رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵

بازخوانی میراث سینماگر قصه‌گو

۱۴۰۵-۰۵-۰۷ ۱۵:۲۹ modir 0
اشتراک‌گذاری:
در «سلطان»، ساخت‌وساز به جان خاطره می‌افتاد. در «دندان مار»، پایتخت دهه شصت پناهگاهی فرسوده برای آدم‌های جنگ‌زده بود

به گزارش سرمایه فردا، هفتم مرداد، زادروز فیلمسازی است که برای شناختنش باید چند خیابان تهران را پیاده رفت، از چراغ‌برق و خیابان ری تا لاله‌زار، بازارچه نواب و کوچه‌هایی که دیوارهایشان زیر تیغ ساخت‌وساز فروریخت. مسعود کیمیایی در هشتاد و پنج سالگی هنوز بیش از یک کارگردان، شبیه آخرین ساکن شهری است که بخش بزرگی از آن دیگر وجود خارجی ندارد. شهری که مردانش قول می‌دادند، رفیق را میان معرکه رها نمی‌کردند و شکست را با پالتوی بلند، سیگار نیم‌سوخته و صورتی زخمی تحمل می‌کردند.می‌توان فیلم‌های او را دوست داشت، با آثار متأخرش مسئله داشت، دیالوگ‌هایش را ستود یا جهان مردانه‌اش را زیر سوال برد، با این همه حذف کیمیایی از تاریخ سینمای ایران شبیه پاک‌کردن چند محله از نقشه تهران است. جای خالی‌اش خیلی زود دیده می‌شود.

 تهران، همکار قدیمی فیلمساز


کیمیایی هفتم مرداد ۱۳۲۰ در حوالی چراغ‌برق متولد شد و کودکی‌اش میان خیابان ری، کوچه دردار، سقاباشی، عین‌الدوله و خیابان بهار گذشت. این جابه‌جایی‌ها بعدها به شکل نوعی جغرافیای درونی وارد فیلم‌هایش شد. دوربین او تهران را پس‌زمینه قصه نمی‌دید، شهر در آثارش عضوی از گروه بازیگران بود، با زخم، خشم، خاطره و سرنوشت.تهران کیمیایی شهری خوش‌منظره برای کارت‌پستال نبود. حمام، قهوه‌خانه، راه‌آهن، گاراژ، خانه‌های آجری، خیابان‌های خیس و اتاق‌های کم‌نور، جهان آدم‌هایی را می‌ساختند که سهمشان از شهر مدام کوچک‌تر می‌شد.

در «سلطان»، ساخت‌وساز به جان خاطره می‌افتاد. در «دندان مار»، پایتخت دهه شصت پناهگاهی فرسوده برای آدم‌های جنگ‌زده بود. در «ردپای گرگ»، اسبی میان اتومبیل‌ها حرکت می‌کرد، تصویری غریب از مردی که با قواعد دوره دیگری وارد زمانه جدید شده بود.شاید مهم‌ترین موضوع سینمای کیمیایی همین باشد: آدمی که شهر تغییر کرده، اما زبان او برای زیستن در این شهر تغییر نکرده است.

قهرمانانی که دیر به مقصد رسیدند


«قیصر» در سال ۱۳۴۸ قهرمانی را وارد سینمای ایران کرد که با نمونه‌های رایج زمانه تفاوت داشت. او از دل کوچه می‌آمد، خشمش شخصی بود و عدالت را در دستگاه رسمی جست‌وجو نمی‌کرد. فیلم در اکران نخست واکنش چشمگیری نگرفت، در نمایش دوباره رکورد فروش را شکست و شخصیت اصلی‌اش از مرز پرده گذشت و به یک نشانه فرهنگی بدل شد.


از همان‌جا مسیری آغاز شد که در «رضا موتوری»، «داش‌آکل»، «خاک» و «گوزن‌ها» ادامه پیدا کرد. قهرمان کیمیایی معمولا کمی دیر می‌رسد، دیر از سفر برمی‌گردد، دیر خیانت را می‌فهمد، دیر سراغ رفیقش می‌رود و درست در لحظه‌ای که راه نجات بسته شده، تصمیم به ایستادن می‌گیرد. این تأخیر، تراژدی اصلی جهان اوست. سید در «گوزن‌ها» باید قدرت را ببیند تا خودش را به یاد بیاورد. رضا در «ردپای گرگ» پس از بیست سال از زندان بیرون می‌آید و با شهری روبه‌رو می‌شود که جای او را پس نمی‌دهد. مردان «دندان مار» میان فشار جنگ و فقر، چیزی از اخلاق قدیمی را با دست‌های زخمی حفظ می‌کنند. آنان پیروزهای کلاسیک سینما نیستند، بیشتر شبیه بازماندگانی هستند که می‌خواهند شکل شکست‌خوردنشان را خودشان انتخاب کنند.

قلمی که پیش از دوربین حرکت می‌کند


کیمیایی سینما را در دانشگاه نیاموخت. تجربه دستیاری در «قهرمانان» و همکاری با ساموئل خاچیکیان در «خداحافظ تهران»، مدرسه عملی او بود. با این حال، پایه اصلی سینمایش از جای دیگری می‌آمد، از ادبیات، گوش‌دادن به زبان کوچه و علاقه‌ای قدیمی به نوشتن.او از دوران دبیرستان همراه دوستانش انتشارات «طرفه» را راه انداخت و سال‌ها بعد رمان‌هایی چون «جسدهای شیشه‌ای» و «سرودهای مخالف ارکسترهای بزرگ ندارند» را منتشر کرد.

دلبستگی‌اش به خودنویس نیز بخشی از همین رابطه جسمانی با نوشتن بود. برای کیمیایی، کلمه وسیله‌ای برای رسیدن به تصویر نیست، گاهی تصویر بهانه‌ای است تا کلمه با صدای بلند شنیده شود.
دیالوگ‌های او از زبان روزمره فاصله می‌گیرند و وارد قلمرویی آهنگین می‌شوند. آدم‌های واقعی معمولا چنین حرف نمی‌زنند، اما شخصیت‌های کیمیایی هم قرار نیست نسخه‌برداری دقیق از آدم‌های خیابان باشند. آنان خیابان را از فیلتر شعر، خشم و حسرت عبور داده‌اند. همین ویژگی بارها تحسین شده و بارها علیه او به کار رفته است.

فیلمسازی که از زمان خودش کنار نرفت


کارنامه کیمیایی خطی آرام و یکدست ندارد. «سرب»، «دندان مار»، «گروهبان»، «سلطان» و «جرم» در کنار آثاری قرار گرفته‌اند که با واکنش‌های تند منتقدان روبه‌رو شدند. سینمای او در دهه‌های اخیر گاهی در تکرار نشانه‌های آشنا گرفتار شد و برخی قهرمانانش ارتباط خود را با زندگی روزمره نسل تازه از دست دادند. با این حال، او هیچ‌گاه برای شبیه‌شدن به پسند روز، جهانش را عوض نکرد.
ارزش کیمیایی شاید در همین سماجت باشد.

او فیلمسازی است که بیش از نیم قرن با نسل‌های مختلف بازیگر، فیلمبردار و آهنگساز کار کرد، ستاره‌های زیادی را مقابل دوربین آورد و همچنان به همان چند پرسش قدیمی بازگشت: رفیق تا کجا می‌ماند؟ شهر با گذشته‌اش چه می‌کند؟ آدم در برابر تحقیر چگونه قد راست می‌کند؟


زادروز مسعود کیمیایی، جشن تولد یک کارگردان نیست، فرصتی است برای نگاه‌کردن به شهری که در فیلم‌هایش پیر شد. شهری که بسیاری از ساختمان‌هایش فرو ریخت، سینماهایش خاموش شد و قهرمانانش از خیابان کنار رفتند. کیمیایی هنوز همان‌جا ایستاده، کنار چراغی کم‌نور، با خودنویسی در دست و قصه مردی که دیر رسیده، اما هنوز حاضر نیست میدان را ترک کند.

دیدگاه خود را بنویسید