#داغ های خبری
سه‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۵

منتقد حرفه‌ای کیست؟

منتقد حرفه‌ای کیست؟

منتقد حرفه‌ای هنوز هست، می‌نویسد، فکر می‌کند، عمیق می‌شود فقط کسی نمی‌بیندش. الگوریتم دوستش نیست و فالوئرش کم است، در دنیایی که معیار اعتبار عدد است، این یعنی نادیده گرفته شدن.

بابک نبی: یادش بخیر، روزگاری یک مرد با عینک ته‌استکانی و سیگاری در انگشتان زردشده، پشت میز می‌نشست. فنجان قهوه‌اش سرد می‌شد و او می‌نوشت. جمله‌هایش سنگین بودند، مثل حکم، مثل سنگ قبر، مثل تاج. فیلمی را که می‌کوبید، می‌مُرد. کتابی را که می‌ستود، پرواز می‌کرد. اسمش زیر مطلب بود و همین اسم، اعتبار بود. حالا یک دختر جوان با نور رینگ و لبخند مصنوعی، جلوی دوربین گوشی‌اش می‌ایستد. کتابی بالا می‌آورد. می‌گوید: «این کتاب زندگیمو عوض کرد.» سه ثانیه، برش، موزیک، فیلتر، پست و تا فردا صبح، کتاب تمام شده است. ناشر زنگ می‌زند، چاپ جدید می‌خواهد. منتقد کجاست؟ احتمالاً دارد مقاله‌اش را در مجله‌ای می‌نویسد که تیراژش از فالوئرهای آن دختر جوان کمتر است.

 نقد روزگاری وزن داشت

نقد در ایران تاریخچه‌ای دارد که باید برایش کلاه از سر برداشت. از نقدهای ادبی صادق هدایت گرفته تا نسل منتقدانی که در دهه‌های پنجاه و شصت قلم‌شان مثل تیغ بود. آدم‌هایی که سال‌ها فیلم دیده بودند، کتاب خوانده بودند، نظریه بلد بودند. نقدشان از یک جای عمیق می‌آمد. از آن جایی که فقط با خواندن و دیدن و فکر کردن به دست می‌آید. هوشنگ کاووسی درباره سینما می‌نوشت و کارگردان‌ها نفسشان را حبس می‌کردند. محمدعلی سپانلو درباره شعر حرف می‌زد و شاعران گوش می‌دادند. این‌ها آدم‌هایی بودند که اعتبارشان را با سال‌ها کار به دست آورده بودند، اعتباری که قابل خرید و فروش نبود. نقد آن روزها یک کارکرد داشت که فراتر از معرفی بود: تفسیر. به مخاطب می‌گفت این اثر کجا ایستاده با چه سنتی گفت‌وگو می‌کند، چه چیزی را پیش برده و کجا لنگ زده. نقد، آموزش بود. ذائقه می‌ساخت.

 ریلز به جای رساله

حالا ذائقه را الگوریتم می‌سازد. اینفلوئنسر کتاب، موجودی است که از یک خلأ بیرون آمده. منتقد نبود، مخاطب عام هم سردرگم بود. کسی باید راهنمایی می‌کرد. اینفلوئنسر آمد و گفت من راهنمایی می‌کنم. با زبانی ساده با چهره‌ای دوستانه با محتوایی که در سی ثانیه تمام می‌شود.مشکل اینجاست. نقد یک اثر هنری، کار سی ثانیه‌ای نیست. رمانی که یک نویسنده سه سال برایش زندگی کرده، حق دارد بیشتر از یک ریلز برایش فکر شود. فیلمی که کارگردانش با آن دست و پنجه نرم کرده، لایق بیشتر از یک استوری است. اما مخاطب صبر ندارد. مخاطب امروز در دنیایی زندگی می‌کند که هر ده ثانیه یک محتوای جدید پیش چشمش می‌آید. مغزش دیگر عادت به توقف ندارد و اینفلوئنسر این را می‌داند، منتقد نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند.

اعتبار بدون امضا

یک تفاوت اساسی میان منتقد و اینفلوئنسر هست که کمتر درباره‌اش حرف می‌زنند: مسئولیت. منتقد حرفه‌ای پشت حرفش می‌ایستاد. اسمش زیر مطلب بود اگر اشتباه می‌کرد، اگر سلیقه‌اش با جریان اصلی فاصله داشت، باید جوابگو می‌بود. نقدش در تاریخ می‌ماند، قابل استناد بود، قابل نقد بود. اینفلوئنسر مسئولیت ندارد، اگر کتابی را تبلیغ کرد که ارزش نداشت، استوری بعدی همه چیز را می‌برد. حافظه فید، کوتاه است. فراموشی، سریع و این بی‌مسئولیتی ساختاری، خطرناک‌ترین چیزی است که به فضای نقد هنری وارد شده. بدتر از آن، پول است. منتقد قدیم رشوه نمی‌گرفت یا اگر می‌گرفت، ننگ بود. اینفلوئنسر آشکارا می‌گوید «همکاری تبلیغاتی». کتاب را ناشر فرستاده، فیلم را کمپین معرفی کرده و او با همان لحن صمیمی می‌گوید این اثر زندگیم را عوض کرد. زندگی‌اش را عوض کرده، کیف پولش را هم.

 منتقد کجاست

منتقد نمرده، فقط مهاجرت کرده، به حاشیه، به مجلات کم‌تیراژ، به کانال‌های تلگرامی که خوانندگان وفادار اما کمی دارند، به یادداشت‌هایی که در فضای مجازی گم می‌شوند زیر انبوه محتوای رنگارنگ. هنوز آدم‌هایی هستند که درست می‌نویسند، عمیق می‌نویسند، با دانش می‌نویسند اما صدایشان به اندازه یک ریلز بلند نیست، الگوریتم دوستشان نیست، فالوئر کم دارند و در دنیایی که معیار اعتبار، عدد است، این یعنی نادیده گرفته شدن. ما داریم هزینه این جابه‌جایی را می‌پردازیم.

ذائقه عمومی دارد کم‌عمق‌تر می‌شود. آستانه تحمل برای متن سنگین دارد پایین می‌آید. کتاب‌هایی پرفروش می‌شوند که روی جلدشان رنگ‌های شاد است و عنوانشان وعده خوشبختی می‌دهد. فیلم‌هایی دیده می‌شوند که اینفلوئنسر درستشان کرده. و منتقد، همان مرد با عینک ته‌استکانی، هنوز پشت میز نشسته، فنجان قهوه‌اش سرد شده، می‌نویسد،کسی نمی‌خواند یا شاید می‌خوانند، فقط کمتر از آنچه باید.

دیدگاهتان را بنویسید