رفتن به محتوای اصلی

آخرین اخبار

اکبر عبدی با هزار چهره

۱۴۰۵-۰۵-۰۴ modir 0

بابک نبی: عصر جمعه دوم مرداد، خبری آمد که انگار بخشی از سینمای ایران را ناگهان ساکت کرد، اکبر عبدی در ۶۶سالگی درگذشت. مردی که صورتش طی چند دهه، بارها زیر گریم محو شد و هر بار انسانی تازه از پشت آن بیرون آمد، پسربچه‌ای بازیگوش، جوانی سرگردان، نوازنده‌ای دل‌سوخته، گروهبانی مضحک، مادری خسته، پیرزنی جسور یا مردی که برای رسیدن به رویای مهاجرت، هویت دیگری به تن می‌کرد.

او طی ماه‌های پایانی زندگی با مشکلات جسمانی و عارضه قلبی روبه‌رو بود و پس از یک دوره بستری، در خانه از دنیا رفت. درگذشت عبدی، خاموش‌شدن یک بازیگر محبوب نیست، بسته‌شدن فصلی از بازیگری ایرانی است که در آن بدن، صدا، لهجه، گریم و غریزه می‌توانستند کنار هم بنشینند و آدمی بسازند که چند دقیقه بعد، حضور بازیگر را از یاد تماشاگر ببرد. او از آن استعدادهایی بود که قاب را اشغال نمی‌کرد، قاب را به حرکت درمی‌آورد. کافی بود گوشه‌ای بایستد، ابرویی بالا بیندازد یا جمله‌ای را با مکث مخصوص خودش بگوید تا ریتم صحنه تغییر کند.

کودکی که راهش را به پرده پیدا کرد


قصه او از نازی‌آباد آغاز شد، از خانواده‌ای پرجمعیت، پدری کارگر و مادری خیاط که علاقه فرزندش به نمایش را جدی گرفت. عبدی نوجوان، میان کارگاه تراشکاری و تمرین‌های تئاتری رفت‌وآمد داشت. دست‌هایش با آهن و قالب درگیر بود و ذهنش با صورت‌ها، صداها و آدم‌هایی که می‌توانست روزی بازی‌شان کند. نخستین تجربه‌های مقابل دوربین، او را به «مثل‌آباد» و «محله برو بیا» رساند، اما شخصیت محسن در «بازم مدرسه‌ام دیر شد» بود که چهره‌اش را به خانه‌های ایرانی برد، مرد جوانی که با منطق بدن، شیطنت نگاه و صدای کودکانه، پسرکی بازیگوش را باورپذیر می‌کرد.


شهرت او از تلویزیون آمد، اما سینما خیلی زود دریافت که با یک کمدین معمولی روبه‌رو نیست. «اجاره‌نشین‌ها» نخستین میدان بزرگ بود، ساختمانی در آستانه فروپاشی که هر ساکنش ساز خودش را می‌زد و عبدی جوان میان انبوه بازیگران قدرتمند، حضوری زنده و مهارنشدنی داشت. او می‌دانست چگونه از جزئی‌ترین حرکت‌ها خنده بسازد، بی‌آنکه شخصیت را به مجموعه‌ای از اداها کاهش دهد.


این توانایی در «ای ایران» شکل پیچیده‌تری پیدا کرد. سرگروهبان مکوندی هم مضحک بود، هم ترسناک، هم گرفتار توهم اقتدار. عبدی، قدرت پوشالی او را با بدن پف‌کرده، نگاه لرزان و فرمان‌هایی که مدام از اعتبار می‌افتادند، آشکار کرد. خنده‌ای که از مکوندی می‌آمد، ته‌مانده‌ای از تلخی داشت، همان کیفیت کمیابی که کمدی را از نمایش‌های مصرفی جدا می‌کند.

غلامرضا، لحظه کشف یک بازیگر بزرگ


اگر «بازم مدرسه‌ام دیر شد» اکبر عبدی را مشهور کرد و «اجاره‌نشین‌ها» او را به سینما سپرد، «مادر» جایگاه واقعی‌اش را روشن ساخت. غلامرضای علی حاتمی می‌توانست به کاریکاتوری احساساتی تبدیل شود، اما عبدی او را با معصومیتی دردناک زنده کرد. ریتم شکسته سخن‌گفتن، شانه‌های افتاده، لبخندی که میان شادی و اندوه معلق می‌ماند و نگاهی که جهان را از زاویه‌ای دیگر می‌دید، از غلامرضا شخصیتی ساخت که حضورش هنوز در جان فیلم جریان دارد.

می‌شد که امکان داشت در حد یک شوخی ظاهری باقی بماند. عبدی از ظاهر عبور کرد و به تنهایی، ترس و بی‌پناهی شخصیت رسید. «آدم‌برفی» پس از دوره‌ای توقیف، با استقبال گسترده روبه‌رو شد و بازی عبدی به یکی از نقاط شاخص کارنامه‌اش تبدیل شد. او سال‌ها بعد در «خوابم می‌آد» نیز در قالب مادر رضا عطاران، بار دیگر مرز میان بازی، گریم و دگرگونی کامل شخصیت را جابه‌جا کرد و دومین سیمرغش را گرفت.

ستاره‌ای میان درخشش و تکرار


کارنامه عبدی همیشه در اوج نماند. از میانه دهه هفتاد، انتخاب‌های ضعیف، فیلمنامه‌های کم‌رمق و تکرار تیپ‌های آشنا، فاصله‌ای میان استعداد او و فیلم‌هایی که بازی می‌کرد ایجاد کرد. گاهی نامش به جای شخصیت می‌نشست و تهیه‌کنندگان از محبوبیتش برای نجات آثاری استفاده می‌کردند که چیزی برای ارائه نداشتند. او در بدترین فیلم‌ها نیز لحظه‌هایی خلق می‌کرد که نشان می‌داد بازیگر بزرگ هنوز آنجاست، زیر انبوه شوخی‌های آسان و نقش‌های کم‌جان.

«نان، عشق و موتور ۱۰۰۰»، «اخراجی‌ها» و «خوابم می‌آد» بازگشت‌های مقطعی او بودند. بایرام در «اخراجی‌ها» بار دیگر ارتباط غریزی عبدی با مخاطب عام را آشکار کرد، هرچند ادامه همکاری‌هایش با آثار تجاری، بخش بزرگی از سال‌های پایانی کارنامه‌اش را از شکوه دوره طلایی دور ساخت. عبدی بازیگری بود که ظرفیت حضور در سینمای مهرجویی، حاتمی و تقوایی را داشت، اما صنعت سینما همیشه به اندازه استعدادش برای او نقش ننوشت.


حالا اکبر عبدی رفته و ده‌ها صورت از او باقی مانده است. شاید راز ماندگاری‌اش همین باشد: هیچ تصویری نمی‌تواند تمام او را در خود نگه دارد. جایی غلامرضا کنار مادر نشسته، جایی مکوندی فرمان می‌دهد، جایی محسن برای دیر رسیدن قصه می‌سازد و جایی عباس خاکپور روبه‌روی آینه، چهره‌ای تازه بر چهره خود می‌گذارد. سینمای ایران یکی از بازیگران بزرگش را از دست داد، بازیگری که هر بار ظاهرش را تغییر می‌داد، بیشتر شبیه انسان می‌شد.

رسول نجفیان، بازیگر، نویسنده و کارگردان:



اکبر عبدی دانشگاه نرفته بود
 اما خودش یک دانشگاه بازیگری بود

رسول نجفیان که سال‌ها با اکبر عبدی در سینما، تلویزیون و خارج از فضای کار معاشرت داشت، از او به عنوان استعدادی کم‌تکرار یاد می‌کند، بازیگری که به باور او، بدون پشتوانه آموزش آکادمیک، به قله‌ای رسید که بسیاری از هنرمندان با سال‌ها تحصیل هم به آن نمی‌رسند. نجفیان در گفت‌وگو با هفت صبح از خاطرات همکاری، شوخ‌طبعی‌های پشت صحنه و میرا

ثی می‌گوید که عبدی برای بازیگران کمدی بر جا گذاشت.

نجفیان در ابتدای صحبت‌هایش می‌گوید:«اکبر عبدی از عزیزان ما بود، دوستی که رفتنش واقعاً غم بزرگی است. همیشه اعتقاد داشتم او با اینکه هیچ دوره دانشگاهی و آموزش آکادمیکی ندیده بود، با استعداد خدادادی و تلاش خودش به جایگاهی رسید که شگفت‌انگیز بود. مرحوم علی حاتمی هم بارها از این استعداد حرف می‌زد و واقعاً به توانایی او باور داشت.»

او معتقد است مهم‌ترین ویژگی عبدی، قدرت حیرت‌انگیزش در جان دادن به شخصیت‌ها بود: «پشت صحنه یک آدم بود و جلوی دوربین آدمی دیگر. همین که با نقش ارتباط برقرار می‌کرد، انگار کاملاً دگرگون می‌شد. آنقدر طبیعی و باورپذیر بازی می‌کرد که گاهی خود ما هم از این تغییر شگفت‌زده می‌شدیم. لهجه برایش مرز نداشت، کاشانی، سبزواری، شمالی یا هر گویش دیگری را با دقت اجرا می‌کرد و همین توانایی، شخصیت‌هایش را زنده می‌کرد.»

نجفیان با لبخند از روزهای همکاری در مجموعه «باجناق‌ها» یاد می‌کند: «آن روزها اکبر در اوج انرژی بود. پشت صحنه لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. از کوچک‌ترین اتفاق، موقعیتی خنده‌دار می‌ساخت و اجازه نمی‌داد کسی احساس خستگی کند، شوخی‌هایش تمام‌نشدنی بود. جلوی دوربین هر کدام درگیر نقش خودمان بودیم، اما پشت صحنه فضای دیگری جریان داشت، فضایی که حضور اکبر قلب تپنده آن بود.»


او سپس به دوستی‌های بیرون از محیط کار اشاره می‌کند: «رابطه ما به پروژه‌های مشترک محدود نبود. رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم. دوره‌ای که نمایش عشق‌آباد را تمرین می‌کردیم، مدتی در کلاردشت مهمان ما بود. آن روزها از شیرین‌ترین خاطرات زندگی من است. بعدها هم در شاهگوش دوباره کنار هم بودیم. من مشاور داود میرباقری بودم و بازی هم داشتم. همان زمان بود که کم‌کم نشانه‌های بیماری در او پیدا شد، اما باز هم روحیه‌اش را حفظ کرده بود.»

نجفیان، میراث اصلی اکبر عبدی را در شجاعت و بی‌پروایی او برای تجربه نقش‌های متفاوت می‌داند: «یکی از مهم‌ترین کارهایی که انجام داد، بازی در نقش‌های زن پوش بود، کاری که آن روزها یک تابوشکنی بزرگ به حساب می‌آمد. خیلی‌ها شاید فقط گریم آن نقش‌ها را به یاد بیاورند، اما ارزش واقعی کار عبدی در این بود که شخصیت را باور می‌کرد و تماشاگر هم او را باور می‌کرد. این کار جسارت بسیار زیادی می‌خواست.»

او در پایان می‌گوید: «همیشه به اکبر می‌گفتم تو ادامه یک جریان مهم در کمدی ایران هستی، جریانی که بازی فیزیکی، بیان، لهجه و قدرت بداهه را کنار هم قرار می‌دهد. بازی با بدن، بیان، تغییر صدا و تسلطش بر لهجه‌ها استثنایی بود. آرزو می‌کنم نسل تازه بازیگران بتوانند از این میراث بزرگ درس بگیرند، چون جای اکبر عبدی در کمدی ایران به این سادگی پر نخواهد شد.»

علی روئین‌تن، فیلمنامه‌نویس و کارگردان:

اکبر عبدی بازیگر غریزه بود
 اگر به او اعتماد می‌کردی، معجزه می‌کرد

علی روئین‌تن، که تجربه همکاری با اکبر عبدی را داشته، معتقد است مهم‌ترین ویژگی این بازیگر، غریزه کم‌نظیرش بود، استعدادی که در صورت هدایت درست، به خلق شخصیت‌هایی ماندگار منجر می‌شد. او در گفت‌وگو با هفت صبح از روزهای همکاری با عبدی، ویژگی‌های اخلاقی او و حسرتی قدیمی می‌گوید، حسرت نقشی که هرگز بازی نشد.


روئین‌تن در ابتدای صحبت‌هایش می‌گوید: «اگر بخواهم اکبر عبدی را در یک جمله توصیف کنم، اکبر عبدی آنقدر به شخصیت‌های مختلف جان داد و زندگی بخشید که انگار زندگی خودش را از دست داد. تمام این سال‌هایی که کار کرد، عمر و جانش را خرج شخصیت‌های تازه‌ای کرد که به سینمای ایران هدیه داد. هر شخصیت، بخشی از وجود او را با خودش می‌برد و همین باعث شد امروز احساس کنیم با رفتنش، یکی از کم‌مانندترین بازیگران سینمای ایران را از دست داده‌ایم.»
او درباره شخصیت عبدی در سال‌های مختلف فعالیتش توضیح می‌دهد: «اکبر عبدی در دوره‌های مختلف زندگی حرفه‌ای‌اش تغییر می‌کرد. دوره‌ای بود که فوق‌العاده سرحال، صمیمی، خوش‌نمک و دوست‌داشتنی بود. بازیگری در وجودش ریشه داشت، تا جایی که گاهی احساس می‌کردم حتی بیرون از صحنه هم هنوز در حال بازی است. انگار هیچ‌وقت کاملاً از شخصیت‌هایی که خلق می‌کرد جدا نمی‌شد.»


این کارگردان، رمز موفقیت عبدی را در غریزه بازیگری او می‌داند و می‌گوید: «اکبر بیش از هر چیز، بازیگر غریزه بود. اگر کسی می‌خواست بیش از اندازه با تحلیل‌های پیچیده و حرف‌های آکادمیک به او نزدیک شود، همیشه نتیجه مطلوب به دست نمی‌آمد. اما اگر می‌توانستی به ناخودآگاهش راه پیدا کنی، اگر اعتمادش را جلب می‌کردی و با زبان خودش هدایتش می‌کردی، شخصیت‌هایی خلق می‌کرد که سال‌ها در ذهن مردم می‌ماند.»


روئین‌تن البته معتقد است بهترین دوره بازیگری عبدی به سال‌های پیش از تثبیت کامل شهرتش بازمی‌گردد: «بیشتر اتفاق‌های بزرگ کارنامه اکبر مربوط به روزهایی است که هنوز باورش نشده بود «اکبر عبدی» شده است. آن عطش و ناامنیِ شیرین باعث می‌شد مدام خودش را به چالش بکشد. یادم هست برای یک نقش ناگهان تصمیم می‌گرفت وزن کم کند، برای نقش دیگری خودش را از نو بسازد و هر کاری لازم بود انجام بدهد تا به شخصیت برسد. بعدها که جایگاهش تثبیت شد، طبیعی بود آن بی‌قراری کمتر شود، اما در همان سال‌های اول، تمام وجودش در خدمت رسیدن به نقش بود.»


به اعتقاد روئین‌تن، همکاری عبدی با برخی فیلمسازان بزرگ، نمونه روشن همین ویژگی است. «برای همین است که می‌بینید در همکاری با فیلمسازی مثل علی حاتمی، بهترین نسخه اکبر عبدی شکل می‌گیرد. آنجا تمام ظرفیتش شکوفا می‌شود. کیفیت بازی او تا اندازه زیادی به نوع ارتباط کارگردان با خودش بستگی داشت.»
او سپس به خاطره‌ای اشاره می‌کند که تاکنون روایت نشده است: «در فیلم دل‌شکسته قرار بود نقش جانباز را اکبر عبدی بازی کند. ساعت‌های طولانی زیر گریم بسیار سنگینی رفت، گریم آنقدر دشوار بود که با سختی نفس می‌کشید، اما با عشق این سختی را پذیرفته بود. در نهایت شرایط طوری پیش رفت که آن نقش به او نرسید. هنوز هم معتقدم اگر آن شخصیت را بازی می‌کرد، یکی از متفاوت‌ترین اجراهای کارنامه‌اش رقم می‌خورد.»


روئین‌تن می‌گوید این اتفاق تا سال‌ها در ذهن عبدی باقی مانده بود: «بعدها در فیلمی با هم همکاری کردیم و نقش متفاوتی به او سپردم، اما هر بار همدیگر را می‌دیدیم، از همان نقش دل‌شکسته حرف می‌زد. همیشه می‌گفت: «هنوز ناراحتم که آن فیلم را بازی نکردم.» فکر می‌کنم همین حسرت، نشان می‌دهد چقدر برای بازیگری زندگی می‌کرد و چقدر هر نقش برایش اهمیت داشت.»

علی ملاقلی‌پور، نویسنده و کارگردان:

اکبر عبدی برای هر نقش
 آدمی واقعی پیدا می‌کرد

علی ملاقلی‌پور در نخستین تجربه کارگردانی بلند خود، فیلم «قندون جهیزیه»، اکبر عبدی را در نقش سیامک پاژن مقابل دوربین برد، تجربه‌ای که برای این فیلمساز جوان، به مواجهه با بازیگری تبدیل شد که پشت تنوع خیره‌کننده نقش‌هایش، دقت، مطالعه و عشقی عمیق به حرفه وجود داشت. او در گفت‌وگو با هفت صبح از روزهای همکاری با عبدی، پیشنهادهای بی‌پایان او و مسیری می‌گوید که این بازیگر برای رسیدن به هر شخصیت طی می‌کرد.


ملاقلی‌پور ابتدا درگذشت این بازیگر را به جامعه هنری و مردم هنر‌دوست تسلیت می‌گوید و ادامه می‌دهد: «اکبر عبدی از نوادر بازیگری ما بود. آثاری مثل «مادر»و «اجاره‌نشین‌ها» برای شناخت ابعاد استعداد او کافی است، هرچند کارنامه‌اش پر از شخصیت‌هایی است که در ذهن چند نسل مانده‌اند. بازی‌هایش گاهی آنقدر متفاوت بود که سخت می‌شد باور کرد همه آنها را یک بازیگر اجرا کرده است.» او درباره انتخاب عبدی برای «قندون جهیزیه» توضیح می‌دهد: «آن سال‌ها وارد دوره‌ای شده بود که نقش‌های مسن‌تر را بازی می‌کرد و ما برای شخصیت سیامک پاژن سراغش رفتیم.

روزهای اول درباره تیپ، لهجه و ظاهر شخصیت صحبت کردیم. به او گفتم شما زن، کودک، پیر، جوان و آدم‌هایی با لهجه‌های مختلف را بازی کرده‌اید، شاید متفاوت‌ترین کار این باشد که هیچ کار ویژه‌ای انجام ندهیم. همین سادگی می‌تواند تجربه تازه‌ای در کارنامه شما باشد.» به گفته این کارگردان، عبدی برای هر صحنه مجموعه‌ای از ایده‌ها و پیشنهادها همراه داشت: «ذهنش مدام کار می‌کرد. در هر برداشت پیشنهادی داشت، گاهی پیشنهاد بسیار جذابی بود، اما باید توضیح می‌دادم جای آن در این صحنه نیست و شاید در بخش دیگری قابل استفاده باشد.

چند برداشت که گذشت، به من گفت فکر می‌کنم تو همه فیلمت را از قبل دیده‌ای، چون می‌دانی هر پیشنهاد برای کدام بخش مناسب است.» ملاقلی‌پور تعریف می‌کند که همین دقت، نگاه عبدی به پروژه را تغییر داد: «یک روز پرسید چرا دوربین دیگری نمی‌گذاری تا آزادتر بداهه بگوییم و لحظه‌های کمدی بیشتری برای آنونس بگیریم. توضیح دادم این فیلم بر اساس میزانسن و اندازه‌نماهای مشخص ساخته می‌شود و هر حرکت باید به پلان بعدی متصل باشد. از همان‌جا احساس کردم به کار اعتماد بیشتری پیدا کرد. می‌گفت این نوع فیلم‌سازی، روزهایی را به یادش آورده که سینما جدی‌تر گرفته می‌شد.»


این فیلمساز، عشق عبدی به بازیگری را مهم‌ترین ویژگی او می‌داند: «با وجود بیماری و مشکلات جسمانی، از بازی لذت می‌برد. کافی بود شخصیت را برایش توضیح بدهی تا آرام‌آرام وارد آن شود. خودش می‌گفت فلان پیرزن را از روی یکی از بستگانم ساخته‌ام یا فلان نگهبان را مدت‌ها زیر نظر گرفته‌ام. راه رفتن، حرف زدن، لهجه، تکیه‌کلام و نوع فکر کردن آدم‌ها را جمع می‌کرد و بعد از آنها شخصیت می‌ساخت.»


او در پایان می‌گوید: «این تفاوت‌ها یک‌شبه شکل نمی‌گرفت. ممکن بود ماه‌ها با یک آدم معاشرت کند تا جزئیات رفتارش را به دست بیاورد. همین عشق و جنون حرفه‌ای، او را به یک متخصص واقعی تبدیل کرده بود. بازیگران زیادی دوره‌ای مطرح می‌شوند و بعد کنار می‌روند، اما اکبر عبدی تا سال‌های آخر هر جا حضور داشت، به وزن اثر اضافه می‌کرد. بعید می‌دانم سینمای ایران به‌سادگی بازیگری شبیه او ببیند.»



 یادداشتی از میرطاهر مظلومی:

اکبر عبدی فقط با اکبر عبدی قابل مقایسه است

نام اکبر عبدی که می‌آید، مقایسه معنایش را از دست می‌دهد، اگر از من بپرسند چه کسی را می‌توان کنار اکبر عبدی قرار داد، پاسخم کوتاه و روشن است: اکبر عبدی فقط با اکبر عبدی قابل مقایسه است. بازیگری از جنس خودش، با جهانی که قواعدش را خودش ساخته بود و راهی که کسی پیش از او نرفته بود.
بی‌شک نبود اکبر عبدی، شکافی بزرگ در سینمای ایران ایجاد می‌کند، شکافی که با گذشت زمان بیشتر احساس خواهد شد. او با انبوهی از نقش‌های ماندگار، در ذهن چند نسل جاودانه شد و خاطرات یک ملت را ساخت. این سهم کمی نیست، سهم هنرمندی است که عمرش را روی صحنه گذاشت و زندگی‌اش را در وجود شخصیت‌هایی که آفرید، ادامه داد.


اکبر عبدی به جامعه هنری ثابت کرد که پایان زندگی، پایان حضور یک بازیگر نیست. هنرمند واقعی، بعد از رفتنش هم در دل مردم زندگی می‌کند. مطمئنم نام او تا سال‌های طولانی در تیتراژ خاطره‌های ایران خواهد درخشید، هر بار که «مادر»، «دلشدگان»، «ناصرالدین‌شاه آکتور سینما»، «دزد عروسک‌ها»، «آدم‌برفی» یا «خوابم می‌آد» روی پرده یا صفحه تلویزیون جان بگیرند، انگار خود او هم دوباره کنار ما ایستاده است.


خیلی‌ها او را «مرد هزارچهره» می‌نامند، اما من همیشه فکر می‌کنم پشت آن همه چهره، یک دل بیشتر نبود، دلی بزرگ که با عشق برای مردم می‌تپید. هنرمندی که خنده را سخاوتمندانه میان مردم تقسیم کرد و با همان سخاوت، غم، اشک، حیرت و شگفتی را هم به تماشاگر هدیه داد. این توانایی، حاصل سال‌ها عشق به بازیگری بود، عشقی که در تک‌تک نقش‌هایش دیده می‌شد.


رفتنش هم شبیه خودش بود، آرام، بی‌هیاهو و بی‌ادعا. اما مگر می‌شود هنرمندی با این اندازه اثرگذاری، از صحنه کنار برود؟ باور دارم اکبر عبدی از صحنه نرفته است، فقط از مقابل دوربین کنار کشیده. حضورش در حافظه مردم، در فیلم‌هایش و در تاریخ سینمای ایران ادامه خواهد داشت.
بعضی بازیگران، ستاره یک دوره‌اند و با گذشت سال‌ها کمرنگ می‌شوند. بعضی دیگر، به بخشی از فرهنگ یک سرزمین تبدیل می‌شوند. اکبر عبدی از همان گروه دوم بود، هنرمندی یگانه که امروز بیش از هر زمان دیگری می‌توان فهمید چرا می‌گویم او فقط با خودش قابل مقایسه است.

دیدگاه خود را بنویسید