودش، به بن بست رسیده است. او با یک دو راهی مرگبار و تلخ روبهروست. یا باید نیمی از فعالیت و تولید را برای همیشه تعطیل کند یا اینکه تا ماه آینده برگه تسویه حساب را دست حدود ۲۰۰ نفر از کارگرها و نیروها بدهد. این یعنی ریزش ۵۰ درصدی نیرو!
ارقامی که دیگر فقط یک عدد ساده در گزارشهای اقتصادی نیستند بلکه روایتهایی هستند از فرو ریختن احتمالی سقف آرزوهای ۲۰۰ خانواده کرمانشاهی. گرچه تولیدکننده قصه ما هنوز سعی میکند قد خم نکند و نشکند اما ریاضیات تلخ جنگ بیرحمتر از آن است که با صبوری کنار بیاید! این گزارش روایتی است واقعی از یکی از دهها قصه تلخی که این روزها و بعد از خسارت به واحدهای صنعتی و تولیدی میشنویم. تولید کنندگان و کارگرانی که مجموعههای آنها تا مرز ورشکستگی پیش رفته و به گفته خودشان هیچ کس صدایشان را نمیشنود تا حمایتشان کند!
اگر از جاده کرمانشاه وارد جاده بیستون شوید و در کیلومتر یازده آن وارد فرعی شوید به دیوارها و سردر کارخانهای میرسید که شاید از بیرون؛ عادی و آرام به نظر برسد اما از نگهبانی و ورودی آن که عبور کنید، با صحنههایی مواجه میشوید که «جنگ زدگی» را برای شما معنا میکند. با اینکه تلاش شده آثار تخریبهای ناشی از جنگ و حمله به تولیدی پاک شود و رنگ و لعاب جدیدی به محوطه بدهند، اما آثار آن هنوز در گوشه و کنار اینجا به چشم میخورد. تپههایی از قطعات فلزی، درختان شکسته و ترکشهایی که در پوست دیوارهای کارخانه نشستهاند، گواه صامت یک تراژدی هستند. پنجرههای شکسته و چارچوبهای از جا درآمدهای که هنوز ترمیم نشدهاند، نشان میدهند اینجا زمانی میدان نبرد بوده است. واحدی که چندین بار تاکنون به عنوان نمونه و…در صنعت کاشی و سرامیک ایران معرفی شده و حالا در لبه پرتگاه ایستاده و معلوم نیست بتواند دوباره به افتخاراتش بازگردد.

جلال فتوحی مدیر عامل تولیدی سرامیک و کاشی بیستون وقتی۱۱ سال پیش برای اولین بار پا به کرمانشاه گذاشت و با مدیرعامل این کارخانه – که آن زمان حدود ۳۰ سال از عمرتولیداتش میگذشت- آشنا شد و آن را در آستانه تعطیلی کامل دید؛ تصمیم گرفت با فروش بخشی از داراییهای خود و خانوادهاش کارخانه را بخرد و احیا کند. او با کار شبانه روزی و تلاش مداوم، نه تنها تولید را روی غلتک انداخت بلکه آن را به یکی از واحدهای نمونه کشور تبدیل کرد. او در این سالها سعی کرد از نیروهایش مانند یک خانواده حمایت کند، برای بسیاری از آنها خانه خرید یا اجاره کرد و حتی در داخل کارخانه سوئیتهایی ساخت تا خانوادههای کارگری در کنار هم زندگی کنند. به گفته همکارانش او حتی سه مدرسه، یکی در روستاهایی محروم در همان حوالی و دو مدرسه در کرج هم ساخته است.همان مدارسی که وقتی از وی در موردشان میپرسیم؛ با جوابی سرسری میگوید: اسم روستا را یادم نمیآید! فقط میدانم اسم مدرسه را «زمانی» گذاشتهام که نام مدیرعامل و مالک سابق اینجا بود.
اما این مسیر از نهم اسفند ماه تغییر کرد. سه بار حمله هوایی مجزا به لانچرهای مستقر در مراکز نظامی نزدیک کارخانه، ضربات مهلکی به این واحد وارد کرد. و بالاخره سومین و شدیدترین حمله که در روز بیست و سوم اسفند بین ساعت یک تا دو صبح انجام شد تیر خلاصی بود برای بیماری که دیگر نا و توانی برایش باقی نمانده بود. در آن شب، با دوبار حمله هواپیماها، سه خط از چهار خط تولید عملا از رده خارج شدند و انبار قطعات حیاتی نابود شد. فتوحی که آن شب در تبریز و پیش خانوادهاش بود از لحظه ورودش به کارخانه در صبح روز بعد به «هفت صبح» میگوید: اصلا آن صحنهها را نمیتوان توصیف کرد. درست مثل یک تابلوی آخرالزمانی بود. خاک و ویرانی همه جا را پر کرده بود و لاشه مرغها و خروسهایی که در محوطه نگهداری میکردیم، هر گوشهای را که نگاه میکردید، پراکنده شده بود.
در این میان اما، ضرباتی که به برخی از بخشها وارد شده است به حدی است که کمر این واحد تولیدی بزرگ را خم کرده است. درست مانند تخریب یکی از کورههای بزرگ مجموعه. یک کانتینر روی سقف سوله خط تولید پرت شده بود و با سقوطش، یکی از کورهها عملا از بین رفته بود و به دنبال آن یکی از خطوط تولید کاملا متوقف شده بود. بعد از اعلام وضعیت به مسئولین استانی و کشوری به امید حمایتهای وعده داده شده، ادارات مختلف آمدند و گزارش نوشتند اما وقتی نوبت به پرداخت خسارت رسید، بانک(….) از پرداخت رقم تعیین شده طفره رفت. در این شرایط فتوحی دوباره آستین همت بالا زد و با قرض گرفتن و فروش بخش دیگری از اموال شخصیاش، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ میلیارد تومان هزینه کرد تا دو خط از سه خط آسیب دیده را راه بیندازد.

او میگوید در مجموع حدود یک و نیم هزار میلیارد تومان خسارت به این واحد تولیدی وارد شده و با تمام تلاشها، تنها دو خط راه افتاد اما خط سوم به دلیل هزینههای سرسامآور و نیاز به دستگاههای وارداتی، همچنان متوقف است. این موضوع باعث شده تا تنوع محصولات و حجم و آمار تولید به شدت پایین بیاید.
در مورد کارگران، فتوحی میگوید:« بسیاری پیشنهاد دادند که بخشی از کارکنان را تعدیل کنم چون کاری برایشان نبود؛ اما من مخالف بودم چون معتقدم آنها جزئی از خانوادهام هستند و در شهری مثل کرمانشاه که اشتغال یک چالش جدی است، معلوم نیست بعد از تعدیل چه بر سرشان بیاید و چطور میتوانند از پس کرایه خانه و خرج و مخارج خانواده برآیند؟!» برای همین مدیران سعی کردند آنها را در بخشهای دیگر به کار بگیرند تا سرشان گرم باشد و حقوق و مزایایشان را بگیرند. اما واقعیت این است که بعد از چهار ماه، دیگر توان مالی برای نگه داشتن همه وجود ندارد. موضوعی که فتوحی آن را اینگونه توصیف میکند:« اگر وضعیت به همین منوال بماند، احتمالا مجبور خواهیم شد بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر را تعدیل کنیم البته حتی به خودشان هم اعلام کردهایم و گفتهایم بروند کار جدیدی پیدا کنند».
او در حالی که بغض گلویش را فرومیخورد و نگاهش به دستگاههای از کار افتاده است، دستش را روی بدنه خاک گرفته کوره خسارت دیده میکشد و میگوید اگر این کوره و سایر دستگاهها و خطوط راه نیفتند، نبض تولید متوقف میشود. او به سقف کارگاه که هنوز سوراخ است نیز نیم نگاهی میکند و ادامه میدهد: تمام تلاشم را کردم که نشکنم اما نمیدانم تا کی میتوانم دوام بیاورم و این کارخانه را باز نگه دارم؟!

قصه کارخانه کاشی و سرامیک کرمانشاهی ما، داستانی است که به اندازه تمام چهل نفری که در شب ۲۳ اسفند در محیط کارخانه مشغول به کار بودند، روایتهای متفاوتی دارد. روایتهایی از آدمهای مختلف که هر کدام از یک زاویه به حادثه نگاه کردهاند، اما همگی در نهایت به یک نقطه ختم میشوند: به ساعتهای تکان دهنده بین یک تا دو بامداد.در آن بازه زمانی، در حالی که سرمای تند اواخر اسفند تا مغز استخوانها نفوذ میکرد و فضای منطقه به دلیل وضعیت جنگی و تنشهای مرزی، سنگین و اضطراب انگیز بود، تعدادی از مدیران و بچههای شیفت کارخانه به بهانه گرم شدن و گپی کوتاه، در اتاق کوچک نگهبانی گرد هم آمده بودند. استکانهای چای داغ و بخار گرفته، تنها چیزی بود که سرمای شب را کم میکرد. دور هم نشستن در آن اتاق کوچک، بهانهای شده بود تا نگرانیهایشان از وضعیت منطقه و حملات ناجوانمردانه دشمن را با هم قسمت کنند. اما هیچ یک از آنها نمیدانستند که این آرامش کوتاه، پیش از توفانی است که قرار است همه چیز را زیر و رو کند.
پژمان رضایی، سرپرست کنترل کیفیت یکی از همین افراد است که سالهاست در این واحد تولیدی مشغول است، با صدایی که هنوز لرزش آن شب را در خود دارد، از لحظات پرالتهاب شروع حادثه به «هفتصبح» میگوید: به همراه چند نفر از سرپرستان و مدیران و نیروهای شیفت دقیقا دور میدان کارخانه جمع شده بودیم و صحبت میکردیم. ۱۰دقیقه قبل از اولین انفجار همگی صدای پهپادهایی را در آسمان به خوبی شنیدیم. وقتی صداها نزدیک و نزدیکتر شد، هم از ترس سرما و هم دلهرهای که داشتیم، پناه بردیم به داخل کیوسک نگهبانی. حوالی ساعت یک و نیم بامداد بود که ناگهان دو صدای انفجار شدید بلند شد وهمه چیز به شدت لرزید و تمام شیشهها روی سرمان خراب شد. همگی شیرجه زدیم روی زمین. در آن لحظه وحشتناک، یک باکس ام دی اف با شدت روی کمر یکی از همکاران افتاد و یکی دیگر از همکاران هم در اثر موج انفجار و قطعه شیشهای که به پشتش خورده بود زخمی شد و هر دو آسیب دیدند.
اما قسمت اصلی ماجرا هنوز باقی مانده بود. وقتی از اتاقک نگهبانی بیرون آمدند، با صحنهای تکان دهنده رو به رو شدند. زمین تمام و کمال پوشیده از تکه شیشههای خرد شده بود و شاخ و برگ درختانی که با موج انفجار شکسته شده و روی زمین ریخته بود، هر طرف پراکنده بودند. سوئیتهای مسکونی که در آن بخشی از کارکنان به همراه خانواده زندگی میکردند و در آن شب خالی بودند به همراه ساختمان نوساز اداری که ۱۰ روز پیشتر از آن افتتاح شده بود، به شدت آسیب دیده بودند. به خاطر گرد و غبار موجود در هوا، تا چندین دقیقه چشم چشم را نمیدید. در عین حال سکوت مرگباری کل محیط کارخانه را فرا گرفته بود. درست مثل خانه ارواح. کارگرانی که در سولههای تولید کار میکردند، چنان شوکه شده بودند که تا ساعتها در جای خود خشکشان زده بود و تا چند ساعت از سوله بیرون نمیآمدند. منگ بودند و تکان نمیخوردند. یکی دیگر از کارکنانی که در آن شب در نگهبانی حضور داشته در این زمینه میگوید: ما شخصا رفتیم و صدایشان زدیم تا بیرون بیایند. آنچنان شوک زده بودند و ترسیده بودند که انگار زمان برایشان متوقف شده بود.
در آن ساعتهای پر از دلهره و ساعتهای بعدی آن، تنها دغدغه این نبود که چه اتفاقی افتاده، بلکه مهمترین دل نگرانی پرسنل، ترس از آینده بود. در شهری مثل کرمانشاه که فرصتهای شغلی محدود است، این پانصد و پنجاه نفر با هر لرزه، نگران کرایه خانه، زن و بچه و قسطهایشان میشدند. پژمان میگوید بچهها استرس داشتند که نکند بیکار شوند یا حتی به این فکر میکردند که نکند بیمه بیکاری به آنها تعلق نگیرد. در این میان، وقتی فتوحی خبر خسارتهای سنگین و تخریب کارخانه را دریافت کرد، به گفته پژمان، اولین جملهاش این بود: «کارخانه را ولش کنید، فقط بگید ببینم؛ بچهها که آسیب ندیدند؟» این جمله در میان آن آوارها و لولههای شکسته و اتصالی برق، برای کارکنان معنای دیگری داشت. در حالی که نیمی از تولید متوقف شده بود و صدها میلیاردها تومان خسارت به جا مانده بود، مجموعه کسی را تعدیل نکرد.
حالا بچههای بخشهای متوقف شده، برای اینکه بیکار نمانند، خودشان را با خدمات جوشکاری و کارهای دیگر سرگرم میکنند تا چرخ زندگیشان نایستد. این روایت، داستان ایستادگی آدمهایی است که در آن شب حتی وقتی جاده نزدیک کارخانه به خاطر حجم آوارهای پرتاب شده و درختان شکسته مسدود بود و آمبولانسها و نیروهای امدادی نمیتوانستند جلو بیایند، دست هم را رها نکردند. مردانی مثل رحمانی که در کنار تمام این سختیها و ضربهای که به کمرش خورد، غم دوری از خانواده را هم میکشید؛ او پدری است که به گفته خودش در طول دو سال گذشته شاید حتی یک ماه هم فرزندش را ندیده باشد، اما با تمام این دردها، باز هم ایستاده است تا این واحد تولیدی دوباره روی پا بماند.
در بین آوارها و نخالههای ساختمان اداری، جوانی با تمام توانش مشغول کار و زیر شلاق گرما به شدت عرق کرده است. او و همکارانش در حال تخلیه ضایعات و بیرون آوردن آوارهایی هستند که از ساختمان طوسی رنگ نوساز اداری مجموعه به جا مانده است. هدفشان روشن است؛ میخواهند در اولین فرصت، فضای این بخش را پاکسازی کنند تا راه برای احیا و بازسازی ساختمان باز شود. آرمین طاهری، یکی از جوانان و کارگرانی است که تنها هشت ماه از ورودش به کارخانه میگذرد. آرمین پیش از آغاز جنگ در اسفندماه، کارگر بخش بستهبندی بود. اما بعد از آن حمله سنگین و خسارتهای شدیدی که به بخش او رسید، با خطر بیکاری رو به رو شد. اما آرمین و سایر همکارانی که به دلیل توقف خط تولید، کارشان را از دست داده بودند، تسلیم نشدند. آنها با صلاحدید مدیران مجموعه تصمیم گرفتند هر جا که نیاز باشد کار کنند و هر مسئولیتی که به آنها محول شود را بپذیرند. هدفشان این بود که به هر قیمتی کارخانهشان را سرپا نگه دارند تا تولید نخوابد و در عین حال از تعدیل همکارانشان جلوگیری کنند.
وی که متاهل است و هنوز طعم پدر شدن را نچشیده در حالی که مشغول جابهجایی تکههای سیمان و آهن است، میگوید: ما از صبح تا شب هر جا نیاز بود بودیم. از کارهای سخت ساختمانی و جوشکاری گرفته تا جمعآوری ضایعات و تمیزکاری محوطه و خارج کردن آوارها. هر کاری که لازم بود کردیم تا کارخانه سرپا بماند و ما بیکار نشویم. چون میدانیم در وضعیت اشتغال استان کرمانشاه، اگر از اینجا برویم بیرون، شاید دیگر نتوانیم به راحتی شغلی پیدا کنیم. دغدغه ما این بود که هیچ کس در این شرایط، طعم بیکاری و آوارگی را نچشد.
او با قدردانی میگوید که در حالت عادی، وقتی تولید متوقف میشود، طبیعی است که نیروها تعدیل شوند، اما مدیریت اینجا این کار را نکرد و همین برای ما یک امید بزرگ است.اما در کنار تمام این امیدها و تلاشهای شبانهروزی، حقیقتی تلخ همچنان پابرجاست. گرچه کارکنان با تمام وجود برای بازسازی میجنگند، اما اگر حمایتهای دولت و بانکها برای جبران این خسارتهای سنگین نباشد، معلوم نیست سرنوشت این تلاشها چه خواهد شد. هیچکس نمیخواهد روزی در اخبار بشنود که این واحد تولیدی هم، مثل خیلیهای دیگر، خاموش شده و تعطیل شده است. حالا در میان این آوارها، چیزی فراتر از کاشی و سرامیک ساخته میشود؛ اینجا امید را دوباره بند میزنند. اینجا کارخانه زنده است، چون هنوز قلب ۴۵۰ نفر برای سرپا ماندنش میتپد، اما این قلب برای تپیدن، به حمایتهای واقعی نیاز دارد.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا