گپوگفت کوتاه با کودکان کار که روزهای جنگ را مثل یک روز عادی میگذراندند و بمبها را جدی نمیگرفتند
حدیث ملاحسینی: در دل خیابانهای تهران، کودکانی هر روز از کنارمان رد میشوند که شاید کمتر به آنها و احوالاتشان توجهی داشته باشیم. کودکانی که دوران بچگیشان به واسطه کار کردن در مشاغل سخت مثل جمعآوری ضایعات و کارهای ساختمانی و… بههیچ وجه شبیه کودکان عادی دیگر نیست. سرگذشت زندگی آنها و به خصوص لحظاتی که در دوره حمله اسرائیل و آمریکا پشت سر گذاشتند به نوبه خود جالب توجه است. کودکانی که ترسی از بمب و موشک ندارند و بسیار عادی درباره بحران و مرگ صحبت میکنند. شنیدن تجربه زندگی آنها به نوبه خود میتواند چشم ما را به روی بسیاری از واقعیتها درباره آنان باز کند.
ساعت حدود ۵ بعدازظهر است. آفتاب عصرگاهی خرداد ماه نور طلایی رنگش را بر سطح شهر درندشت تهران میتاباند. آدمهای زیادی درحال قدم زدن در پیادهرو باریک و پر از چاله یک از خیابانهای مرکز شهر هستند. دو کودک زبالهگرد از دکه روزنامه فروشی کنار پارک چای و بیسکوییت میخرند و گوشه پیادهرو و زیر سایه یک درختچه مینشینند. شاخ و برگهای درختچه مانع از آن میشود که در معرض دید رهگذران باشند و به لطف همین شاخ و برگها، گوشه دنجی برای استراحت و نفس تازه کردن برایشان فراهم شده است.
«عابد» و «احسان» برادرند و به گفته خودشان نزدیک ۴ سال است که به همراه خانوادهشان از افغانستان به ایران پناه آوردهاند؛ تقریبا یک سال پس از تسلط حکومت وحشت طالبان. باز کردن سر صحبت با این دو برادر چندان ساده نبود. مدام به من گوشزد میکنند که مبادا صدایشان را ضبط کنم یا فیلم و عکسی از آنان بگیرم. همین مسئله باعث میشود که نتوانم صدایشان را ضبط کنم. این همه ترس و واهمه از ثبت شدن برایم تا حدی قابل درک بود، در شرایطی که شاید گمنامی و ناشناختگی برایشان امنتر و کمدردسرتر است.
در ابتدای گفتوگو باید خیالشان را راحت میکردم که احیانا ارتباطی با دولت و بهزیستی ندارم. پس از اندکی کش و قوس، با شوخی و خنده درباره سرگذشتشان میپرسم. از روزهایی که پشت سر میگذارند و لحظههای جنگ دوازده روزه و چهل روزه. عابد برادر بزرگتر است و ۱۷ سال دارد. احسان یک بار میگوید ۱۲ ساله است و یک بار هم میگوید ۱۵.
عابد درحالی که روی کیسه زباله پر از ضایعاتی که در این چند ساعته جمع کرده نشسته، به روبهرو نگاه میکند. انگار در تلاش است که کمتر با من تماس چشمی برقرار کند: «پدر و مادرمون دیگه پیر شدن و نوبت ماست که کار کنیم. هر روز از قیامدشت میاییم اینجا. از ساعت دو و سه بعد از ظهر تا دو نصف شب کار میکنیم. روزی ۵۰۰ تومن درمیاریم…» میان صحبتهایش مکثی میکند و ناگهان به احسان، برادر کوچکترش اشاره میکند: «این نمیدونه که روی اون تابلو روبهرویی چی نوشته.» طی مکالمهمان دو سه بار این جمله را تکرار میکند. از او میپرسم که به مدرسه رفتهاند یا نه و در جوابم میگوید: «نه، مدرسه نرفتم. الان هم اگر برم که چیزی یاد نمیگیرم. فایده نداره…» احسان برخلاف عابد، با کنجکاوی به من نگاه میکند و وارد بحث میشود: «هیچوقت دوست ندارم برم مدرسه. من دوست دارم زن بگیرم و برم ترکیه!»
گفتوگو را به سمت جنگ کشاندم. جنگی که برای این دو برادر معادل «هیچ» بود و روزهای بمباران با روزهای معمولی برایشان تفاوتی نداشت: «جنگ به ما چی کار داره؟! با تو مگه کاری داشت؟! توی افغانستان طالبان با دولت دعوا داشت. بغل دست خونه ما جنگ بود؛ جنگ زمینی. با تفنگ میزدن. اینجا جنگ هواییه، چیزی نیست که!» اینها جملات عابد درباره جنگ است که با لبخندی تلخ بیان میکند و باز به روبهرو خیره میشود و زیر لب میگوید: «آدم مگه از مرگش میترسه؟ این الان زندگیه که ما داریم که بخوایم از مرگ بترسیم؟!» احسان هم دنباله حرفش را میگیرد: «توی جنگ چهل روزه، چند روز اول رو تعطیل کردیم ولی بعد دوباره برگشتیم سرکار. مثل همیشه. آدم یه روز به دنیا میاد و یه روزم میمیره! ایشالا نتانیاهو میمیره هممون راحت میشیم!»
عابد که کمی اعتمادش جلب شده بود به بسته بیسکوییتی که خریده بود نگاهی میاندازد و میگوید: «اوضاع خوب نیست. ما این رو قبلا ۲۰-۳۰ تومن میخریدیم ولی الان شده ۶۰ تومن. ضایعات هم کم شده. چون مردم کمتر خرید میکنن». احسان چندین بار از بیسکوییت به من تعارف میکند. وقتی میگویم بسته بیسکوییت را از روی خاک باغچه پیادهرو بردارد با خنده جوابم را میدهد: «ما دیگه عادت کردیم به کثیف خوری!» یادم آمد که روزگار آنها را واکسینه کرده است… هم در برابر میکروب وهم دربرابر جنگ و رنج.
صدای جیغ و خنده کودکان به همراه صدای فواره حوض در فضای پارکی در حوالی محله قلهک میپیچد. در محوطه مرکزی پارک جنب و جوشی برپاست. آن طرفتر اما، پسری تنها، دست به سینه روی نیمکت سبز پارک نشسته. شلوار کتان طوسی و تی شرت دو رنگ مشکی و قرمز به تن دارد. کلاه مشکی نقابدارش تا بالای ابروانش را پوشانده. دستانش آفتابسوخته و تا آرنجش جای گزیدگی پشه است. با چشمان عسلیاش به پسربچهها و دخترکهایی که مشغول توپبازی، اسکیتبازی و دوچرخهسواری هستند نگاه میکند و در افکارش سیر میکند. «امید» پسر ۱۶ سالهایست که حدود ۶ماه است از منطقه بدخشان افغانستان به ایران آمده.
سرزمینی که به گفته خودش جنگ دیگر در آن یک چیز بسیار عادیست. او به همراه تعدادی از دوستانش، خانوادهاش را ترک کرد و برای کار به ایران آمد و در حال حاضر در کار ساختمانسازی است. پسری خجالتی و درونگرا به نظر میرسد. سوالاتم را با جملات خیلی کوتاه جواب میدهد؛ در اکثر موارد به گفتن «آره» و «نه» اکتفا میکند: «برای ما افغانستانیها که جنگ خیلی عادیه. اونجا مثل ایران جنگ با موشک نیست، با تفنگه. جنگ ایران تاثیری روی کارم نداشت. ده روز اول رو تعطیل کردیم. بعد که آرومتر شد برگشتیم سر ساختمون».
امید درحالی که انگار دارد از یک واقعه بسیار معمولی و پیشپا افتاده صحبت میکند میگوید: «وقتی تو ایران جنگ شد با دوستانم تصمیم گرفتیم که برگردیم افغانستان. ولی وقتی اوضاع بهتر شد دیگه نرفتیم. جنگ اوایلش یه کمی وحشتناک بود ولی بعد برامون عادی شد. کاری به ما نداشت». امید فرزند ارشد پدر و مادرش است. دو خواهر و یک برادر کوچکتر دارد و به یک نوعی نانآور و کمک خرج خانوادهاش هم شده. پسری که از کودکی و نوجوانیاش، چه به عنوان یک شهروند افغانستانی در وطنش و چه به عنوان یک مهاجر در ایران، شاهد چندین جنگ و ناآرامی بوده. وقتی از او درباره شرایط امروز و آرزوهای آیندهاش میپرسم با یک لبخند جواب میدهد: «همین که آدم پول داشته باشه خودش یه آرزوئه! اوضاع کارم فعلا خوبه. روزی ۲ تومن درمیارم. آخر ماه هم سر وقت حقوقم رو میدن، همونطوری که از اول طی کرده بودیم».
خیابان میرداماد را از ابتدای شریعتی تا ایستگاه مترو گز میکنم. دو کودک کار جلوی یک سوپری سد راهم میشوند و با همان جمله تکراری و همیشگی از من میخواهند که برایشان چیزی بخرم: «خاله، برامون کیک و آبمیوه میخری؟» سوالی که تا پیش از این برایم حکم یک سوال اعصاب خرد کن و مزاحم را داشت. سوالی که جواب آن را با سکوت و بیاعتنایی میدادم. حال، در موقعیتی قرار داشتم که باید از همین فرصت استفاده میکردم تا با «بنیامین» و «محسن» وارد گفتوگو شوم. روی جدول پیادهرو کنارشان مینشینم و تلاش میکنم که سر حرف را با آنها باز میکنم.
بنیامین ۱۳ سالش است و از همان لحظه اول نسبت به صمیمیت و مهربانیام گارد میگیرد و مشکوک میشود. لابد از نظرش کسی بیدلیل با او صمیمی نمیشود و قطعا پشت پرده این لبخندها اتفاقات ناخوشایندی نهفته است. بنیامین با فاصله از من روی جدول مینشیند و نگران این است که از طرف بهزیستی آمده باشم. پُک عمیقی به سیگارش میزند و دود آن را به سمتم فوت میکند. در همین حالت از او میپرسم: «بنیامین، میدونی هم اسم کی هستی؟!» او هم با حرص بلافاصله جواب میدهد: «یاتانیاهو! (نتانیاهو)». محسن ۱۲ ساله که بالای سرم ایستاده و به یک ۲۰۶ خاکستری تکیه داده به آرامی میگوید که او معتاد به سیگار است. اما من نمیکشم.
محسن و بنیامین هر روز صبح از شاهعبدالعظیم به شمال تهران میآیند. اصلیت محسن به نیمروز، ولایتی از افغانستان که با سیستان و بلوچستان مرز مشترک دارد برمیگردد. او مثل پدرش به جمع کردن ضایعات مشغول است. بنیامین هم با فروش دستمال روزگارش را میگذراند و تا هر ساعتی که بخواهد کار میکند چرا که خودش صاحبکار و کارفرمای خودش است.
از آنها درباره وضعیتشان در دوره جنگ و احساساتی که تجربه کردند میپرسم و محسن جواب میدهد: «مثل همیشه، آشغال جمع میکردیم. چرا از جنگ بترسیم؟! اوضاع کار توی جنگ خوب نبود. الان بهتره. نمیدونم چرا خوب نبود خاله…» با پرسیدن این سوال بنیامین پایین پایم چهار زانو مینشیند. دمپاییهای زردش توجهم را جلب میکند و وسط حرف محسن میپرسد: «عزرائیل هر کجا که باشه تا جونت رو نگیره ولت نمیکنه! میدونی خاله، اوضاع کار برای این بد بود که همه از شهر رفته بودن و کسی نبود که از ما خرید کنه و آشغالاش رو بیرون بگذاره تا ما برداریم». بنیامین برای رفتن عجله دارد. میخواهد زودتر به مترو برسد تا در ساعات پرتردد بتواند در زیر زمین هم اندکی کاسبی کند. دست محسن را میگیرد و میکشد: «بریم، مترو دیر میشه. خاله خدافظ…»
اشعههای طلایی رنگ آفتاب عصرگاهی جای خودش را به هوای گرگ و میش دم غروب میدهد. بنیامین و محسن در میان جمعیت مترو گم میشوند. با خودم فکر میکنم که کودکان کار در جامعه ایران وضعیت متناقضی دارند؛ در هر لحظه و هرجای این شهر، حتی در دوره اوج بحران که جنگ باشد، حضور دارند و در عین حال گویی با کسانی مواجه هستیم که همیشه نامرئی هستند. چرا که صدایی در جامعه ندارند و کمتر درباره آنها صحبت و فکر میشود. حال، شاید بزرگترین تراژدی جنگ این نباشد که ممکن است انسانی کشته شود، بلکه شاید این باشد که کسانی در مقابل چشمان ما زندگی میکنند و ما کمتر پیش میآید که به معنای واقعی کلمه، آنها را ببینیم.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا