#داغ های خبری
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵

بن‌بست مذاکره و محاصره آمریکا

بن‌بست مذاکره و محاصره آمریکا

ایران امروز نه فقط به خاطر برنامه هسته‌ای یا سیاست‌های منطقه‌ای، بلکه به عنوان آخرین گره حل‌نشده در معادله انرژی جهانی زیر ذره‌بین است. آنچه در برابر تهران شکل می‌گیرد، بازآرایی بزرگ ژئوپلیتیکی است که در آن سه گزینه روی میز است و هر سه بن‌بست‌آفرین.

علیرضا عباسی: آنچه امروز در قبال ایران در حال شکل‌گیری است، فراتر از یک اختلاف مقطعی یا صرفاً پرونده هسته‌ای است. این صحنه، بخشی از یک بازآرایی بزرگ در ژئوپلیتیک جهانی محسوب می‌شود. در این چارچوب، ایران نه فقط یک بازیگر منطقه‌ای، بلکه یکی از آخرین گره‌های حل‌نشده در معادله انرژی و قدرت جهانی تلقی می‌شود. پس از ونزوئلا، ایران بزرگ‌ترین ذخیره مستقل نفت و گاز خارج از مدار کنترل غرب را در اختیار دارد. همین مزیت راهبردی، آن را به هدفی کلیدی در راهبرد مهار چین و محدودسازی روسیه تبدیل کرده است.

این سیاست هرچند با عناوینی چون «نظم نوین در خلیج فارس»، «امنیت اسرائیل» یا «ثبات منطقه‌ای» بسته‌بندی می‌شود، اما در لایه عمیق‌تر، کنترل جریان انرژی و ایجاد گلوگاه‌های پایدار برای فشار بر چین، هدف اصلی است. در همین چارچوب است که وسوسه کنترل یا اشغال نقاط کلیدی دریایی معنا پیدا می‌کند: جزایر حساس، تنگه هرمز به عنوان شاهرگ انرژی جهان، باب‌المندب به عنوان پیوند اقیانوس هند و مدیترانه، و حتی کانال سوئز به عنوان حلقه تکمیلی زنجیره. تسلط بر این گلوگاه‌ها، نه فقط یک مزیت نظامی، بلکه اهرمی اقتصادی برای تنظیم قیمت انرژی، فشار بر زنجیره تأمین جهانی و مهار قدرت‌های رقیب است.

سه گزینه؛ سه راه بسته

نخستین گزینه، یعنی «مذاکره»، در معنای واقعی خود تهی شده است. مذاکره زمانی پایدار است که دو طرف بتوانند امتیاز بدهند بی‌آنکه احساس کنند موجودیتشان به گروگان گرفته شده است. اما صورت‌بندی فعلی گفت‌وگو که بر خلع امنیتی، محدودسازی بنیادین دفاعی و تضعیف بازدارندگی ایران استوار است، از نگاه تهران به حوزه بقا وارد می‌شود. چنین مذاکره‌ای حتی اگر روی کاغذ شکل بگیرد، در عمل پایدار نمی‌ماند و به جای حل بحران، تنشی دائمی می‌سازد. به عبارت ساده‌تر، وقتی یک طرف گفت‌وگو را به معنای «تسلیم شدن» طرف مقابل تعریف کرده باشد، میز مذاکره دیگر جایی برای توافق نیست.

گزینه دوم، محاصره، نیز در میدان خلیج فارس کارآمد نیست. محاصره زمانی جواب می‌دهد که جغرافیا و توازن واکنشی طرف مقابل قابل کنترل باشد. اما در خلیج فارس و تنگه هرمز، نزدیکی ساحل، عمق میدان و توان نامتقارن ایران تعیین‌کننده هستند. هر تلاش برای کنترل دریایی یا استقرار نظامی نزدیک به مرزهای ایران، به سرعت از «فشار» به «خصومت وجودی» ترجمه می‌شود. تجربه ثابت کرده که محاصره در این جغرافیا غالباً پله اول جنگ است، نه جایگزینی برای آن.

امید به میانجی‌گری نیز تضعیف شده است. اروپا عملاً از نقش مؤثر کنار رفته و میانجی‌های باقی‌مانده — عربستان، قطر، عمان و ترکیه — در بهترین حالت توان مدیریت تنش را دارند، نه تغییر یک تصمیم ژئوپلیتیک کلان در واشنگتن. وقتی هدف اصلی، مهار چین و بازتعریف نقشه انرژی جهان است، دامنه اثرگذاری این میانجی‌ها محدود می‌شود. آنها می‌توانند آتش را کنترل کنند، اما نمی‌توانند انبار باروت را جمع کنند.

پوشش اخلاقی برای اهداف اقتصادی

در این میان، حقوق بشر در ایران بیش از آنکه مسئله‌ای مستقل باشد، بهانه‌ای کوچک برای اهدافی بزرگ‌تر شده است؛ پوششی اخلاقی برای پروژه‌ای اقتصادی و ژئوپلیتیک. تجربه‌های مشابه نشان می‌دهد هرجا پای کنترل انرژی و گلوگاه‌ها در میان است، زبان حقوق بشر پررنگ‌تر می‌شود، بی‌آنکه الزاماً به بهبود واقعی وضعیت انسانی بینجامد. این الگو در ونزوئلا، لیبی و دیگر نقاط جهان آزموده شده است.

وقتی مذاکره به معنای تسلیم فهم می‌شود، محاصره ریسک برخورد را بالا می‌برد و میانجی‌ها توان تغییر مسیر ندارند، گزینه باقی‌مانده جنگی تازه است؛ جنگی که قرار است محدود باشد. اما آیا جنگی با هدف کنترل انرژی و مهار چین می‌تواند محدود بماند؟ تجربه عراق، افغانستان و لیبی نشان می‌دهد پاسخ منفی است. جنگی که بخواهد به اهدافی چنین بزرگ برسد، بدون هزینه‌های عظیم، تلفات گسترده و فرسایش طولانی ممکن نیست. همان سناریویی که خود واشنگتن، با تجربه دو دهه جنگ در خاورمیانه، می‌داند باید از آن پرهیز کند.

بن‌بست خطرناک

جمع‌بندی روشن است. مذاکره‌ای که بوی تسلیم می‌دهد، بحران را حل نمی‌کند. محاصره و بازی با گلوگاه‌ها، برخورد را تسریع می‌کند. و جنگ، اگر بخواهد اثرگذار باشد، هزینه‌ای فراتر از آستانه تحمل سیاسی آمریکا تحمیل می‌کند. حاصل، یک بن‌بست خطرناک است؛ بن‌بستی که در آن ایران، بار دیگر، نه به خاطر خود، بلکه به عنوان یکی از آخرین محورهای مستقل انرژی و ژئوپلیتیک، در قلب رقابت قدرت‌های بزرگ قرار گرفته است.

در این بن‌بست، هیچ یک از گزینه‌های روی میز به نتیجه مطلوب طرفین نمی‌رسد. واشنگتن نمی‌تواند به اهداف خود بدون جنگ تمام‌عیار برسد و تهران نیز نمی‌تواند زیر بار مذاکره‌ای که معنای تسلیم دارد برود. نتیجه، وضعیتی است که هر روز تنش بیشتر می‌شود، اما نه طرف توان گشایش و نه طرف تمایل به عقب‌نشینی دارد. شاید بزرگ‌ترین خطر، نه خود بن‌بست، بلکه طولانی شدن آن باشد؛ بن‌بستی که می‌تواند هر لحظه با یک اشتباه محاسباتی، به جنگی تبدیل شود که هیچ‌کس آن را نمی‌خواهد.

دیدگاهتان را بنویسید