#داغ های خبری
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۵

نقد فیلم تاکسیدرمی

نقد فیلم تاکسیدرمی

محمد پایدار در اولین تجربه بلند سینمایی‌اش نشان داده چشمی تیز دارد، اما فیلمنامه‌ای که زیر دستش است گاهی آنقدر لرزان می‌شود که این چشم تیز هم نمی‌تواند مسیر را پیدا کند.

به گزارش سرمایه فردا، دی‌ماه پنجاه‌وهفت، کاخی که دارد تهی می‌شود. مردی میان حیوانات مرده‌ای که هنوز ژست زندگی دارند و سوالی که فیلم از همان فریم اول می‌پرسد: وقتی همه چیز دارد فرو می‌ریزد آیا پوسته‌ یک حیوان مرده می‌تواند ارزشمندتر از یک آدم زنده باشد؟ محمد پایدار با «تاکسیدرمی» وارد یکی از خطرناک‌ترین قمارهای سینمای ایران شده؛ ساختن کمدی از دل تاریخ. ژانری که هر قدم اشتباهش می‌تواند کل بنا را خراب کند. نتیجه؟ فیلمی است که یک پایش روی زمین محکم است و پای دیگرش در هوا.

کاخی پر از مرده‌های ایستاده

اولین چیزی که «تاکسیدرمی» درست انجام می‌دهد، شروعش است. عبدالرضا، برادر ناتنی شاه، میان حیوانات تاکسیدرمی‌ شده‌ای راه می‌رود که روزی شکارشان کرده. حالا آنها مانده‌اند و او دارد چمدان می‌بندد. این تصویر بدون اینکه یک کلمه توضیح بدهد، همه چیز را می‌گوید. آدمی که کارش ساختن توهم حیات از دل مرگ بوده، حالا خودش در حال تبدیل شدن به همان توهم است. پایدار در این ده دقیقه ابتدایی دستش را رو می‌کند؛ ذهنی دارد که می‌داند با تصویر چه کند. سکانس رد شدن از سفارتخانه‌های مختلف با ریتم تکرارشونده‌اش یا لحظه‌ای که عبدالرضا با حیوانات شکارشده‌اش حرف می‌زند، از آن ایده‌هایی هستند که در سینمای کمدی ایران کم می‌بینی. ایده‌هایی که از درون موقعیت می‌جوشند، نه از روی دستور فیلمنامه.

سه نفر، یک گوزن و یک هواپیمای ملخی

وقتی مجید صالحی، حسن معجونی و هادی کاظمی سه‌نفری جلوی دوربین می‌ایستند، «تاکسیدرمی» به بهترین نسخه خودش نزدیک می‌شود. این سه بازیگر زمان‌بندی کمدی را با پوست و استخوانشان می‌فهمند. شوخی را نمی‌گویند؛ زندگی‌اش می‌کنند. سکانس سقوط در رودخانه، با دیالوگ‌هایی که «بنیامین» را به یک تیپ واقعی تبدیل می‌کند، از آن لحظات نادری است که سالن سینما یکدست می‌خندد. بیژن بنفشه‌خواه هم در دو نقش کوتاه حضور دارد. بازگشتش به نقش شاه بعد از سیزده سال، لایه‌ای از حس غریب به فیلم اضافه می‌کند که با تمام ماجرا همنفس است. آدم می‌نشیند و فکر می‌کند که این بازگشت خودش یک اجرای تاکسیدرمی است؛ پوشیدن پوستی از گذشته.

فیلمی که راهش را گم کرد

اما «تاکسیدرمی» بعد از آن شروع قوی، شروع می‌کند به گم شدن. مشکل اصلی‌اش این است که نمی‌داند کجا ایستاده. یک لحظه کمدی است، یک لحظه فانتزی، یک لحظه هجو سیاسی تلخ. این سه می‌توانستند با هم یک اثر درخشان بسازند، اگر کسی تصمیم می‌گرفت کدام یک فرمانده باشد. در فیلم پایدار اما هر سه با هم داد می‌زنند و هیچ‌کدام شنیده نمی‌شوند. فیلم گاهی در توهمات و خیال‌پردازی‌های شخصیت اصلی فرو می‌رود. این فرورفتن‌ها در یک فیلم دو ساعته شاید جا داشت؛

در قابی به این کوتاهی اما هر باری که روایت از ریتم می‌افتد، تماشاگر حس می‌کند هیجانی که به دست آمده دارد از لای انگشتانش می‌رود و دقیقاً همین است که «تاکسیدرمی» را در بخش‌هایی خسته‌کننده می‌کند؛ فیلم با مخاطبش قراردادی می‌بندد که بعداً زیرش می‌زند. جلوه‌های بصری اما قصه دیگری دارند. پایدار پول را درست خرج کرده. لوکیشن‌های جنگلی با نورپردازی دقیق‌شان و فضاسازی روزهای انقلاب، از آن دست کارهایی هستند که به چشم می‌آیند. مشکل اینجاست که کارگردان گاهی آنقدر عاشق این تصاویر می‌شود که فراموش می‌کند داستان هم باید پیش برود. نمادها روی هم انباشته می‌شوند و وزنشان روایت را کُند می‌کند.

آدمی که ارزشش از گوزن کمتر بود

تلخ‌ترین لحظه فیلم آنجاست که مامورانی که آمده‌اند گوزن زرد ایرانی را ببرند، آدم را به‌خاطر حیوان رها می‌کنند. عبدالرضا پای هواپیما می‌ماند؛ بی‌گوش، بی‌انگشت، بی‌وطن. و یک نفر رو به او می‌گوید که تاکسیدرمی شده؛ نه روح مانده، نه خشکی‌اش رفته. این پایان‌بندی اگر در یک فیلم منسجم‌تر می‌نشست، می‌توانست یکی از ماندگارترین تصاویر سینمای ایران باشد. اما چون فیلم پیش‌تر تکلیفش را با خودش روشن نکرده، این لحظه هم میان دو حس سرگردان می‌ماند؛ نه کاملاً تکان‌دهنده، نه کاملاً رها. «تاکسیدرمی» در واقع همان چیزی است که اسمش می‌گوید: ظاهری که ژست حیات دارد اما درونش خالی است. محمد پایدار استعداد دارد، این را فیلمش فریاد می‌زند. اما استعداد بدون انضباط روایی مثل همان گوزن شکارشده است؛ پوستش می‌ماند، جانش می‌رود. شاید بهترین چیزی که می‌شود درباره «تاکسیدرمی» گفت این است که آدم را وادار می‌کند فکر کند به فیلمی که می‌توانست باشد و گاهی همین حسرت، از خود فیلم جذاب‌تر است

دیدگاهتان را بنویسید