عصرانه پرآب و تاب و فاجعهای در شرف وقوع

به گزارش سرمایه فردا، در باغ یکی از دوستان، ساعتی پس از صرف ناهار، مهمانی به نیمه رسیده بود. گروهی برای استراحت پراکنده شده بودند و من نیز برای رفع نیاز، راهی توالت شدم. محض احتیاط، شیر آب را باز کردم و چشمم به قطرههای ناامیدکنندهای افتاد که از لوله میچکید. برق رفته بود؛ آب هم قطع بود. اما فشار، اجازه صبر نمیداد. در آشپزخانه، در میان سطل زباله، یک شیشه آب معدنی خالی نظرم را جلب کرد. آن را برداشتم و بهسوی آبسردکن یخچال رفتم. شیشه را زیر محفظه گذاشتم و شستی را فشار دادم؛ تا نیمه پر از آب خنک، دختر دوستم وارد آشپزخانه شد. نگاهم کرد، شیشه را از دستم گرفت و با همان شتاب، آن را دوباره به سطل زباله انداخت. من، مثل پلنگی که طعمه را از دست داده باشد، به شیشه خالی حسرت میخوردم و از آبِ تگری که برای لحظهای در دسترس بود، میسوزیدم.
لیوان یخ و نبرد با مثانه
دختر دوستم، بهجای شیشه، یک لیوان بزرگ آورد. دو قالب یخ انداخت، آن را پر از آب کرد و به دستم داد. حالا، در یک دوراهی عجیب گیر افتاده بودم: آب بخورم که فشار بهمراتب بدتر میشد؛ نخورم که جواب او و مهماننوازیاش چه بدهم. او ایستاده بود و منتظر بود که من آب را بخورم. سپس با لبخندی همراه با مهربانی گفت: «الان برایتان شربت آلبالو هم میآورم.» همینکه نام شربت بر زبانش جاری شد، مثانهام یکبار دیگر فشاری به من وارد کرد. پاهایم را محکم به هم چسباندم. پرسید: «چیزی شده؟» با خونسردی تصنعی گفتم: «نه، چیزی نیست. میخاره.» فایدهای نداشت. لیوان را به لبم نزدیک کردم و دو قلپ خوردم. انگار آب بهصورت مستقیم، بدون هیچ توقفی، به سمت مثانهام سرازیر شد. اگر میخواستم راه بروم، مطمئناً لب پر میزدم.
درِ بسته و فاجعهای در راه
با خودم گفتم با همین آب میروم، لیوان هم بزرگ است و کافی. بهسوی توالت حرکت کردم، اما در راه، دختر دوستم با یک جمله، ورق را برگرداند: «ببخشید، برق قطعه، آب نداریم.» این جمله، مثل پتکی بر جوهره وجودم فرود آمد. در حالی که سعی میکردم خونسردی خود را حفظ کنم، گفتم: «آها، بله بله، یادم نبود.» چارهای نبود. نگاهی به اتاق طبقه بالا انداختم. گفتم: «برم بالا، پنجره را باز کنم و از آنجا باغ را ببینم.» اما حتی بالا رفتن از پلهها هم با قر و فر زیادی همراه بود. وقتی به اتاق رسیدم، پنجره را باز کردم و دست به زیپ شلوار بردم؛ اما در آن لحظه، منظرهای ترسناک را دیدم که همهچیز را خراب کرد. همسر دوستم با خانمم، روی یک نیمکت نشسته بودند و در حال نوشیدن چای بودند. همسرم مرا دید و با شوق گفت: «بیا پایین، پیش ما چای بخور. ببین هوا چه خوب است! حیف نیست در اتاق نشستی!؟» همینکه نام چای بر زبان جاری شد، یک شوک دیگر به مثانهام وارد شد. با ناامیدی و خجالت گفتم: «ممنون، حالا.» از آنسو، اصرار آنها برای پایین آمدن، و از اینسو، امتناع و عذرخواهی من.
پایانی تلخ و یک لیوان چای تازهدم
پنجره را بستم و بر تخت نشستم. در حالی که خودم را با مسکنهای ذهنی تسلی میدادم، ناگهان برق آمد. صدای شاد بچهها: «هورا، برق اومد!» لحظهای بود که فرصت را برای همیشه از دست دادم. خودم را بهسرعت به پایین رساندم، اما سه نفر جلوتر از من در نوبت بودند. در این میان، روی مبل نشستم و یک لیوان چای در دستم گذاشته شد: «تازهدمه.» در همین لحظه، یکی از بچهها خودش را انداخت روی زانوم. مثل کیسه آب زن حاملهای که پاره شده باشد، ناخودآگاه گفتم: «آخ! ریخت!» همه به سمت من آمدند. «وای، چی شد؟ سوختی؟» گفتم: «نه، چیزی نیست! چایی ریخت، سوختم!!» یک لحظه کمدی، یک لحظه تراژدی؛ همه اینها در یک لیوان چای تازهدم خلاصه شد.
