رفتن به محتوای اصلی
چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵

ماشین شاسی و جایگاه اجتماعی

۱۴۰۵-۰۵-۲۱ ۲۱:۵۱ modir 0
اشتراک‌گذاری:
هر روز که از خواب برمی‌خیزیم، در معرض هزاران قضاوت قرار می‌گیریم؛ قضاوت‌هایی که گاه با یک نگاه، یک حرکت یا حتی یک سوار شدن بر ماشینی که مال ما نیست، آغاز می‌شوند. عباس امامی، در این روایت طنزآمیز و تأمل‌برانگیز، داستان یک صبح تا شام را روایت می‌کند که در آن، یک لیوان آب خنک، یک ماشین شاسی بلند و یک نگهبان ساده، همه‌چیز را به یک قضاوت بزرگ تبدیل می‌کنند. داستان از یک آسانسور خیس شروع می‌شود و به یک سالن پر از تشویق ختم می‌شود؛ اما در میان این مسیر، یک پرسش اساسی مطرح می‌شود: آیا ما می‌توانیم از زیر بار قضاوت‌های دیگران فرار کنیم، یا اینکه قضاوت، بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اجتماعی ماست؟ در ادامه، این روایت جذاب را مرور می‌کنیم.

به گزارش سرمایه فردا، ساعت ده صبح، قرار بود در یک مراسم رسمی حضور داشته باشم. با عجله صبحانه‌ای مختصر خوردم و با آسانسور به طبقه پایین رفتم. اما در کف آسانسور، دوباره آب جمع شده بود. معلوم نبود چه کسی این کار را کرده است. با خودم گفتم: «فرهنگ آپارتمان‌نشینی نداریم دیگر!» این شروع یک روز پر از قضاوت بود.

در سر کوچه، سوار یک ماشین شخصی شدم. هوا خنک بود و باد ملایمی می‌وزید. سر چهارراه، پشت چراغ قرمز، یک دختربچه آمد تا شیشه جلوی ماشین را تمیز کند، اما راننده نگذاشت. با خودم گفتم: «خوب می‌گذاشت تمیز کند، چی می‌شد؟ از گدایی که بدتر نیست!» راننده از دست ماشین جلویی عصبانی بود و هی بوق می‌زد. گفت: «حتماً راننده‌اش زن است!» پرسیدم: «چطور فهمیدی؟» گفت: «خانم‌ها همش به خیابان شوک می‌دهند، از بس احتیاط می‌کنند، می‌ترسند انگار!» هر طور بود از ماشین جلویی سبقت گرفت، اما دیدم راننده‌اش یک پیرمرد است. گفتم: «اینکه زن نیست!» هیچی نگفت و گاز داد.

دعای مستجاب با آپشن‌های اضافی

یک کمی جلوتر پیاده شدم. دیرم شده بود. کنار خیابان ایستادم و از خدا خواستم یک ماشین مرا سوار کند. چند ماشین رد شدند، اما هیچ‌کدام نایستادند. با خودم گفتم: «اشکالی ندارد، ناراحت نباش. در عوض، یک ماشین شاسی‌بلند سوارت می‌کند!» به خودم خندیدم و یواش‌یواش راه افتادم. ناگهان، یک ماشین قرمز شاسی‌بلند کنارم ترمز کرد. شیشه‌هایش دودی بود. پنجره را پایین داد و یک خانم نسبتاً جوان (حدود ۳۰ تا ۳۵ ساله) پرسید: «جایی تشریف می‌برید؟» بوی خوشی از ماشین به بیرون می‌آمد. گفتم: «دارم می‌روم سالن مراسم.» گفت: «اتفاقاً من هم دارم می‌روم آنجا. بفرمایید، می‌رسانمتون.» با خودم گفتم: «اولین دعایم مستجاب شد! اما درباره راننده‌اش درخواستی نداده بودم! خدا اشانتیون داده!»

 عطری که ذهن را منحرف کرد

سوار شدم. عطر ملایمی در خودرو پیچیده بود و بوی خوش توتون هم به مشام می‌رسید. احتمالاً سیگاری می‌کشید یا پیپ می‌زد. با خودم گفتم: «نگاه کن، ۳۰ سال است دارم درس می‌دهم، یک ماشین شاسی ندارم، اما این خانم شاسی سوار است! شاید مال شوهرش باشد، شاید پدرش به او داده…» غرق در این افکار بودم که او پرسید: «موزیک اذیتتان نمی‌کند؟» وای! من اصلاً متوجه صدای موسیقی ملایمی که پخش می‌شد نشده بودم. گفتم: «نه، نه، خوب است. اتفاقاً.»

 ورودی که همه‌چیز را تغییر داد

نزدیک در ورودی، نگهبان به سمت ماشین آمد و پرسید: «کجا می‌روید؟» سریع گفتم: «فلانی هستم، برای مراسم آمده‌ام.» نگهبان عذرخواهی کرد و گفت: «ببخشید قربان، نشناختمتان.» خانم راننده با نگاهی پر از احترام به من نگاه کرد. آن نگاه، ارزش تمام ماشین‌های دنیا را داشت. گیت باز شد و مستقیم به سمت جلو سالن رفتیم. انگار نگهبان خبر داده بود؛ چند نفر برای استقبال آمده بودند. تا رسیدیم، یکی از آن‌ها در ماشین را باز کرد و خوشامد گفت. در پوست خود نمی‌گنجیدم. تلافی پیاده‌روی‌های طولانی و کنار خیابان ایستادن‌هایم، حسابی داشت درمی‌آمد.

 لحظه‌ای که همه‌چیز اشتباه شد

در همین گیر و دار، یادم آمد با خانم راننده چه کنم. یکی از استقبال‌کنندگان رفت تا درِ راننده را باز کند و به او هم خوشامد بگوید. او هیچ واکنشی نشان نداد و ظاهراً گیج شده بود. به من گفتند: «چقدر خوب شد تنها نیامدید.» گفتم: «ایشان که…» اما نگذاشتند حرفم تمام شود. گفتند: «باعث افتخار است!» چاره‌ای نبود. با خودم گفتم: «می‌آید داخل سالن، خودش می‌رود یک گوشه‌ای می‌نشیند.» شانه‌به‌شانه هم وارد سالن شدیم. مجری ورود مرا با “هئیت همراه” اعلام کرد و خوش‌آمد گفت. همه بلند شدند و تشویق کردند. حالا دیگر مطلقاً نمی‌دانستم چه کنم.

 صندلی‌هایی که گزینه‌ای باقی نگذاشتند

خانم راننده خواست جدا شود و به جایی برود، اما یک‌بار دیگر مانعش شدند و گفتند: «اصلاً، مگه می‌شود؟ خانم شما افتخار دادید! برای شما کنار استاد صندلی خالی کرده‌ایم!» یخ کردم. پاهایم سست شد و مثل آدم‌های گیج و منگ، تلو‌تلو خوردم تا به صندلی‌های جلوی سالن رسیدم. همه از جایشان بلند شدند و احترام گذاشتند؛ هم به من، هم به او. کنار هم نشستیم. چند دقیقه‌ای گذشت و اصلاً به او نگاه نکردم. با خودم گفتم: «حتماً می‌گویند این‌ها با هم قهرند.» سرم را برگرداندم، نگاهی به او کردم و لبخندی زدم. او هم غافل‌گیر شد و خندید.

ذهن در آتش استرس

پشتم خیس عرق شده بود. قلبم چنان می‌زد که صدایش را می‌شنیدم. با خودم گفتم: «چته؟ چی شده؟ خلاف که نکردی! ماشین شاسی از خدا خواستی، آپشن‌دارش را فرستاد.» گفتم به بهانه دستشویی بلند شوم و بروم بیرون، و وقتی برگشتم، یک جای دیگر بنشینم. اما آن‌وقت حضار چی می‌گویند؟ جای من مشخص است. هر جایی نمی‌توانم بنشینم. با خودم گفتم بهتر است به او بگویم برای حل این سوءتفاهم، خودش بلند شود و برود. او کجا برود؟ آن‌وقت نمی‌گویند از اول معلوم بود با هم قهرند؟ اصلاً ولش کن. گور بابای حرف مردم! به کسی ربط ندارد. اصلاً او خانم من است!؟ نه، این‌طوری نمی‌شود. ممکن است کسی در اینجا خانم مرا بشناسد. ندای درونم گفت: «خوب، همکار هستیم.» فکر اینکه صدها نفر درباره ما چه فکر می‌کنند، آزاردهنده بود. کاش می‌توانستم حقیقت را برایشان توضیح دهم. شاید وقتی به بالای سن رفتم، کل داستان را به شکل یک طنز تعریف کنم.

 لحظه‌ای که همه‌چیز از کنترل خارج شد

ناگهان متوجه شدم پای راستم از شدت استرس، از کنترل خارج شده و می‌لرزد. او هم متوجه شد. خیلی خجالت کشیدم. آنقدر در افکارم غرق بودم که متوجه نشدم مجری برای تقدیر، مرا به بالای سن فراخوانده است. یکی از حضار آمد و گفت: «استاد، بفرمایید.» همه به احترام بلند شدند. صدای تشویق را نمی‌شنیدم؛ همهمه‌ای در ذهنم شکل گرفته بود. به سختی بلند شدم. همین‌طور که به سمت سن می‌رفتم، مجری گفت: «از همراه ایشان هم خواهش می‌کنیم تشریف بیاورند بالا.» و با صدای بلند گفت: «به افتخارشان!» غوغایی به پا شد. پاهایم توان رفتن به بالا را نداشتند. به هر سختی که بود خودم را به روی سن رساندم.

 پشت تریبون، در برابر هزاران نگاه

مجری بعد از کلی تعریف و تمجید، از من خواست تا دقایقی حضار را به فیض برسانم. دهانم چنان خشک شده بود که زبانم به سقف دهان چسبیده بود. پشت تریبون رفتم و مقداری آب خوردم. آب آنقدر خنک بود که حس کردم تا نوک انگشتان پایم یخ کرد. سرم را بالا بردم. صدها جفت چشم به من خیره شده بودند. سکوت سنگینی در سالن حاکم بود. امروز چقدر قضاوت شدم! دو سه بار با سرفه صدام را صاف کردم و گفتم: «هر روز که از خواب بلند می‌شویم، در معرض قضاوت قرار می‌گیریم. این سخت‌ترین بخش زندگی است. گاهی نمی‌توانیم برای یک کنش یا رفتار، به همه توضیح بدهیم. بنابراین، همیشه بخش بزرگی از اطرافیان و دوستان، ما را همانطور که می‌بینند، قضاوت می‌کنند.» بیشتر از این نتوانستم ادامه دهم. از سن پایین آمدم. دوستان و همکاران بدرقه‌ام کردند و به خانه برگشتیم.

قضاوت، بخشی از زندگی است

این داستان، نه فقط یک روایت طنزآمیز از یک سوءتفاهم، بلکه یک تأمل عمیق درباره ماهیت قضاوت در زندگی اجتماعی است. ما هر لحظه در حال قضاوت شدن هستیم؛ توسط دیگران، توسط خودمان، و حتی توسط شرایط. گاهی یک آسانسور خیس، یک راننده عصبانی یا یک ماشین شاسی‌بلند، می‌توانند همه‌چیز را تغییر دهند. اما مهم‌ترین درسی که از این داستان می‌توان گرفت، این است: قضاوت، بخشی از زندگی است. ما نمی‌توانیم از آن فرار کنیم، اما می‌توانیم یاد بگیریم که با آن کنار بیاییم؛ با مهربانی، با شوخ‌طبعی و با درک این حقیقت که هر کسی، داستانی دارد که ما از آن بی‌خبریم.

برای مطالعه جدیدترین تحلیل‌ها و رویدادهای اقتصادی، به سایت سرمایه فردا مراجعه کنید.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *