اشکان پیردلزنده از تئاتری میگوید که همراه جامعه تغییر کرد و بزرگترین مشکلش را مدیریت فرهنگی میداند.
فاطمه میرزایی: دوران عجیبی برای صحنه تئاتر ایران است. دورانی که در آن هنرمند هم با چالشهای همیشگی اقتصاد و جذب مخاطب و هم با روح زخمی جامعه و دیوارهای بلند بیتفاوتی و مانعتراشی روبهروست. در این زمان، برخی سکوت میکنند و برخی دیگر، از صحنه پناهگاهی برای روایت دردهای مشترک میسازند. اشکان پیردل زنده، کارگردان نمایش «عمارت چخوف»، از دسته دوم است. او و گروهش نمایشی را روی صحنه بردند که نه یک اثر ثابت، که یک موجود زنده بود؛ موجودی که با هر زخم جامعه، تغییر چهره میداد و با هر قطعی اینترنت و هر خبر تلخ، خود را از نو میساخت.

حالا او روبهروی ما نشسته است. صریح، بدون تعارف و با خشمی فروخورده که در نقدش به ساختار فرهنگی کشور مشخص است. از ایدهای میگوید که قرار بود ارواح شخصیتهای چخوف را در عمارتی گرد هم آورد، اما در عمل به خانهای برای تسکین ارواح سرگردان تماشاگرانش تبدیل شد. از شبهایی که تبلیغات در فیلترینگ متوقف شد اما صندلیها از حرارت تبلیغات دهانبهدهان مردم پر میشد. آنچه میخوانید، روایتی است ترکیبی از گفتوگوی ما با کارگردانی که معتقد است بزرگترین چالش تئاتر ایران نه بیپولی، که نهادهایی هستند که وظیفهشان حمایت است اما کارکردشان، تهدید و مانعتراشی است.

عمارت چخوف درباره خاطرات مرگ است
قصه «عمارت چخوف» از یک ایده فلسفی آغاز میشود. پیردل زنده از دغدغهای میگوید که مدتها ذهنش را به خود مشغول کرده بود: «ایده اولیه از اینجا آمد که اگر بخواهیم شخصیتهای زندهای که در اطرافمان هستند را به ارواح تبدیل کنیم، چه اتفاقی میافتد؟ چگونه میتوان خاطرات مرگ و لحظات پس از آن را به تصویر کشید؟» این سومین اثر او در سهگانهای با محوریت مرگ بود. این کارگردان توضیح میدهد: «ما سه کار داشتیم: «چخفته» درباره لحظه مرگ بود، «قضیه تفنگ چخوف» درباره جهان پس از مرگ و «عمارت چخوف» درباره خاطرات مرگ.»

برای جان بخشیدن به این ایده، او به سراغ شخصیتهای جهان آنتوان چخوف رفت؛ شخصیتهایی که اغلب با حسرت، ملال و ناکامی دستوپنجه نرم میکنند و انگار آینهای تمامنما از انسان معاصر سرگشتهاند: «سعی کردیم از شخصیتهای چخوف استفاده کنیم، آنها را فانتزی کنیم و در یک عمارت دور هم جمع کنیم. این ارواح، دنیایی برای خودشان میسازند غافل از اینکه در پایان، تماشاگر با حقیقتی دیگر روبهرو میشود که اسپویل کردنش جایز نیست.» این عمارت، در ظاهر متعلق به چخوف است، اما در باطن، متعلق به ذهن تماشاگر است. پیردل زنده میگوید: «ما عامدانه از دکور بسیار سادهای استفاده کردیم. هدف این بود که آدمها بتوانند دکور ذهنی خودشان را بسازند. ما دنیایی را خلق میکنیم که در درون تماشاگر شکل میگیرد و این دنیا اگر با شعار و القای مستقیم همراه شود، تاثیرش را از دست میدهد.»
هنر اگر نتواند مرهمی بر زخمها باشد، به چه کار میآید؟
اما «عمارت چخوف» در ایده اولیه خود باقی نماند. این نمایش سرنوشتی عجیب پیدا کرد و به کالبدی برای ثبت رویدادهای اجتماعی تلخ تبدیل شد. پیردل زنده این تحول را نه یک انتخاب، که یک ضرورت میداند: «روند کار ما به صورتی است که با حال و هوای بازیگرها و عوامل، دستخوش تغییر میشود. پس از حوادث دیماه و سپس جنگ رمضان نمایش دچار تغییرات بزرگی شد. این تغییرات بر اساس حال و هوای بازیگران بود.»

او معتقد است بازیگرانش که هر یک بخشی از وجود خود را در شخصیتها یافته بودند، با تغییرات روحی جامعه تغییر کردند و این تغییر، به ناچار به روی صحنه منتقل شد: «طبیعتا وقتی حال و هوای این شخصیتها در زندگی واقعی عوض میشود، ترکیب کلی نمایش هم عوض میشود. من اصلا تئاتری را که همراه با جامعه و مردم واقعیاش نباشد، درک نمیکنم. در حال حاضر، چنین تئاتری هیچ لزومی برای اجرا شدن ندارد. هنر اگر نتواند همزادپنداری ایجاد کند و مرهمی بر زخمها باشد، به چه کار میآید؟» این همنفسی با جامعه، واکنشهای شگفتانگیزی را از سوی مخاطبان به همراه داشت.
«عمارت چخوف» به مکانی امن برای تخلیه هیجانی مردم تبدیل شده بود. پیردل زنده تعریف میکند: «من تماشاگری را دیدم که بعد از اجرا، بازیگر مرا پنج دقیقه در آغوش گرفته بود و فقط گریه میکرد و بازیگرم سعی داشت او را آرام کند. این صحنه هم بسیار دردناک بود و هم حس خوبی داشت، چون میدیدم آن فرد بعدش سبک شده است. ما تماشاگران زیادی داشتیم که بعد از کار در سالن میماندند تا فقط آرام شوند. در چنین شرایطی، دیگر حرف زدن از تکنیک و ساختار بیمعنا میشود. نمایش کارکردی فراتر از هنر پیدا کرده بود.»
کمدی، راهی برای مواجهه با رنج است
یکی از ویژگیهای برجسته نمایش، لحن کمدی آن است که در تار و پود تراژدی کلی اثر تنیده شده. این انتخاب از کجا میآید؟ پیردل زنده پاسخ میدهد که این ریشه در شخصیت خود او و یک باور عمیق دارد: «ببینید، ما به اندازه کافی در این جامعه رنج داریم. ما در حال تجربه کردن کلکسیونی از رنجهای مختلف هستیم. اینکه بخواهیم در این شرایط، مخاطب را غمگینتر کنیم، کار بسیار سادهای است. این روح آسیبدیده را خیلی راحت میتوان منقلب کرد و احساساتش را بیرون کشید و از این طریق از حال مردم سوءاستفاده کرد. این کار به نظر من درست نیست.»
او زبان شوخی را یک زبان واقعی و بیادعا برای ارتباط با مردم میداند: «فکر میکنم هر آدمی در گفتوگوهای روزمرهاش، حتی در جدیترین لحظات، رگههایی از شوخی را دارد. این بخشی از واقعیت زندگی است. شخصیت خودم هم همینطور است. حتی در کلاسهای درسی یا جدیترین جلسات، حتما جایی برای شوخی باز میکنم. زبان شوخی باعث میشود آدمها راحتتر و بیادعاتر بشنوند.» در واقع، کمدی در «عمارت چخوف» نه برای فرار از تلخی، که ابزاری برای مواجهه با آن است؛ سپری که به تماشاگر اجازه میدهد به عمق فاجعه نزدیک شود، بیآنکه از شدت درد پس زده شود.
تبلیغات دهان به دهان در عصر فیلترینگ
یکی از نقاط عطف تجربه اجرای این نمایش، مواجهه با قطعی اینترنت در بحبوحه اجراها بود. برای گروهی که به تبلیغات مجازی وابسته است، این اتفاق میتوانست به معنای شکست کامل باشد. اما نتیجه حیرتانگیز بود. پیردل زنده که خود دانشآموخته مارکتینگ است، با شگفتی از این تجربه یاد میکند: «به طرز عجیبی قطعی اینترنت روی کار ما تاثیر منفی نداشت. ما تقریبا یک هفته بعد از شروع اجراها با قطعی سراسری مواجه شدیم. هیچ گروهی برای ما تبلیغ نکرد، حتی به پلتفرمهای بازتر هم اجازه تبلیغ ندادیم. عملا در اجراها هیچ تبلیغی نداشتیم.»
با این وجود، سالن هر شب پر میشد. «خدا را شکر، خیلی عجیب بود که مردم سالن را پر میکردند. بازیگران از من میپرسیدند چطور این همه تماشاگر داریم و من واقعا جوابی نداشتم. میگفتم به خدا من هم نمیدانم!» او معتقد است این اتفاق، یک اصل کلاسیک بازاریابی را به او و گروهش یادآوری کرد: «طبیعتا اینترنت روی مارکتینگ تاثیر عظیمی دارد، اما چیزی که از آن مهمتر است و همیشه در علم بازاریابی به ما یاد دادهاند، تبلیغات دهان به دهان است. به دلیل اینکه ما ناگزیر شدیم کار را با شرایط جامعه تغییر دهیم، مردم احساس خوبی نسبت به آن پیدا کردند. نمایش برایشان یک مأمن امن بود. وقتی کار اینچنین با روح مردم گره میخورد، دیگر تبلیغات مجازی معنایش را از دست میدهد.»
نهادهای دولتی برای مجوز هم منت میگذارند!
بخش پایانی گفتوگوی ما به بزرگترین چالش تئاتر امروز ایران میرسد. برخلاف انتظار، پیردل زنده نوک پیکان انتقادش را نه به سمت اقتصاد بیمار که به سوی نهادهای متولی فرهنگ و هنر نشانه میرود. او میگوید: «فکر میکنم بزرگترین چالشی که تئاتر ایران با آن مواجه است، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، انجمن هنرهای نمایشی و مجموعه تئاتر شهر هستند. اساسا نمیدانم این ارگانها برای چه وجود دارند! واقعا اگر از کسی بپرسید هدف این سه نهاد چیست، فکر نمیکنم جوابی داشته باشد، جز اینکه بگویند به فلان دیالوگ گیر دادیم یا جلوی فلان کار را گرفتیم.»
او با انتقاد از رویکرد این نهادها ادامه میدهد: «به جای اینکه به تئاتر کمک کنند، وظیفهشان را در ندیدن تئاتر تعریف کردهاند. این جمله را زیاد شنیدهاید که میگویند تئاتر پول ندارد. این یک جمله خجالتآور است! پس شما چه کارهاید؟ شما در سازمان فرهنگ و ارشاد و هنرهای نمایشی دقیقا چه میکنید؟» پیردل زنده با افشای یک آمار تکاندهنده، عمق این معضل را نشان میدهد:
«من در همین نمایش، ۱۶۰ میلیون تومان فقط پول مالیات دادم؛ از یک تئاتر فرهنگی و هنری! یعنی ۱۰درصد از کل فروش من به عنوان مالیات گرفته شده. با این پول چه کار میکنید؟ فقط برای اینکه قوای فیلترینگتان را تقویت کنید؟ که کارگردانها و بازیگرها را اذیت کنید، بهشان مجوز ندهید و تهدیدشان کنید که مجوزتان باطل میشود چون در فلان تیزر، موی فلانی معلوم بود؟ خجالت بکشید! یک کاری برای این مردم بکنید.»
او معتقد است این چالش مدیریتی، از بحران مالی هم ویرانگرتر است: «آنها سر دادن مجوز هم منت میگذارند. انگار به ما لطف میکنند، در حالی که این وظیفه شماست. بزرگترین چالش ما، پس از مسائل مالی که همه با آن درگیریم، همین مدیریت ناکارآمد و نبود شفافیت است.»