حسن پورشیرازی با بازی قدرتمند خود، مهمترین نقطه قوت بازیگری سریال در چهارده قسمت گذشته سریال بدنام محسوب میشود.
ملک میرمهدی: بعضی سریالها مخاطب را با معما دنبال خود میکشانند، بعضی با حادثه و بعضی با یک داستان عاشقانه. «بدنام» تلاش کرده این عناصر را کنار هم قرار دهد و از دل آنها روایتی درباره قدرت، آبرو، فقر، فساد و زخمهای پنهان جامعه بسازد. حالا با رسیدن به قسمت چهاردهم، بسیاری از خطوط داستانی به هم نزدیک شدهاند و فرصت مناسبتری برای ارزیابی نقاط قوت و کاستیهای این اثر فراهم آمده است، سریالی که در کنار لحظههای تأثیرگذار، گاهی زیر بار بلندپروازیهای خود نیز قرار میگیرد.

«بدنام» از همان قسمتهای نخست نشان داد قصد ندارد به یک عاشقانه ساده محدود بماند. عشق در این روایت، بیش از آنکه مأمن شخصیتها باشد، به میدان تقابل منافع، قدرت و گذشته تبدیل میشود. هر شخصیت برای حفظ چیزی میجنگد، یکی برای آبرو، دیگری برای نفوذ، یکی برای انتقام و دیگری برای نجات زندگیاش. این نگاه، در کنار فضاسازی قابل قبول، تعلیق سنجیده و چند بازی درخشان، «بدنام» را به اثری قابل توجه در شبکه نمایش خانگی تبدیل کرده است، هرچند فیلمنامه در برخی شخصیتپردازیها، ریتم روایت و تکرار چند الگوی آشنا، از رسیدن به ظرفیت کامل خود بازمیماند.
بزرگترین امتیاز «بدنام» صبوری در روایت رابطه اسماعیل و یلداست. برخلاف بسیاری از عاشقانههای این سالها که احساسات را با چند دیالوگ و چند نگاه شکل میدهند، این سریال اجازه میدهد عشق نفس بکشد. کتابفروشی، خیابان، سکوتهای طولانی، نگاههای مردد و لحظههای ساده، آجرهای این رابطه را روی هم میگذارند تا مخاطب باور کند میان این دو نفر چیزی فراتر از یک کشش زودگذر شکل گرفته است. همین سرمایهگذاری احساسی باعث شده قسمت چهاردهم اثرگذاری بیشتری پیدا کند.

مخاطب دیگر فقط نگران سرنوشت شخصیتها نیست، نگران نابود شدن احساسی است که آرامآرام با آن همراه شده است. این همان ویژگی مهمی است که ملودرامهای موفق را از آثار سطحی جدا میکند. حامد عنقا همچنان نشان میدهد نبض تعلیق را خوب میشناسد. افتتاحیههای هر قسمت که آیندهای مبهم را نشان میدهند، مخاطب را از پرسش «چه میشود؟»
به سمت پرسش مهمتر «چگونه به آن نقطه میرسند؟» هدایت میکنند. این تغییر زاویه، کشش داستان را افزایش داده و تماشاگر را وادار میکند کوچکترین رفتار شخصیتها را با دقت دنبال کند. از سوی دیگر، فضاسازی سریال نیز هوشمندانه است. قابهای بسته، رنگهای سرد، خانههای خاموش و خیابانهایی که بیشتر از آنکه محل زندگی باشند، شبیه راهروهای اضطراباند، به خوبی حس خفگی شخصیتها را منتقل میکنند. موسیقی علیرضا افکاری و صدای علی زندوکیلی نیز مکمل همین فضای اندوهگین است و بدون آنکه بر احساسات مخاطب تحمیل شود، بار عاطفی صحنهها را افزایش میدهد.

انتخاب نامهای ابراهیم و اسماعیل، هوشمندانهتر از آن چیزی است که در نگاه نخست به نظر میرسد. در روایت دینی، ابراهیم مأمور میشود عزیزترین دارایی خود را قربانی کند، آزمونی برای ایمان. اما در «بدنام» این استعاره شکلی وارونه پیدا میکند. ابراهیم ویسی برای حفظ قدرت، ثروت و تصویری که از خود ساخته، آماده قربانی کردن پسرش است، قربانی نه با چاقو، با دروغ، معامله، سلطه و دستکاری احساسات.
اسماعیل نیز در مسیری قرار گرفته که باید میان عشق و میراث پدر یکی را انتخاب کند. او برای رسیدن به یلدا ناچار است از سایه سنگین خانواده عبور کند، گویی قربانی این بار، نه جسم، که هویت انسان است. همین لایه نمادین، «بدنام» را از یک مثلث عاشقانه معمولی فراتر میبرد و به آن رنگی اسطورهای میبخشد. در میان بازیگران، حسن پورشیرازی بیتردید ستون اصلی سریال است. او ابراهیم را با چنان اقتداری بازی میکند که حتی سکوتهایش تهدیدآمیز به نظر میرسند. شباهتهایی میان این نقش و برخی کاراکترهای پیشین او دیده میشود، اما تسلطش بر جزئیات اجازه نمیدهد شخصیت رنگ تکرار بگیرد.
لعیا زنگنه نیز یکی از بهترین نقشآفرینیهای سالهای اخیرش را ارائه داده و وقار تلخ هدیه را باورپذیر ساخته است. سینا مهراد نسبت به آثار قبلیاش پختهتر ظاهر شده و توانسته آسیبپذیری اسماعیل را منتقل کند، هرچند گاهی در بیان احساسات به یک لحن ثابت نزدیک میشود.
با وجود همه امتیازها، «بدنام» از لغزش هم دور نمانده است. گاهی فیلمنامه میخواهد همزمان ملودرام عاشقانه، نقد اجتماعی، روایت فساد اقتصادی و تریلر روانشناختی باشد و همین تعدد مسیرها تمرکز روایت را کاهش میدهد. در چند قسمت، دیالوگها بیش از اندازه وظیفه انتقال مفهوم را بر دوش میکشند، در حالی که تصویر میتوانست همان معنا را تأثیرگذارتر منتقل کند. شخصیت یلدا نیز با وجود ظرفیت فراوان، در برخی بزنگاهها با شتاب تغییر میکند. فاصله میان زن آسیبدیده و زنی که وارد بازی پیچیده قدرت میشود، میتوانست با جزئیات بیشتری روایت شود تا تحول او عمق بیشتری پیدا کند.
امیر آقایی نیز همچنان در همان قالب آشنای سالهای اخیر بازی میکند، اخمهای طولانی، سکوتهای ممتد و استایلی که دیگر غافلگیرکننده نیست. شخصیت عماد ظرفیت پیچیدهتری داشت اما بازی او کمتر از انتظار، لایههای تازهای به این کاراکتر افزوده است. از سوی دیگر، علاقه همیشگی حامد عنقا به الگوهای تکرارشونده آثارش نیز گاهی احساس میشود، مرد قدرتمند و پرنفوذ، عشق پرهزینه، رازهای خانوادگی و نبرد اخلاق با قدرت، امضای شخصی او هستند، اما اگر این موتیفها مدام بدون دگرگونی بازگردند، مرز میان سبک شخصی و تکرار باریک خواهد شد.
با همه اینها، «بدنام» همچنان یکی از موفقترین ملودرامهای این روزهای شبکه نمایش خانگی است. سریالی که خوب میداند چگونه مخاطب را در پایان هر قسمت مشتاق ادامه نگه دارد، چگونه از ظرفیت بازیگرانش بهره ببرد و چگونه عشق را به ابزاری برای روایت بحرانهای اجتماعی تبدیل کند. شاید شاهکار نباشد و هنوز تا رسیدن به اثری ماندگار فاصله داشته باشد، اما قسمت چهاردهم ثابت میکند این سریال در میان تولیدات این روزها، حرفی برای گفتن دارد، حرفی درباره انسانهایی که برای نجات عشق، گاهی بزرگترین قربانی زندگی خود را تقدیم میکنند.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا