پیشنویس ۱۴ مادهای نشان میدهد که ایران و آمریکا به یک نقشه راه جامع برای پایان بحران دست یافتهاند. حذف موضوعات موشکی و حمایت از گروههای مقاومت از دستور کار، یک پیروزی بزرگ برای تهران محسوب میشود. آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار و تعلیق تحریمهای نفتی نیز گامهای مثبتی در جهت کاهش فشار اقتصادی است.

به گزارش سرمایه فردا، جمعه این هفته، تهران و واشنگتن توافقنامه صلح را امضا میکنند. شاید باور این خبر سخت باشد، اما نشانهها از هر سو به این نقطه ختم میشوند. یدالله کریمیپور، تحلیلگر ژئوپلیتیک، در یادداشتی مفصل با استناد به نظریههای کلاسیک جغرافیای سیاسی (کاپلان و فریدمن) و واقعیتهای میدانی جنگ اخیر، نشان میدهد که چرا آمریکا «گیر کرده» و چرا ایران «تسخیرناپذیر» است. حالا پس از ماهها جنگ فرسایشی، فشار حداکثری، و میانجیگری پشت پرده چین، دو طرف به این نتیجه رسیدهاند که ادامه وضعیت «نه جنگ، نه صلح» به ضرر هر دو است. کریمیپور با صراحت مینویسد: «چنانچه قرار است تفاهم، زمینه ثبات امنیتی و کاهش سایه جنگ را فراهم آورد؛ چرا که نه؟» او از کارشکنیهای داخلی و خارجی (نتانیاهو و بقایای حزبالله) میگوید و هشدار میدهد که اگر تصمیمسازان تحت تأثیر اقلیت ناچیز کارشکن قرار گیرند، به زودی عواقب ناگوار این غفلت را لمس خواهند کرد. جمعه، روز پایان یک معمای ۱۹ ساله است.
رابرت دی. کاپلان، یکی از سه چهره برتر ژئوپلیتیک جهان، در اسفند ۱۳۸۸ مقالهای در نشریه آتلانتیک منتشر کرد با عنوان «جغرافیای قدرت ایران». نسخه کاملتر آن در شهریور ۱۳۹۱ در کتاب «انتقام جغرافیا» منتشر شد. کریمیپور، ۱۹ سال بعد، تفسیری بر این مقاله نوشته است.
کاپلان در آن مقاله نتیجه شگفتگیری گرفت که امروز کاملاً محقق شده است: «ایران تنها مفصل جغرافیایی است که خلیج فارس را به دریای خزر و شبه جزیره عربستان را به سپر اوراسیا پیوند میدهد. هیچ استراتژی بزرگی در اوراسیا، بدون در نظر گرفتن موقعیت ایران قابل پیاده شدن نیست.» او ایران را «شاهکلید زمین» (The Pivot State) نامید.
دلایل کاپلان برای این ادعا سه اصل بود. اول، ایران پل ارتباطی میان دو هارتلند (قلب زمین) است: از یک سو، هارتلند انرژی جهان (خلیج فارس و تنگه هرمز) و از سوی دیگر، هارتلند جغرافیایی اوراسیا (دریای خزر و آسیای مرکزی). دوم، ایران «قلعه طبیعی خاورمیانه» است. محصوریت میان زاگرس، البرز و کویرهای مرکزی، به ایران مصونیت تاریخی در برابر تهاجمات پایدار خارجی داده است. سوم، ایران مرکز ثبات یا بیثباتی منطقه است. هرگونه تحرک داخلی در ایران، کل سیستم امنیتی از مدیترانه تا شبهقاره هند را تحت تأثیر قرار میدهد.
نتیجهگیری کاپلان: «سیستمهای سیاسی تغییر میکنند، ولی جغرافیا ثابت میماند.» غرب چارهای جز تعامل یا برخورد مداوم با این جغرافیا ندارد.
جورج فریدمن، استراتژیست آمریکایی و بنیانگذار اندیشکدههای استراتفور و ژئوپلیتیکال فیوچرز، در مشهورترین مقاله خود درباره ایران با عنوان «گروگان افسانهای» (۲۸ آذر ۱۳۸۷) پرده از رازهای ژئوپلیتیک ایران برداشت.
فریدمن ایران را یک «دژ طبیعی» مینامد. از شمال به دریای خزر و کوههای البرز، از باختر به کوههای زاگرس، از خاور به کوهها و بیابانهای افغانستان و پاکستان، و از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان. نتیجه: حمله نظامی زمینی و اشغال ایران توسط هر قدرت خارجی (حتی آمریکا) عملاً غیرممکن است.
اما یک تضاد جغرافیایی هم وجود دارد. کوهها اگرچه مانع ورود دشمنان میشوند، ولی خروج ایران و گسترش قدرت نظامی سنتی آن به خارج از مرزها را نیز دشوار میکنند. بنابراین ایران برای اعمال نفوذ در محیط پیرامونی خود (به ویژه جهان عرب) به ابزارهای «نامتقارن» متکی است: کنترل تنگه هرمز. ایران شاید نیروی دریایی اقیانوسپیما نداشته باشد، ولی جغرافیا به آن اجازه داده است بر این گلوگاه حیاتی جهان مسلط باشد. توانایی ایران در تهدید یا بستن این تنگه (حتی موقتاً)، بزرگترین ابزار بازدارندگی در برابر تحریمها و تهدیدهای نظامی غرب است.
فریدمن همچنین به سیاست همیشگی ایران در قبال عراق اشاره میکند: بزرگترین کابوس ژئوپلیتیک ایران، شکلگیری یک قدرت نظامی متحد و دشمن در عراق است. بنابراین استراتژی دائمی هر حکومتی در تهران (پادشاهی یا جمهوری) این است که عراق ضعیف، تقسیمشده یا دوست ایران باقی بماند.
نتیجهگیری فریدمن: ایران به دلیل جغرافیای کوهستانی، یک قدرت «تسخیرناپذیر» است. او به سیاستگذاران آمریکایی توصیه کرد که به جای تلاش برای حمله نظامی، واقعیت نفوذ ژئوپلیتیک ایران را بپذیرند و در پی یک موازنه قدرت پایدار با تهران باشند.
در بحران جاری، چین در نقش یک فرصتطلب محافظهکار ظاهر شده است. از یک سو با ابزارهای دیپلماتیک و ارسال قطعات با کاربری دوگانه، مانع از فروپاشی کامل توازن قوا به نفع آمریکا میشود. از سوی دیگر، با عدم تعهد نظامی مستقیم به ایران و حفظ کانالهای اقتصادی با اعراب، خود را به عنوان شریک آینده و معمار نظم جدید خاورمیانه معرفی میکند.
تحلیلگران اندیشکده چتم هاوس معتقدند چین در نهایت برنده استراتژیک این جنگ خواهد بود، چه توافقی حاصل شود و چه نشود. دلیل اول: درگیری پرحجم آمریکا در این جنگ، ذخایر موشکی و مهمات پنتاگون را کاهش داده و تمرکز واشنگتن را از شرق آسیا و بحران تایوان منحرف کرده است. این دقیقاً همان چیزی است که پکن از آن استقبال میکند. دلیل دوم: با مشخص شدن آسیبپذیری سیستمهای دفاعی گرانقیمت غربی در برابر پهپادها و موشکهای ارزانقیمت، کشورهای عربی خلیج فارس به سمت خرید تسلیحات ارزانتر چینی و ترکیبی متمایل شدهاند.
از دیدگاه پکن و مسکو، ایران میتواند به «باتلاق آمریکا» تبدیل شود. ایران برای پکن و مسکو همان نقشی را ایفا میکند که اوکراین و تایوان برای واشنگتن دارند: ابزاری برای خلق یک باتلاق استراتژیک به منظور هدر دادن و فرسایش توان نظامی، مالی و دیپلماتیک رقیب.
برای سالها، دکترین کلان آمریکا بر پایه «چرخش به شرق» (مهار چین) و حفظ ثبات در خاور اروپا استوار بوده است. اما تقابل فرسایشی با ایران و شبکه نفوذ منطقهای آن، تمرکز، منابع و بودجههای دفاعی واشنگتن را به سمتی غیر از اولویتهای اصلی سوق داده است. این پویایی، عملاً یک «سپر استراتژیک کمهزینه ولی پربازده» برای چین و روسیه فراهم کرده است.
سیاستهای انقباضی و «فشار حداکثری» واشنگتن نه تنها به تسلیم تهران منجر نشده، بلکه موقعیت آچمزی برای ایالات متحده ایجاد کرده است. خروج کامل آمریکا از منطقه، خلا قدرتی ایجاد میکند که فوراً توسط رقبای شرقی پر میشود. و تداوم حضور نظامی نیز هزینههای سنگین مادی و معنوی به همراه دارد. در این میان، پکن با خرید نفت و مسکو با توسعه همکاریهای نظامی-امنیتی بیسابقه با تهران، شریانهای حیاتی ایران را حفظ کردهاند.
برای چین و روسیه، وضعیت «نه جنگ و نه صلح» و حفظ یک تنش کنترلشده میان ایران و غرب، آرمانیترین سناریو است. وضعیتی که بدون تحمیل هزینه مستقیم به آنها، توان ابرقدرت غرب و متحدانش را در یک فرآیند فرسایشی مستهلک میسازد.
کریمیپور در بخشی از یادداشت خود با عنوان «چرا که نه؟!» ۱۲ دلیل برای پذیرش توافق صلح برمیشمارد:
۱. اگر قرار است تفاهم، زمینه ثبات امنیتی و کاهش سایه جنگ را فراهم آورد؛ چرا که نه؟
۲. اگر قرار است تفاهم، بستر تمرکز کشور از مدیریت بحران امنیتی به سمت رشد و توسعه را مهیا سازد؛ چرا که نه؟
۳. اگر قرار است تفاهم، شوکهای روانی بازار را مهار کند و راه را برای دسترسی به منابع ارزی بلوکه شده باز کند؛ چرا که نه؟
۴. اگر قرار است تفاهم، بستر حذف یکجانبهگرایی در سیاست خارجی را پهن کند؛ چرا که نه؟
۵. اگر قرار است تفاهم، باعث کاهش وابستگی بیش از حد به بلوکهای قدرت خاص (مانند شرق) شود؛ چرا که نه؟
۶. اگر تفاهم بتواند فضای داخلی را برای رویکردهای عقلایی و تکنوکراتیک باز کند؛ چرا که نه؟
۷. اگر تفاهم، در فضای ثبات، مطالبات عمومی را به سمت بهبود کیفیت حکمرانی، شفافیت و توسعه اقتصادی کشانده و جریانهای تندرو را بازنشسته کند؛ چرا که نه؟
۸. اگر قرار است تفاهم، با عادیسازی روابط اقتصادی و پیوستن به پیمانهای مالی بینالمللی، بساط تاریکخانههای کاسبان تحریم، رانتخواریهای کلان و قاچاق سازمانیافته را برچیند؛ چرا که نه؟
۹. اگر قرار است تفاهم، کشور را از وضعیت اضطراری خارج کند تا دیگر نتوان پشت بهانههای امنیتی و تحریمی، سوءمدیریتها و اختلاسها را پنهان کرد؛ چرا که نه؟
۱۰. اگر قرار است تفاهم، راه ورود سرمایه، تکنولوژی و شایستهسالاری را باز کند و به جای اقتصاد دستوری و رانتی، فضایی برای رقابت سالم و شفافیت ساختاری فراهم سازد؛ چرا که نه؟
۱۱. اگر قرار است تفاهم، با ایجاد ثبات اقتصادی، جلوی ثروتمند شدن یکشبه دلالان ارز و املاک را بگیرد و طبقه متوسط رو به زوال را احیا کند؛ چرا که نه؟
۱۲. اگر قرار است تفاهم، با برقراری حاکمیت قانون و شفافیت سیستماتیک، ریشههای فساد اداری را ببخشد و امید و اعتماد آسیبدیده مردم به آینده را ترمیم کند؛ چرا که نه؟
کریمیپور در پایان یادداشت خود به کارشکنیهای داخلی و خارجی علیه توافق اشاره میکند. او مینویسد: «از آفتاب روشنتر است که معدود مخالفان و کارشکنان داخلی، با تمام توان تلاش میکنند تصمیمسازان را از تایید و اجرای تفاهم منصرف سازند. طی چهار روز گذشته، نتانیاهو و اعضای کابینهاش از هر ابزاری بهره گرفتهاند تا در آخرین لحظات، موجبات فروپاشی تفاهم را فراهم کنند. در این میان، بقایای حزبالله لبنان نیز در چارچوب اهداف استراتژیک خود، مصالح عالیه و منافع ملی ایران را مد نظر قرار نمیدهند.»
او هشدار میدهد: «چنانچه تصمیمسازان تحت تأثیر هیاهوی اقلیت ناچیز کارشکن قرار گیرند، و پیادهنظام استمرار تنش و کشمکش شوند، و با غرور و عصبانیت دستاوردهای ماهها رایزنی را رها کنند، بیگمان به زودی عواقب ناگوار این غفلت، عافیتطلبی و بزدلی را لمس خواهند کرد.»
پیشنویس تفاهمنامه ۱۴ مادهای ایران و آمریکا منتشر شد. جزئیات آن نشان میدهد که دو طرف پس از ماهها جنگ فرسایشی و تنش، به یک نقشه راه جامع برای پایان بحران رسیدهاند. بر اساس این سند، توقف دائمی و فوری جنگ در همه جبههها (از جمله لبنان)، تعهد آمریکا به عدم مداخله در امور داخلی ایران، رفع کامل محاصره دریایی ظرف ۳۰ روز، خروج نیروهای آمریکایی از پیرامون ایران، بازگشایی تنگه هرمز با ترتیبات ایرانی، تعلیق تحریمهای فروش نفت و محصولات پتروشیمی، و آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار از پولهای بلوکه شده ایران (نیمی قبل از شروع مذاکرات نهایی) از مهمترین بندهای این توافق هستند. همچنین آمریکا و متحدانش موظف به ارائه طرحهای بازسازی ایران حداقل به مبلغ ۳۰۰ میلیارد دلار شدهاند. دو موضوع حساس – برنامه موشکی ایران و حمایت از گروههای مقاومت – به طور قطعی از دستور کار مذاکرات نهایی خارج شده است. ۶۰ روز مذاکره برای رسیدن به توافق نهایی (مبتنی بر موضوعات هستهای و لغو کامل تحریمها) در پیش است. به نظر میرسد تهران توانسته است «پیروزی گرانی» را به دست آورد؛ پیروزیای که هزینه آن را فرماندهان نظامی، دانشمندان، نیروهای امنیتی و جامعه ایران پرداختهاند. اما سوال اصلی این است: آیا این پیروزی سیاسی به پیروزی مردم نیز تبدیل خواهد شد؟
بر اساس جزئیات منتشر شده از سوی خبرگزاری مهر، پیشنویس تفاهمنامه ۱۴ مادهای ایران و آمریکا شامل مفاد زیر است:
۱. توقف دائمی و فوری جنگ در همه جبههها از جمله لبنان.
۲. تعهد آمریکا به عدم مداخله در امور داخلی ایران و احترام به حاکمیت جمهوری اسلامی ایران.
۳. رفع کامل محاصره دریایی ظرف ۳۰ روز.
۴. تعهد آمریکا به خروج نیروهایش از پیرامون ایران.
۵. بازگشایی تنگه هرمز ظرف ۳۰ روز با ترتیبات ایرانی.
۶. تعلیق تحریمهای فروش نفت، محصولات پتروشیمی و مشتقات و دسترسی کامل ایران به منابع مالی آن.
۷. لزوم ارائه طرحهای بازسازی ایران حداقل به مبلغ ۳۰۰ میلیارد دلار توسط آمریکا و متحدانش.
۸. ۶۰ روز مذاکره برای رسیدن به توافق نهایی مبتنی بر موضوعات هستهای و لغو کامل تحریمهای اولیه، ثانویه، آمریکا و قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل و شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی.
۹. تکرار تعهد ایران در پیمان NPT مبنی بر عدم تولید سلاح هستهای.
۱۰. در دوره مذاکرات، آمریکا متعهد شده به نیروهای خود در منطقه اضافه نمیکند و تحریم جدیدی وضع نخواهد کرد.
۱۱. آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار پولهای بلوکه شده ایران در دوره ۶۰ روزه مذاکرات نهایی. نیمی از این مبلغ قبل از شروع مذاکرات باید در دسترس ایران قرار گیرد.
۱۲. تشکیل سازوکار نظارتی برای اجرایی کردن توافق.
۱۳. توافق نامه نهایی توسط قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل به تایید میرسد.
۱۴. مذاکره نهایی قبل از آزادسازی نیمی از پولهای بلوکه شده ایران، تعلیق تحریمهای نفتی ایران و رفع محاصره دریایی آغاز نمیشود و توافق نهایی صرفاً در موضوع سرنوشت مواد غنیشده و غنیسازی، رفع تحریمها و برنامه بازسازی اقتصاد ایران انجام میشود و بحث درباره برنامه موشکی ایران و حمایت از گروههای مقاومت به صورت قطعی از دستور کار خارج شده است.
میثم قهوهچیان، تحلیلگر مسائل سیاسی، در یادداشتی با عنوان «ایران؛ صاحب یک پیروزی گران» معتقد است که حاکمان ایرانی، به رغم هزینههای سنگین انسانی، نظامی و اقتصادی، در آستانه کسب نوعی پیروزی هستند. پیروزیای که نه مطلق است و نه بیهزینه، بلکه میتوان آن را «پیروزی گران» نامید.
اگر هدف اعلامی آمریکا و اسرائیل را تغییر رفتار بنیادین جمهوری اسلامی، عقبنشینی از مؤلفههای اصلی قدرت منطقهای و تضعیف ساختار سیاسی کشور بدانیم، ایران توانسته است بخش مهمی از این اهداف را خنثی کند. چهار دستاورد اصلی در این زمینه قابل شناسایی است:
نخست، گفتمان استقلالطلبانه و آمریکاستیز جمهوری اسلامی همچنان حفظ شده است. نظام سیاسی نه فروپاشیده، نه دچار تغییر ساختاری شده و نه مجبور به پذیرش شرایطی شده که به معنای تسلیم سیاسی تلقی شود. سهمی که ایران به طرف مقابل داده، به مراتب کمتر از خواستههای اولیه واشنگتن بوده است.
دوم، ایران توانسته است بخش مهمی از ظرفیت هستهای خود را حفظ کند. برخلاف برخی طرحهای پیشین که بر خروج کامل ذخایر غنیشده یا برچیدن زیرساختهای اصلی تأکید داشتند، اکنون بحث بر سر محدودسازی و مدیریت برنامه هستهای است، نه حذف آن. اصل فناوری و دانش هستهای همچنان در اختیار ایران باقی میماند.
سوم، موضوعات موشکی و شبکه متحدان منطقهای ایران، دستکم در این مرحله، به محور اصلی مذاکرات تبدیل نشدهاند. این مسئله از منظر جمهوری اسلامی یک موفقیت مهم محسوب میشود، زیرا بخش عمده قدرت بازدارندگی خود را خارج از میز مذاکره نگه داشته است.
چهارم، کاهش تدریجی تحریمها، حتی اگر محدود و مشروط باشد، به معنای شکسته شدن بخشی از سیاست فشار حداکثری است. سیاستی که هدف آن وادار کردن ایران به پذیرش مجموعهای از عقبنشینیهای راهبردی بود، اکنون دستکم به صورت کامل محقق نشده است.
این پیروزی، پیروزی ارزانی نیست. هزینه آن را بخشی از فرماندهان نظامی، دانشمندان، نیروهای امنیتی و همچنین جامعه ایران پرداختهاند. اقتصاد کشور سالها زیر فشار تحریمها فرسوده شده و بخش مهمی از سرمایه اجتماعی نیز در این دوره مصرف شده است. از همین رو، پرسش اصلی از اینجا آغاز میشود، نه اینکه پایان یابد. پیروزی نظام سیاسی الزاماً به معنای پیروزی جامعه نیست.
میزان اقبال عمومی که در راهپیماییها و تجمعات مشاهده میشود، تنها بخشی از واقعیت را نشان میدهد. آزمون واقعیتر، نخستین انتخابات پیش رو خواهد بود؛ جایی که میتوان سنجید آیا این رخدادها موجب بازسازی اعتماد عمومی شدهاند یا خیر. همچنین نوع رابطه اقتصادی و سیاسی ایران با جهان، به ویژه با آمریکا و غرب، معیار مهم دیگری خواهد بود. اگر رفع تنش صرفاً به معنای توقف جنگ باشد، اما درهای اقتصاد، سرمایهگذاری، تجارت و تعاملات بینالمللی همچنان نیمهبسته بماند، آنگاه پیروزی سیاسی نظام لزوماً به بهبود زندگی مردم ترجمه نخواهد شد.
در سطحی عمیقتر، مسئله اصلی اکنون از میدان نبرد به عرصه حکمرانی منتقل میشود. جنگها معمولاً لحظهای از همبستگی ملی ایجاد میکنند، اما تداوم این همبستگی وابسته به اصلاحات درونی است. از همین رو، سخنان مسعود پزشکیان درباره «جهاد اکبر» را میتوان اشارهای به همین نقطه دانست: اینکه پس از عبور از بحران خارجی، نوبت مواجهه با مسائل مزمن داخلی فرا میرسد؛ مسائلی چون کارآمدی دولت، فساد، مشارکت سیاسی، آزادیهای مدنی، عدالت اجتماعی و رشد اقتصادی.
سرنوشت این پیروزی هنوز کاملاً روشن نیست. ایران احتمالاً توانسته است در میدان ژئوپلیتیک از یک عقبنشینی راهبردی جلوگیری کند. اما اینکه این دستاورد به پیروزی مردم نیز تبدیل شود، به کیفیت تحول در سیاست داخلی و حکمرانی در سالهای آینده بستگی دارد. جنگ شاید به پایان برسد، اما داوری نهایی درباره نتیجه آن را نه میدان نبرد، بلکه زندگی روزمره شهروندان انجام خواهد داد.
قهوهچیان در یادداشت دیگری با عنوان «تحمیل سیاست یا سیاستورزی؟» به نسبت میان ضرورت و آزادی در فرآیند سیاسی اشاره میکند. برخی معتقدند آمریکا با حمله نظامی، سیاستی را بر ایران تحمیل کرده است. در مقابل، ایران میگوید به مثابه یک واقعیت سیاسی و ژئوپلیتیک، خود را بر آمریکا و دشمنانش تحمیل کرده است. اما شاید مسئله را باید در سطحی عمیقتر صورتبندی کرد.
در نگاه نخست، آنچه رخ داده است نوعی تحمیل به نظر میرسد؛ یک طرف از طریق قدرت نظامی و طرف دیگر از طریق مقاومت و واقعیتهای میدانی، دیگری را با محدودیتهایی مواجه کرده است. اما تحمیل، هر اندازه هم موفق باشد، هنوز سیاست نیست. تحمیل قلمرو ضرورت است؛ جایی که فاعل سیاسی خود را در برابر امری ناگزیر مییابد. سیاست از آنجا آغاز میشود که این ضرورت در آگاهی فاعلان سیاسی فهم و به تصمیمی آزادانه تبدیل شود.
از این منظر، توافق نه محصول شکست است و نه پیروزی. شکست و پیروزی هر دو میتوانند واقعیتهایی عینی باشند، اما تا زمانی که طرفین آنها را صرفاً به صورت امری تحمیلشده تجربه کنند، نتیجه چیزی جز آتشبسی موقت نخواهد بود. توافق پایدار زمانی شکل میگیرد که فاعلان سیاسی ضرورتهای پیش روی خود را به رسمیت بشناسند و آنها را در اراده سیاسی خویش ادغام کنند.
در همین حال، موسسه خاورمیانه مستقر در مسکو، تحلیل دقیقی از فعالیتهای پنهانی وزارت امنیت دولتی چین در خلیج فارس منتشر کرده است. تحلیلگران این مرکز خاطرنشان میکنند که به دلیل تهدید ۶۰ میلیارد دلار واردات نفت، پکن یک شبکه جاسوسی قدرتمند در منطقه مستقر کرده است و از دفاتر هواوی، زدتیای و سینوپک به عنوان پوشش استفاده میکند.
تکاندهندهترین عنصر این گزارش، تحلیل آن از بنبست پنهان بین چین و روسیه بود. به گفته این موسسه، «رقابت واقعی برای اطلاعات و موقعیتهای مأمور» بین سرویسهای اطلاعاتی دو کشور در خاورمیانه وجود دارد. شکستهای جدی در هماهنگی در حال وقوع است. در مارس ۲۰۲۶، منابع روسی در تهران نتوانستند اطلاعات مربوط به حمله موشکی قریبالوقوع ایران به خاک اسرائیل را به سرعت به وزارت امنیت دولتی چین منتقل کنند، که باعث تنش دیپلماتیک شدیدی بین مسکو و پکن شد.
نتیجهگیریهای این مؤسسه نشان میدهد که پکن در حال حاضر اهداف کاملاً خودخواهانهای را دنبال میکند. چین به دنبال حل کامل این درگیری نیست. برعکس، «پکن به بیثباتی مدیریتشده اما طولانیمدت در منطقه علاقهمند است»، زیرا یک بحران طولانیمدت به چینیها اجازه میدهد تا موقعیت خود را در عراق و امارات متحده عربی تقویت کنند و در نهایت آمریکاییها را بیرون برانند.
پیشنویس ۱۴ مادهای نشان میدهد که ایران و آمریکا به یک نقشه راه جامع برای پایان بحران دست یافتهاند. حذف موضوعات موشکی و حمایت از گروههای مقاومت از دستور کار، یک پیروزی بزرگ برای تهران محسوب میشود. آزادسازی ۲۴ میلیارد دلار و تعلیق تحریمهای نفتی نیز گامهای مثبتی در جهت کاهش فشار اقتصادی است.
اما سوال اصلی این است: آیا این توافق به بهبود زندگی مردم منجر خواهد شد؟ پاسخ به این سوال به دو عامل بستگی دارد. اول، اجرای کامل مفاد توافق توسط آمریکا (به ویژه در مورد بازسازی ۳۰۰ میلیارد دلاری و رفع کامل تحریمها). دوم، توانایی دولت ایران در تبدیل این فرصت به اصلاحات داخلی (مبارزه با فساد، بهبود کارآمدی دولت، و افزایش مشارکت سیاسی). اگر این دو شرط محقق شود، آنگاه «پیروزی گران» ایران به «پیروزی مردم» نیز تبدیل خواهد شد. در غیر این صورت، توافق فقط یک آتشبس موقت خواهد بود و ریشههای بحران همچنان باقی خواهد ماند. ۶۰ روز مذاکره پیش رو، سرنوشتساز خواهد بود.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا